تقدیر من این بود که در بند تو باشم
دیوانهی دیوانهی لبخند تو باشم :)
‹ پناهگاه شعر ›
- چای را با قند شیرین میکنند اهل زمین
من دلم شیرین شود تنها به یک لبخند تو..(:
- جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را..
‹ پناهگاه شعر ›
گر بگويم از جَمالت ماه رسوا میشود . . .
میرود تا پشت اَبری در خَفا پنهان شود🌚🤍›
دلـبرم باشی جهانم را فـدایت میکنم
با نگاهی از تـو جانم را فـدایت میکنم
بـیخیالِ زهـره و کیوان و کلِ کهکشان
ماهِ من شو آسمانم را فدایت میکنم💙›
دیدمش از دور اما او مرا اصلاً ندید . . .
بی تفاوت از کنارم رد شد و ویران شدم›
‹ پناهگاه شعر ›
تن من قایق لنگر زده در طوفان است . .
خودم اینجا دل من پیش تو سرگردان است›
میانِ خواب و بیداری، شبی دیدم خیالِ او . . .
از آن شب واله و حیران، نه در خوابم،نه بیدارم!