فرض کن سنجاقکی بر آب، گاهی هم نشست
یا برای پر زدن برخاست بعضی وقت ها
قدر شادیها و غمها را بدان، این لحظهها
آخرین غمها و شادیهاست بعضی وقتها
گرچه تنهایی ندارد چاره ای، شادم که اشک
قدری از دلتنگی من کاست بعضی وقت ها
خدای حیّ لمیزل آب و گلم چو میسرشت
به روی لوح سینه ام فقط علی علی نوشت
من از اَلَستُ گفتهام، به عشق تو بلی' علی
بلای تو به جان من، بده بده بلا علی
حبلِ متین من تویی، حِصن حَصین من تویی
فرش نشین تو منم، عرش نشین من تویی
کسی که شد معلمِ، روحُ الاَمین من تویی
خلاصه یککلام علی، تمام دین من تویی
وقت ولادتت قدم، به خانه خدا علی
به وقت بتشکستنت، به دوش مصطفی' علی
در صدف خدا تویی، گرانبها ترین گُهر
خیر بشر تویی علی و مَن اَبی' فَقَد کَفَر
الا که اعظم آیتی، ابالحسن عنایتی
رَعیتَم رِعایتی، چه دست با کفایتی