گفتم بدوم تا تو همه فاصلهها را
تا زودتر از واقعه گویم گلهها را
پر نقشتر از فرش دلم بافتهای نیست
از بس که گره زد به گره حوصلهها را
ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بلهها را
یک بار همای عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل کند این مسئلهها را
نشسته در حیاط و ظرف چینی روی زانویش
اناری بر لبش گل کرده، سنجاقی به گیسویش
قناریهای این اطراف را بیبال و پر کرده
صدای نازکِ برخوردِ چینی با النگویش