تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمیماند
چه باید گفت با آن کس که میدانی نمیماند؟
‹ پناهگاه شعر ›
مثل رودی که به دریا راه پیدا می کند
غم به هر نحوی خودش را در دلم جا می کند !
نگاهم میکنی، قلبم درون سینه میلرزد
نگاهم کن، نگاه تو به درد سینه میارزد
کیست در شهر که از دستِ غمت داد نداشت؟
هیچ کس همچو تو بیدادگری یاد نداشت:)
- پسندت گر نباشد دل، قدم بگذار در جانم
از آن ویرانهتر دارم، در آنسو خانهای دیگر..
- دیگر آن حالا چرا؟ معنی ندارد شهریار ،
هر زمان برگردد او جانم فدایش میکنم .
‹ پناهگاه شعر ›
کم کم همهی دغدغه ام دیدن او شد . .
انگار که جذاب ترین فرد جهان بود🤍 ›