نه دستی داشتم بر سر ، نه پایی داشتم در گل
به دست خویش کردم اینچنین بیدست و پا خود را
چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم
که گر دستم دهد، از خویش هم سازم جدا خود را
گر این وضع است میترسم که با چندین وفاداری
شود لازم که پیشت وانمایم بی وفا، خود را
چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه میداری
نمیبایست کرد اول به این حرف آشنا خود را
ببین "وحشی" که در خوناب حسرت ماند پا در گل
کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را
ای خوش آن وقتی که دلبر مهربانی میکند
با منِ رنجور و غمگین خوشزبانی میکند
او به خوابیخوش فرومیغلطد وچشمان من
از کیان چشم مستش پاسِبانی میکند
تا طلوع دیگرِ خورشید چشمانش به ناز
دل کماکان در حریمش دیده بانی میکند