من همانم که تورا دید و دلم رفت زِدست
تا تو را دیده پسندید و دلم رفت زِدست
تو همانی که درآن تیره شب ظلمانی
ماه رخسار تو تابید و دلم رفت زِدست
بعد عمری که فقط اخم نشانم میداد
آینه با تو بخندید و دلم رفت زِدست
او که سرگرم خودش بود وگرفتارخودش
یک"عزیزم"زِتو بشنید و دلم رفت زِدست
آهوی چشم تو گویی به شکار آمده بود
جاندراینقائله بخشید و دلم رفت زِدست
تا کمی دور شدی از برِ من این دل زار
ابر وباران شد و بارید و دلم رفت زِدست
رو به صحرا بنمودم که دمی تازه کنم
لحظه ای عطرتوپیچید و دلم رفت زِدست
صفرِساعت تو زِ من، نام ونشان میطلبی!؟
من همانم که تورا دید و دلم رفت زِدست