‹ پناهگاه شعر ›
همه گفتند فراموشش کن و خندیدم
مگر احساس، کلیدیست که خاموش شود؟
هیچ میدانی چرا جان را نثارت میکنم؟
تا یقین گردد تو را میخواهم از جان بیشتر:)
مالک جانم شدی با اینکه یارم نیستی
در دلم همواره هستی در کنارم نیستی
هر طرف را بنگرم تصویر زیبای تو بود
انتخابم هستی و در اختیارم نیستی..
‹ پناهگاه شعر ›
دوره سعدی و حافظ صحبت از زلف تو بود
نوبت دوران من شد روسری سر کرده ای؟!
•روزها با فکر او دیوانه ام ، شب بیشتر ،
هر دو دلتنگ همیم ، اما من اغلب بیشتر .