تورا جانم صدا کردم، ولیکن برتر ازجانی
مگرجان بیتو میماند دراین تندیس انسانی
نشاید گفت مهرویی که تو والاتر از ماهی
فروزانتر زِخورشیدی وگرمابخش ورخشانی
مرا اعجاز لب هایت،کند واقف بدین معنی
کہ آن یُحیي که میگفتند ومیگویند تو آنی
دوچشمانسیهپوشت نهتنها غارتجان کرد
که بعداز دیدنش درمن،نمانده دین وایمانی
پریشان شد دل زارم زِعطر وبوی آغوشت
پریشانترشود آن دم که گیسو را بیَفشانی
تورا خالق برای خود گمانم خلقتت کرده
و یانهاینکه تو خالق،بههر ربّی وسبحانی
نمیدانم چه میگویم،کلامم کفر مطلق شد
دلیل کفر من هستی و بانی هر عصیانی
نباید کرد توصیفت میان شعرها اما
قلم جز گفتن وصفت، نیارد هیچ عنوانی
بههرصفرجنونانگیز طلبمیدارمت جانم
تورا جانم صدا کردم، ولیکن برتر ازجانی