نیست کسی حالِ مرا درک کند . . .
کاش این روح شبی جسم مرا ترک کند💘›
گر چه پیدا بود از چشمم پریشان حالیام!
هر که احوال مرا پرسید گفتم عالیام ›
‹ پناهگاه شعر ›
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من . . .
دل من داند و من دانم و دل داند و من🤍›
کوه صبرم من ، ولی از غصه میدانم شبی ،
بیگمان این غم مرا آخر ز دنیا میبرد ! . .
‹ پناهگاه شعر ›
من دگر هیچ نخواهم ز همه بود و نبود
آن که معشوقهی من بود دلم را بِرُبود :))
‹ پناهگاه شعر ›
من به قربان دو چشمت که دلیل غزل است
شهد میبارد از آن لب که به طعم عسل است:)