‹ پناهگاه شعر ›
قسمت شاعر همیشه در اسارت بودن است ،
یا اسیر قافیه ، یا وزن ، یا چشمان تو :)
چه دردی میکشم از سردی رفتار چشمانی
که عاشق میکند دل را ولی گردن نمیگیرد .
من به تو خواهم رسید ، ای آرزوی قلب من !
گر در این دوران نشد در روزگار دیگری :)
‹ پناهگاه شعر ›
دیده گریان و جگر خسته و خاطر غمگین . .
سینه مجروح و دل آشفته و جان محزون است !
شهر را نالهی ِ دلتنگی ِ من پُر کرده ..
نالههایم همه از حسرت ِ یک دیدار است ! :)
‹ پناهگاه شعر ›
به حدی دوستت دارم که میدانم خدا روزی
سوالش از تو این باشد ، چه کردی اوپرستیدت؟
نیستی هر شب برایت شعر میخوانم هنوز
پای قولی کـه تـو یادت رفته میمانم هنوز ؛