-
روز قربــــــانی ؟! آره💆🏻♀
اینجا هرسال توی روز قربانی جوون ترین فرد یا بهتره بگیم کوچیک ترین بچه ی این شهر غمزده رو توی حلقه ای خالی بین درختان جنگل میزارن تا مال جادوگر بشه ، جادوگری که به خیالشون اگه بچه ای رو بهش ندن ، خیلی باهاشون بد تا میکنه !🗝
.
اونــــــم جنگــــــلی که همــــــه آدم بزرگــــــا ازش میترســــــن و فقــــــط از راه جــــــاده از اون مکــــــان رد میــــــشن!!!
.
اما اینطرف جنگل ، جایی که مرداب آروم گرفته و آتشفشان ها یواش نفس میکشن ، یه خانواده عجیب و شاد زندگی میکنن🤍
زان مهربان ، جادوگر قصه ی ما عضوی از این خونواده ست ، اون هرسال به جنگل میره تا بچه هایی رو که نمیدونه چرا مردم احمق اون شهر توی جنگل رها میکنن نجات بده و به شهر های آزاد میبره تا خانواده های خوشحال و خوب اونجا،ازشون مراقبت کنند💖
🔮اما یه روز یه اتفاق عجیــــــب میوفته . . .
طبق معمول زان توی اون روز سال به جنگل میره تا بچه ای رو نجات بده ، اون همیشه به بچها نور ستاره میده تا سیر بمونن ، اما ...
اشتباهی به اون بچه نور مــــــاه میده!🌙
این یعنی یه فاجعه!
یعنی بچه ای که پر از جادوی ماه شده و ... قراره یه جادوگر باشه ؟!♥️🤌🏻
اون بچه ی زیبا با موهای فر مشکی و یه خال به شکل ماه روی پیشونیش :>
اونجاست که زان یه تصمیم میگیره ، شاید بشه گفت بزرگترین ریسک زندگیش . . .
یعنــــــی چی میــــــتونه باشــــــه؟!💀
داستــــــان کامل ؟! سرنوشت اون ماجــــــرا ؟! بلــــــه !💆🏻♀
توی کتاب "دختری که ماه راه نوشید" با این افسانه ی قشنگ آشنا میشید و یکی از جادویی ترین رمان های عمرتون رو میخونید♥️.