گرچه دیشب باز هم با چشم های تر گذشت
دستکم شادم که از عمرم شبی دیگر گذشت
عشق ورزیدم که شاید کم شود تنهاییام
روزهای عاشقی، دور از تو، تنهاتر گذشت
پیله کردنهای من، پروا نکردن های تو
عمر ما ای دوست، با آزار یکدیگر گذشت
آنچه میبینی تو از من، داستان من نبود
فرق بسیاریست بین سرنوشت و سرگذشت
بیشکایت بودنم عمری عذابت میدهد
گاه پنهان است دست انتقامی در گذشت
مرگ اگر میبود، میرفتم به استقبال او
شکر میگفتم که این عمر ملال آور گذشت
تا ابد شبهای تو از عشق، گرم و روشن است
گرچه عمر آتش من، زیر خاکستر گذشت
ز حد بُگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
به وصل خود دوایی کن دل دیوانه ما را
علاج دردِ مشتاقان طبیبِ عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان، غم مجنونِ شیدا را