‹ پناهگاه شعر ›
شبیه ماه و دریاییم، تو را در سینهام دارم . .
تو از آغوش من دوری، ولی من دوستت دارم :)
بین رفتن یا نرفتن مانده ای آرامِ جان؟
من ترحم را نمی خواهم ، خداحافظ عزیز !
‹ چه شد در من نمی دانم . .
فقط دیدم پریشانم ؛
فقط یک لحظه فهمیدم ،
که خیلی دوستت دارم !🌚🧡`›
‹ پناهگاه شعر ›
- هر روز به یاد تو سر ضلع شمالی . .
یک قهوهی تلخ و غم بدحالیِ فالی .
حالا شده پاییز و همان کافهی خلوت ؛
میدان ولیعصر و من و . . جای تو خالی :))!
من برایش مثل کودک ذوق میکردم ولی؛
مدتی با خندههایم خالهبازی کرد و رفت . .
«آن ك در نیمهی شبها الکی بیدار است . .
ظاهرا خوب . . ولی حال دلش بیمار است!💔»
‹ پناهگاه شعر ›
قسمت شاعر همیشه در اسارت بودن است ،
یا اسیر قافیه ، یا وزن ، یا چشمان تو :)