نشسته در حیاط و ظرف چینی روی زانویش
اناری بر لبش گل کرده، سنجاقی به گیسویش
قناریهای این اطراف را بیبال و پر کرده
صدای نازکِ برخوردِ چینی با النگویش
مضاعف میکند زیباییاش را گوشوار آنسان
که در باغی درختی مهربان را آلبالویش
کسوفِ ماه رخ دادهست یا بالابلای من
به روی چهره پاشیدهست از ابریشمِ مویش؟
اگر پیچِ امینالدوله بودم، میتوانستم
کمی از ساقههایم را ببندم دورِ بازویش
تو را از من جدا کردند، هر باری به ترفندی
یکی با خندهٔ تلخش، یکی با برقِ چاقویش...
گیرم که به هر حال مرا بردهای از یاد
گیرم که زمان خاطرهها را به فنا داد
گیرم نه تو گفتی نه شنیدی نه تو بودی
آن عاشق دیوانه که صد نامه فرستاد