در شب تیرهی ِ خود، چشم به مآهی دارم،
جز تماشای ِتو از دور ، چه رآهی دارم ؟!
دلش میخواست به دور از همه چیز،
در گوشه ای از جهان که زمان در آن جریان ندارد آرام بگیرد.
@Play_Chavoshi
حتی اگر روزی این جوانی را به من بازگردانند، نمیدانم که چگونه باید به آن نگاه کنم.
وَرَقَش خواهم زد ما آن را نخواهم خواند. من هرگز برای گذشته دلتنگ نخواهم شد. بد بود و مدام بدتر شد.
متولد می شویم، می آموزیم که تحمل کنیم
و درآخر با کوله باری از رنج ها جان می بازیم.
@Play_Chavoshi
غم خودش می داند،به چه کسی باید پیله کند؛
با سنگ دلان کاری ندارد،ساده دلان را ویران می کند.
شده آیا به کلنجار نشینی که چه شد؟
من به این دردِ پر از ابهام دچارم هرشب..
برای تو چه بگویم؟
بگویم آنقدر زخمم عمیق شده است که میتوان در آن درختی کاشت؟
یا بگویم آنقدر غمگینم که، مرگ هم نمی تواند به من کمکی کند؟
@Play_Chavoshi
غروب جمعه ، شهریست
که هیچ قطاری از آن نمیگذرد
هیچ چراغی در آن نمیسوزد
و تنها رهگذرانش ، دلهایه دلتنگ هستند..
شب بخیر ای نازِ چشمانت،
شرابِ نابِ من!
مثل هرشب وعده دیدار ما، در خوابِ من..
نمیدانستم چرا میخواهم بگریم ، اما میدانستم اگر کسی با من حرف بزند یا دقیق نگاهم کند ، یك هفته تمام خواهم گریست .
@Play_Chavoshi