هیچ کس چون تو حریف لب خاموشم نیست
جز صدای سخن عشق تو در گوشم نیست
آه از این غربت نزدیک و از آن حسرت دور
عشق در سینه ی من هست و در آغوشم نیست
آن چنان مست خیال تو می افتم هر شب
که حواسم به تن خسته ی بی هوشم نیست
تشنه ام تشنه و بالای سرم کاسه ی آب
ماه روی تو در این آب که می نوشم نیست
هستی و نیستی آن قدر که جز عطری دور
هیچ در حافظه ی خالی تن پوشم نیست
تا می آیم سر دل وا کنم از تو...انگار
جز سرانگشت تو روی لب خاموشم نیست...!
گرچه دیشب باز هم با چشم های تر گذشت
دستکم شادم که از عمرم شبی دیگر گذشت
عشق ورزیدم که شاید کم شود تنهاییام
روزهای عاشقی، دور از تو، تنهاتر گذشت
پیله کردنهای من، پروا نکردن های تو
عمر ما ای دوست، با آزار یکدیگر گذشت