ماکیاولی در فصل سیزدهم کتاب شهریار با همان صراحتی که امضای فکری اوست، مینویسد: «نیروهای کمکی، از مزدوران نیز خطرناکتر هستند؛ زیرا اگر پیروز شوند، تو اسیر آنانی و اگر شکست بخورند نابودت میکنند.» جملهای کوتاه که در ظاهر توصیهای نظامی است اما در عمق خود یکی از ماندگارترین نقدهای تاریخ اندیشه سیاسی بر «وابستگی» را صورتبندی میکند.
در واقع ماکیاولی در این جمله، فراتر از آرایش نیروها در میدانهای نبرد میاندیشد. بهطوریکه آنچه او «نیروهای کمکی» مینامید، استعارهای است از هرگونه اتکا به بیرون برای حل بحرانهای درونی. این اتکا معمولاً عقلانی، کمهزینه و سریع جلوه میکند؛ به عبارتی همچون دوپینگ. اما با این حال، «منطق قدرت» بهگونهای دیگر عمل میکند، بطوریکه همان عاملی که در کوتاهمدت، پیروزی به بار میآورد، در بلندمدت بنیان اقتدار را سست میکند.
این هشدار بی پایه و اساس نیست. بلکه برآیند ایتالیا قرن شانزدهم است، جغرافیایی تکه تکه و گرفتار رقابت قدرتهای بزرگ اروپایی. که در آن دولتشهرهایی چون فلورانس و میلان بارها برای حل منازعات خود به فرانسه یا اسپانیا متوسل شدند. نتیجه هم اغلب یکسان بود: پیروزیای که استقلال را میبلعید یا شکستی که ویرانی بهجا میگذاشت. ماکیاولی که در مقام دیپلمات جمهوری فلورانس این فراز و فرودها را از نزدیک دیده بود، به تجربه دریافت که راهحلهای فوری، هزینههای ساختاری دارند؛ هزینههایی که معمولاً دیر آشکار میشوند.
اما با این حال همیشه منطبق بر دو سناریوی محتوم هستند. بطوریکه اگر نیروی کمکی پیروز شود، فاتح واقعی همان قدرت بیگانه است و شهریاری که به تخت دست یابد به بدهکار سیاسی تبدیل و اقتدارش وامدار ارادهای بیرونی می شود. چنین اقتداری، هرچند ظاهراً برقرار، اما از درون تهی است. زیرا مردم بهتدریج درمییابند که سرچشمه قدرت نه در توان داخلی شهریار، بلکه در حمایت خارجی نهفته است و همین ادراک، مشروعیت را فرسایش میدهد. از سوی دیگر، اگر نیروی کمکی شکست بخورد، کشور آسیب میبیند و افکار عمومی بیش از هر کس شهریار را مسئول میداند. در هر دو حالت، شهریار بازنده است. در چنین وضعیتی، وابستگی به بیگانه نه یک خطای تاکتیکی بلکه دامی ساختاری است.
در این ساختار، «پیروزی قرضی» معنایی پارادوکسیکال پیدا میکند. در واقع پیروزیای که بر شانههای دیگری بنا شود، صرفاً تعویق شکست است. تعویقی که هزینه آن، کاهش تدریجی استقلال و تحلیل رفتن مشروعیت است. در واقع حاکم برای بقا در کوتاهمدت، پایههای اقتدار بلندمدت خود را میفرساید. همین نگاه بلندمدت است که ماکیاولی را از بسیاری از همعصرانش متمایز میکند؛ زیرا برخلاف تصور عامه، ماکیاولی نه شیفته تصرف قدرت، بلکه نگران تدوام آن است.
در واقع وجه انتقادیتر اندیشه او به مسئله مشروعیت بازمیگردد.زیرا حاکمی که برای کسب قدرت به بیرون متوسل میشود، ناخواسته اعتراف میکند که از بسیج ظرفیتهای داخلی ناتوان است. این اعتراف حتی اگر هرگز به زبان نیاید در ادراک عمومی ثبت میشود. در واقع مشروعیت بیش از آنکه به ابزار قدرت وابسته باشد، به تصور مردم از منشأ آن وابسته است. وقتی امنیت و ثبات از بیرون تأمین شود، پرسشی گریزناپذیر شکل میگیرد: «قدرت واقعی» در دست کیست؟ همین پرسش، آغاز فرسایش اقتدار است؛ فرسایشی که هیچ نیروی کمکی قادر به مهار آن نیست.
«واقعگرایی ماکیاولی» در همینجا نمود پبدا می کند. زیرا او از اخلاقگرایی، مذمت خائن و آرمانهای انتزاعی سخن نمیگوید؛ بلکه او معطوف است به منافع، توازن قوا و محاسبهی هزینه و فایده. از این منظر، استقلال نه فضیلتی شاعرانه، بلکه شرط بقا است. زیرا شهریاری که شمشیرش را به دست دیگری بسپارد، دیر یا زود درمییابد که اختیار سرنوشتش را نیز واگذار کرده است. بطوریکه قدرت خارجی، صرفنظر از نیت اولیه، منطق منافع خود را دنبال میکند.
در این میان پس از پنج قرن از نگارش «شهریار»، هشدار ماکیاولی همچنان زنده است، زیرا «#منطق_قدرت» تغییر چندانی نکرده است. وابستگی، حتی اگر در پوشش همکاری و حمایت ظاهر شود، همواره این خطر را در خود دارد که اقتدار را از درون تهی کند. و هنگامی که جامعه بپرسد «قدرت واقعی» کجاست، پاسخ به آن میتواند سرنوشت یک حاکم را رقم بزند، پاسخی که همیشه یک چیز است، سرنگونی تاج و تحت یا تقلیل شهریار به مترسکی که حتی کلاغ ها هم به حسابش نمی آورند.
#کاتخون #ماکیاوللی #منطق_قدرت
🆔@Political_Science14
"همه پیامبرانی که مسلح بودند، پیروز شدند؛ و تمام پیامبران بیسلاح، نابود گشتند"
(در اینجا منظور ماکیاول از پیامبر، رهبرانی چون کوروش و رومولوس است که با تکیه بر قدرت شمشیر و جنگ افزارهای خوب و درایت فردی امپراطوری خود را بنا کردند)
"بدون نیروی نظامی، ایدهها و نهادهای نوپا، در برابر دشمنیها و بیثباتیها دوام نمیآورند."
"کسانی که خواستند تنها با گفتار یا اخلاق، بدون زور یا نیروی نظامی، تحول اجتماعی ایجاد کنند، همواره شکست خوردند."
"اگر قرار است «نظم جدید» بنا کنی — چه دینی، چه سیاسی، چه اجتماعی — باید مسلح باشی؛ نه فقط با شمشیر، بلکه با سازمان و قدرتی که نظم را تضمین کند."
شهریار - ماکیاول
🆔@Political_Science14
درسگفتار ماکیاول از سید جواد طباطبایی • صدانت
https://3danet.ir/%D8%AF%D8%B1%D8%B3%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF-%D8%B7%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C/
🖊اشتراوس درباره ماکیاوللی چه میگوید؟
📚معمای ماکیاوللی
📥هاروی منسفیلد/ زانیار ابراهیمی
🖇کتاب اندیشه هایی در باب ماکیاوللی با کسی شوخی ندارد. به عبارت دیگر این کتاب در نظر خوانندگان معمولی آشکارا سرشتی رازآمیز دارد، و به گونه ای دست نیافتی یا چالش برانگیز نوشته شده است که خوانندگان معمولی از تلاش برای فهم آن دست می کشند. این کتاب را باید از کتاب های شهریار یا گفتارهایی در باب لوی متمایز کرد. این دو کتاب هایی رازآمیز هستند، چون تقریباً تمام خوانندگان، و بویژه خوانندگانِ متخصص، بر این باورند که به فهم آنها نائل آمده اند و تنها اشتراوس به آنان نشان داده است که چنین نیست.
🖇گلایۀ کروچه که مسئلۀ ماکیاوللی چه بسا هرگز حل نشود بسیار تکرار می شود، امّا به دشواریِ فهمِ کتاب های ماکیاوللی ارتباطی ندارد. سخن کروچه اغلب از آن رو ذکر میشود که بساط تحقیق و پژوهش دربارۀ ماکیاوللی را برچیند به جای آن که سرآغاز تحقیقی دیگر باشد. بنابراین کتاب اشتراوس نوشته شده است تا با خوانندگانی که زیادی به خود اطمینان دارند مخالفت کند، نه آن که از پریشان ساختنِ آنان بپرهیزد.
🖇اشتراوس در جملۀ نخستِ کتاب خویش " به عقیده ای ساده و قدیمی می پردازد، عقیده ای که ماکیاوللی را معلّم شیطان می خواند ". روی سخنِ این جمله با مردم است، مردمی که مخزن و گنجینۀ خوبی و بدی اند، و مردمی که هم واجد عقاید اخلاقی هستند و هم واجد باور به علت هایی که اس و اساسِ این عقاید را تشکل می دهد. به عبارت دیگر، مردم واجد اخلاق و دین، هر دو هستند. اشتراوس مانند ماکیاوللی با مردم سخن می گوید، امّا قصد و نیتِ متفاوتی دارد
🖇اشتراوس می خواهد از مردم فراتر رود، و نه از ابزارهایشان، چنان که ماکیاوللی پیشنهاد می دهد. اشتراوس با مردم و در مخالفت با متخصصان سخن می گوید، متخصصانی که ماکیاوللی تأثیری سوء بر آنان نهاده است. اشتراوس مدعی می شود که بدنامیِ ماکیاوللی، بدنامی ای که تحت لوای " ماکیاوللیسم " آشکار می گردد، نقطۀ عزیمتِ مناسبی برای تحقیق دربارۀ او است.
🖇متخصصانِ معاصر نظری مخالف با اشتراوس دارند. آنان اظهار می کنند که ماکیاوللیسم هرگز ایشان را به ماکیاوللی رهنمون نخواهد گشت. متخصصانِ معاصر بدنامیِ ماکیاوللی را مردود می دانند و تأثیر او را تا این اندازه تقلیل می دهند که بگویند ماکیاوللی عمیقاً بد فهمیده شده است. آنان قدرتِ ماکیاوللی در عرضۀ " روش ها و نظم های جدید " را انکار می کنند.
🖇بدین رو آنان مسئولیتِ ماکیاوللی در ظهور مدرنیته را مورد توجه قرار نمیدهند یا این مسئله را به قدر کافی دقیق و جامع طرح نمی کنند. در نظر ایشان ماکیاوللی صرفاً طلایه دارِ تحولاتِ آتی است، تحولاتی مانند ناسیونالیسم، پیداییِ علم، و در تفسیر اخیر آیزایا برلین، حتی ظهور لیبرالیسم. در نظر آنان ماکیاوللی مرد رنسانس ( نوزایش ) است، مردی که گذشته دست و پایش را بسته است و رؤیای بیهودۀ احیاء گذشته آشفتهاش ساخته است.
🔹متن کامل این مقاله را میتوانید در شماره اول سیاستنامه مطالعه کنید.