ز حد بُگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
به وصل خود دوایی کن دل دیوانه ما را
علاج دردِ مشتاقان طبیبِ عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان، غم مجنونِ شیدا را
چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل
بباید چارهای کردن کنون آن ناشکیبا را
مراد ما وصال تُست از دنیا و از عقبی
وگرنه بیشما قدری ندارد دین و دنیا را
چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری
برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را
بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت
که در عالم نمیداند کسی احوال فردا را
سخن شیرین همی گویی به رغم دشمنان سعدی
ولی بیمار استِسقا چه داند ذوقِ حلوا را؟
تقدیر بود… ، پای کسی در میان نبود
آن روزها که صحبتی از این و آن نبود!