من راضیام به اين که خداحافظی کنیم
جامی دگر بچین که خداحافظی کنیم
دل کندم از کسی که دل از من بریده بود
صدبار پیش از اينکه خداحافظی کنیم
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را
نه دستی داشتم بر سر ، نه پایی داشتم در گل
به دست خویش کردم اینچنین بیدست و پا خود را
چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم
که گر دستم دهد، از خویش هم سازم جدا خود را