سخن شیرین همی گویی به رغم دشمنان سعدی
ولی بیمار استِسقا چه داند ذوقِ حلوا را؟
تقدیر بود… ، پای کسی در میان نبود
آن روزها که صحبتی از این و آن نبود!
می شد زمانه وار بخواهم تو را ولی
وصلی چنین که لایق عشقی چنان نبود
وقتی که دوست آینه ام را شکست و رفت
هیچ انتظار دیگری از دشمنان نبود
من همانم که تورا دید و دلم رفت زِدست
تا تو را دیده پسندید و دلم رفت زِدست
تو همانی که درآن تیره شب ظلمانی
ماه رخسار تو تابید و دلم رفت زِدست