رهایش کن اگـر رفته که دیگر او نمیارزد
دلی گر با دلی باشد به هیچ عنوان نمیلرزد!
‹ پناهگاه شعر ›
قدرت عشق بنازم کـه به یک تیر نگاه . .
جانِ شیرین بسپارند دو بیگانه به هم🤍›
تقدیر من این بود که در بند تو باشم
دیوانهی دیوانهی لبخند تو باشم :)
‹ پناهگاه شعر ›
- چای را با قند شیرین میکنند اهل زمین
من دلم شیرین شود تنها به یک لبخند تو..(:
- جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را..
‹ پناهگاه شعر ›
گر بگويم از جَمالت ماه رسوا میشود . . .
میرود تا پشت اَبری در خَفا پنهان شود🌚🤍›
دلـبرم باشی جهانم را فـدایت میکنم
با نگاهی از تـو جانم را فـدایت میکنم
بـیخیالِ زهـره و کیوان و کلِ کهکشان
ماهِ من شو آسمانم را فدایت میکنم💙›