همین دلی که پر است از شکایت و گله دارد
برای از تو شنیدن، هنوز حوصله دارد
دو چشمِ با همهی شهر بیتفاوتِ مستت
هزار شکر که با من سرِ مجادله دارد
تو نومسافری، از عشق و از فراز و فرودش
مگو به او که در این راه، پای آبله دارد
مگو برای من از سختی صبوری و دوری
چه اعتنا دل دیوانهام به فاصله دارد؟
هزار بار برنجانیام، چه جای شکایت؟
چرا که عشق از امید و شوق شاکِله دارد
نبودی در دلم انگار طوفان شد، چه طوفانی!
دو پلکم زخمی از شلاق باران شد، چه بارانی!
صدایت کردم و سیبی به کف با دامنی آبی
وزیدی بر لب ایوان و، ایوان شد چه ایوانی!
نبودی بغض کردم... حرف ها را... خودخوری کردم
دلم ارگ است و ارگ از خشت... ویران شد، چه ویرانی!