تو را من دیدهام با او بماند حال و احوالم
بهم می امدید اما تو سهم قلب من بودی :))
منم آن ایستگاه پیر و تنهایی ك میداند:
- نباید دل سپرد این عابران گرم رفتن را ❤️🩹››
با درد نبودنش که خو میکردم
با دیده تر به جاده رو میکردم
می آمد و خنجری به قلبم میزد
میرفت و دوباره من رفو میکردم ❤️🩹:))
حرف را می شود از حنجره بلعید و نگفت ،
وای اگر چشم بخواند غمِ ناپیدا را 🤎 :))!
‹ پناهگاه شعر ›
گر چه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم
عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن