یک نفر نیست تو را قسمت من گرداند؟
کار خیر است اگر این شهر، مسلمان دارد
خواب بد دیده ام ای کاش خدا خیر کند
خواب دیدم که تو رفتی، بدنم جان دارد!
شیخ و من هر دو طلبکار بهشتیم ولی
من به تو، او به نماز خودش ایمان دارد
اینکه یک روز مهندس برود در پی شعر
سر و سرّیست که با موی پریشان دارد
من از آن روز که در بند توام فهمیدم
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد
ای تمام شعرهایت مثل دریا خواندنی
خاطراتت در دلم مانند رؤیا ماندنی!
چهرهات در پرتو آیینهها بس دیدنی
گیسوانت در مسیرِ بادها رقصاندنی
از کمانِ ابروانت هر زمان تیری رها
آهوانِ چشمهایت ناگهان ترساندنی!
چشمهها در جستوجو از کوهها جاری شدند
سنگ هم در دوری از دیدارِ تو گریاندنی