‹ پناهگاه شعر ›
دوربینت را جلوی صورت ِماهت بگیر ،
دست و پا گم میکنم وقتی که عکاسم تویی .
به یادت آنچنان غرق خودم بودم که دریا گفت ؛
تورا میبینم و شک میکنم دریا منم یا تو ..!
در شهر میگشتم.. نبود از تو نشانی، گمشدم
رفتم به دنیای خیال.. در بی زمانی، گمشدم :)!
بخوان از چشم های لال من امروز شعرم را
ك فردا از منِ دیوانه دیوانی نمیماند . .
شدم لیلی ، ولی مجنون نه شد یارم نه غمخوارم
مگر من از همان معشوق دیرینت چه کم دارم؟
- من که اصرار ندارم تو خودت مختاری . .
یا بمان یا که نرو یا نگهت میدارم :)!
‹ پناهگاه شعر ›
گویند ك چون میگذرد هیچ غمی نیست
اما ك به والله همین درد کمی نیست .
◝تو را من دیدهام با او بماند حال و احوالم
بهم می امدید اما تو سهم قلب من بودی :))ꞌꞋ ࣪