من راضیام به اين که خداحافظی کنیم
جامی دگر بچین که خداحافظی کنیم
دل کندم از کسی که دل از من بریده بود
صدبار پیش از اينکه خداحافظی کنیم
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را
نه دستی داشتم بر سر ، نه پایی داشتم در گل
به دست خویش کردم اینچنین بیدست و پا خود را
چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم
که گر دستم دهد، از خویش هم سازم جدا خود را
گر این وضع است میترسم که با چندین وفاداری
شود لازم که پیشت وانمایم بی وفا، خود را
چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه میداری
نمیبایست کرد اول به این حرف آشنا خود را