‹ پناهگاه شعر ›
شعرهایم به تمنای چشمان توست
چشمهایت را نبند هستیام به باد میرود!
‹ گفت چرا نهان کنی عشق ِ مرا چو عاشقی
من زِ برای این سخن ، شهره عاشقان شدم! ›
- من همان خستهی بیحوصلهی غم زده ام ،
دختر بدقلقی ك رگِ خوابش شعر است🤎 :))!'
‹ گفت چرا نهان کنی عشق ِ مرا چو عاشقی
من زِ برای این سخن ، شهره عاشقان شدم! ›
- گفت در چشمان من غرق تماشایی چقدر ،
گفتم آری خود نمیدانی ك زیبایی چقدر . .
بیگمان، روزی ثمر میداد با این اشک ها ،
تکه سنگی را اگر ، جای دلت میکاشتم! . .