مهم نیست چه حالی دارم و زندگی چجوری میگذره، وقتی شعر بخونم بعدش فقط یه آخیشِ از ته دل دارم
باران به شيشه مىخورد و باد میزند
این بغض زخم خورده به بنیاد میزند
مىبندم اين دهان پر از حرف را ولى
آخر سكوت لعنتیام داد مىزند . . .
چو بستی در به روی من، به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی، به دردِ خویش خو کردم