ماکیاولی در فصل سیزدهم کتاب شهریار با همان صراحتی که امضای فکری اوست، مینویسد: «نیروهای کمکی، از مزدوران نیز خطرناکتر هستند؛ زیرا اگر پیروز شوند، تو اسیر آنانی و اگر شکست بخورند نابودت میکنند.» جملهای کوتاه که در ظاهر توصیهای نظامی است اما در عمق خود یکی از ماندگارترین نقدهای تاریخ اندیشه سیاسی بر «وابستگی» را صورتبندی میکند.
در واقع ماکیاولی در این جمله، فراتر از آرایش نیروها در میدانهای نبرد میاندیشد. بهطوریکه آنچه او «نیروهای کمکی» مینامید، استعارهای است از هرگونه اتکا به بیرون برای حل بحرانهای درونی. این اتکا معمولاً عقلانی، کمهزینه و سریع جلوه میکند؛ به عبارتی همچون دوپینگ. اما با این حال، «منطق قدرت» بهگونهای دیگر عمل میکند، بطوریکه همان عاملی که در کوتاهمدت، پیروزی به بار میآورد، در بلندمدت بنیان اقتدار را سست میکند.
این هشدار بی پایه و اساس نیست. بلکه برآیند ایتالیا قرن شانزدهم است، جغرافیایی تکه تکه و گرفتار رقابت قدرتهای بزرگ اروپایی. که در آن دولتشهرهایی چون فلورانس و میلان بارها برای حل منازعات خود به فرانسه یا اسپانیا متوسل شدند. نتیجه هم اغلب یکسان بود: پیروزیای که استقلال را میبلعید یا شکستی که ویرانی بهجا میگذاشت. ماکیاولی که در مقام دیپلمات جمهوری فلورانس این فراز و فرودها را از نزدیک دیده بود، به تجربه دریافت که راهحلهای فوری، هزینههای ساختاری دارند؛ هزینههایی که معمولاً دیر آشکار میشوند.
اما با این حال همیشه منطبق بر دو سناریوی محتوم هستند. بطوریکه اگر نیروی کمکی پیروز شود، فاتح واقعی همان قدرت بیگانه است و شهریاری که به تخت دست یابد به بدهکار سیاسی تبدیل و اقتدارش وامدار ارادهای بیرونی می شود. چنین اقتداری، هرچند ظاهراً برقرار، اما از درون تهی است. زیرا مردم بهتدریج درمییابند که سرچشمه قدرت نه در توان داخلی شهریار، بلکه در حمایت خارجی نهفته است و همین ادراک، مشروعیت را فرسایش میدهد. از سوی دیگر، اگر نیروی کمکی شکست بخورد، کشور آسیب میبیند و افکار عمومی بیش از هر کس شهریار را مسئول میداند. در هر دو حالت، شهریار بازنده است. در چنین وضعیتی، وابستگی به بیگانه نه یک خطای تاکتیکی بلکه دامی ساختاری است.
در این ساختار، «پیروزی قرضی» معنایی پارادوکسیکال پیدا میکند. در واقع پیروزیای که بر شانههای دیگری بنا شود، صرفاً تعویق شکست است. تعویقی که هزینه آن، کاهش تدریجی استقلال و تحلیل رفتن مشروعیت است. در واقع حاکم برای بقا در کوتاهمدت، پایههای اقتدار بلندمدت خود را میفرساید. همین نگاه بلندمدت است که ماکیاولی را از بسیاری از همعصرانش متمایز میکند؛ زیرا برخلاف تصور عامه، ماکیاولی نه شیفته تصرف قدرت، بلکه نگران تدوام آن است.
در واقع وجه انتقادیتر اندیشه او به مسئله مشروعیت بازمیگردد.زیرا حاکمی که برای کسب قدرت به بیرون متوسل میشود، ناخواسته اعتراف میکند که از بسیج ظرفیتهای داخلی ناتوان است. این اعتراف حتی اگر هرگز به زبان نیاید در ادراک عمومی ثبت میشود. در واقع مشروعیت بیش از آنکه به ابزار قدرت وابسته باشد، به تصور مردم از منشأ آن وابسته است. وقتی امنیت و ثبات از بیرون تأمین شود، پرسشی گریزناپذیر شکل میگیرد: «قدرت واقعی» در دست کیست؟ همین پرسش، آغاز فرسایش اقتدار است؛ فرسایشی که هیچ نیروی کمکی قادر به مهار آن نیست.
«واقعگرایی ماکیاولی» در همینجا نمود پبدا می کند. زیرا او از اخلاقگرایی، مذمت خائن و آرمانهای انتزاعی سخن نمیگوید؛ بلکه او معطوف است به منافع، توازن قوا و محاسبهی هزینه و فایده. از این منظر، استقلال نه فضیلتی شاعرانه، بلکه شرط بقا است. زیرا شهریاری که شمشیرش را به دست دیگری بسپارد، دیر یا زود درمییابد که اختیار سرنوشتش را نیز واگذار کرده است. بطوریکه قدرت خارجی، صرفنظر از نیت اولیه، منطق منافع خود را دنبال میکند.
در این میان پس از پنج قرن از نگارش «شهریار»، هشدار ماکیاولی همچنان زنده است، زیرا «#منطق_قدرت» تغییر چندانی نکرده است. وابستگی، حتی اگر در پوشش همکاری و حمایت ظاهر شود، همواره این خطر را در خود دارد که اقتدار را از درون تهی کند. و هنگامی که جامعه بپرسد «قدرت واقعی» کجاست، پاسخ به آن میتواند سرنوشت یک حاکم را رقم بزند، پاسخی که همیشه یک چیز است، سرنگونی تاج و تحت یا تقلیل شهریار به مترسکی که حتی کلاغ ها هم به حسابش نمی آورند.
#کاتخون #ماکیاوللی #منطق_قدرت
🆔@Political_Science14
"همه پیامبرانی که مسلح بودند، پیروز شدند؛ و تمام پیامبران بیسلاح، نابود گشتند"
(در اینجا منظور ماکیاول از پیامبر، رهبرانی چون کوروش و رومولوس است که با تکیه بر قدرت شمشیر و جنگ افزارهای خوب و درایت فردی امپراطوری خود را بنا کردند)
"بدون نیروی نظامی، ایدهها و نهادهای نوپا، در برابر دشمنیها و بیثباتیها دوام نمیآورند."
"کسانی که خواستند تنها با گفتار یا اخلاق، بدون زور یا نیروی نظامی، تحول اجتماعی ایجاد کنند، همواره شکست خوردند."
"اگر قرار است «نظم جدید» بنا کنی — چه دینی، چه سیاسی، چه اجتماعی — باید مسلح باشی؛ نه فقط با شمشیر، بلکه با سازمان و قدرتی که نظم را تضمین کند."
شهریار - ماکیاول
🆔@Political_Science14
درسگفتار ماکیاول از سید جواد طباطبایی • صدانت
https://3danet.ir/%D8%AF%D8%B1%D8%B3%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF-%D8%B7%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C/
🖊اشتراوس درباره ماکیاوللی چه میگوید؟
📚معمای ماکیاوللی
📥هاروی منسفیلد/ زانیار ابراهیمی
🖇کتاب اندیشه هایی در باب ماکیاوللی با کسی شوخی ندارد. به عبارت دیگر این کتاب در نظر خوانندگان معمولی آشکارا سرشتی رازآمیز دارد، و به گونه ای دست نیافتی یا چالش برانگیز نوشته شده است که خوانندگان معمولی از تلاش برای فهم آن دست می کشند. این کتاب را باید از کتاب های شهریار یا گفتارهایی در باب لوی متمایز کرد. این دو کتاب هایی رازآمیز هستند، چون تقریباً تمام خوانندگان، و بویژه خوانندگانِ متخصص، بر این باورند که به فهم آنها نائل آمده اند و تنها اشتراوس به آنان نشان داده است که چنین نیست.
🖇گلایۀ کروچه که مسئلۀ ماکیاوللی چه بسا هرگز حل نشود بسیار تکرار می شود، امّا به دشواریِ فهمِ کتاب های ماکیاوللی ارتباطی ندارد. سخن کروچه اغلب از آن رو ذکر میشود که بساط تحقیق و پژوهش دربارۀ ماکیاوللی را برچیند به جای آن که سرآغاز تحقیقی دیگر باشد. بنابراین کتاب اشتراوس نوشته شده است تا با خوانندگانی که زیادی به خود اطمینان دارند مخالفت کند، نه آن که از پریشان ساختنِ آنان بپرهیزد.
🖇اشتراوس در جملۀ نخستِ کتاب خویش " به عقیده ای ساده و قدیمی می پردازد، عقیده ای که ماکیاوللی را معلّم شیطان می خواند ". روی سخنِ این جمله با مردم است، مردمی که مخزن و گنجینۀ خوبی و بدی اند، و مردمی که هم واجد عقاید اخلاقی هستند و هم واجد باور به علت هایی که اس و اساسِ این عقاید را تشکل می دهد. به عبارت دیگر، مردم واجد اخلاق و دین، هر دو هستند. اشتراوس مانند ماکیاوللی با مردم سخن می گوید، امّا قصد و نیتِ متفاوتی دارد
🖇اشتراوس می خواهد از مردم فراتر رود، و نه از ابزارهایشان، چنان که ماکیاوللی پیشنهاد می دهد. اشتراوس با مردم و در مخالفت با متخصصان سخن می گوید، متخصصانی که ماکیاوللی تأثیری سوء بر آنان نهاده است. اشتراوس مدعی می شود که بدنامیِ ماکیاوللی، بدنامی ای که تحت لوای " ماکیاوللیسم " آشکار می گردد، نقطۀ عزیمتِ مناسبی برای تحقیق دربارۀ او است.
🖇متخصصانِ معاصر نظری مخالف با اشتراوس دارند. آنان اظهار می کنند که ماکیاوللیسم هرگز ایشان را به ماکیاوللی رهنمون نخواهد گشت. متخصصانِ معاصر بدنامیِ ماکیاوللی را مردود می دانند و تأثیر او را تا این اندازه تقلیل می دهند که بگویند ماکیاوللی عمیقاً بد فهمیده شده است. آنان قدرتِ ماکیاوللی در عرضۀ " روش ها و نظم های جدید " را انکار می کنند.
🖇بدین رو آنان مسئولیتِ ماکیاوللی در ظهور مدرنیته را مورد توجه قرار نمیدهند یا این مسئله را به قدر کافی دقیق و جامع طرح نمی کنند. در نظر ایشان ماکیاوللی صرفاً طلایه دارِ تحولاتِ آتی است، تحولاتی مانند ناسیونالیسم، پیداییِ علم، و در تفسیر اخیر آیزایا برلین، حتی ظهور لیبرالیسم. در نظر آنان ماکیاوللی مرد رنسانس ( نوزایش ) است، مردی که گذشته دست و پایش را بسته است و رؤیای بیهودۀ احیاء گذشته آشفتهاش ساخته است.
🔹متن کامل این مقاله را میتوانید در شماره اول سیاستنامه مطالعه کنید.
🖊بنیانگذار سیاست روی دوش چه کسانی ایستاد؟
📚 ماکیاوللی و غولهایش
📥لئو اشتراوس/ زانیار ابراهیمی
🖇ماکیاوللی از سنّت سترگِ فلسفۀ اخلاق و فلسفۀ سیاسی می گسلد، سنّتی که سقراط بنا نهاد و به ارسطو ختم شد. ماکیاوللی از سنّتی می گسلد که بر حقِ طبیعی مبتنی است. در عوض، ماکیاوللی بدیلِ کلاسیک را بر می گزیند، بدیلی که حقوق را به تمامی برخاسته از قرارداد می داند. ماکیاوللی برخلاف آریستیپوس و دیوژانوس فلیسوفی سیاسی است که در باب جامعۀ نیک می اندیشد. البته ماکیاوللی اندیشه در باب جامعۀ نیک را از فرضی قراردادگرایانه آغاز می کند، از مقدمه ای بسیار فردگرایانه
🖇انسان طبیعتاً موجودی سیاسی نیست، و طبیعتاً به سوی جامعۀ سیاسی میل نمیکند. ماکیاوللی به ترکیبی از دو سنت کلاسیک دست می یابد : او به از سطحی که تمام اندیشۀ کلاسیک بر روی آن حرکت می کند، به سطحی جدید گذر می کند و از دو سنت یاد شده ترکیبی به دست میدهد. اگر بخواهیم از تعبیر خود ماکیاوللی استفاده کنیم، می توانیم بگوییم که او قاره ای جدید کشف کرد، چیزی متفاوت با تنها قاره ای که پیش از او شناخته شده بود.
🖇نامۀ تقدیمیِ ماکیاوللی در شهریار سه نکته را به ما می آموزد : نخست، دانش ماکیاوللی از کردار مردان بزرگ ناشی از تجربۀ طولانیِ او در باب امور مدرن و قرائت مداومِ امور باستانی است. دوم، شهریار به موجزترین شکل ممکن تمام آنچه را ماکیاوللی می داند، شامل می شود؛ و سرانجام دانش ماکیاوللی به طبیعت شهریاران و قواعد مربوط به حکومت شهریار ارتباط می یابد. ماکیاوللی کتاب شهریار را رساله می خواند.
🖇شهریار در عین حال نوعی تقاضانامه نیز هست : شهریار زمینه را برای درخواستی فراهم می کند که به زبانی فصیح بیان گشته است، درخواستی که کتاب بدان می انجامد یا با آن پایان می یابد. این درخواست خطاب به شهریار معاصر ایتالیا است تا این کشور را از خارجیانی که تصرفاش کرده اند، آزاد سازد. شهریار کتابی است که دست کم در نگاه نخست، زمینه را برای دست زدن به عمل در ایتالیای آن زمان فراهم می سازد؛ با وجود این، شهریار روحاش را از تحسینِ دوران باستان می گیرد و حتی تحت هدایت این دوران است.
🖇مدرنها برای آن که درست عمل کنند، باید به تقلید از باستانیان روی آورند. عنوان تمام فصلهای شهریار به زبان لاتین است. به تعبیری می توان فصل ششم را نقطۀ اوج کتاب شهریار دانست. این فصل به شهریاری های جدیدی اختصاص دارد که شهریار با توسّل به جنگ افزار یا تواناییِ خویش به دست آورده است.
🖇ماکیاوللی در این فصل بزرگترین کسانی را که می توان از آنان تقلید کرد، کسانی که عالی ترین نمونه های امکان پذیرند، مثال می زند. آنان عبارتند از موسی، کوروش، رومولوس و تسئوس. هرچند در این بین از موسی و کوروش نام برده می شود، امّا ماکیاوللی در مجموع بر دوران کلاسیک تأکید می کند. ماکیاوللی تنها یک بار به کتاب مقدس ارجاع می دهد، ارجاعی که به سخن خود او داستانی تمثیلی است که در عهد قدیم اتفاق می افتد. او هرگز از کتاب مقدس نقل قول نمیکند. ماکیاوللی یک بار به تاریخ های باستان، دو بار به نویسندگان، یک بار به نویسندگان باستان و یک بار به تاریخها ارجاع می دهد. همۀ این ارجاع ها معنایی جز نویسندگان کلاسیک ندارد.
🔹متن کامل این مقاله را میتوانید در شماره اول سیاستنامه مطالعه کنید.
📰مهم ترین اصل نظری در مباحث ماکیاوللی ، توجیه شدن وسیله توسط هدف است و این نکته را می توان کلیدی ترین نظریه در اندیشه وی دانست ، که این فلسفه به نام ماکیاوللی در اکثر کشورهای مختلف از جمله ایران شناخته می شود ، ماکیاوللی در ایران با ترجمه دو کتاب مهم خود « شهریار » و « گفتارها » شناخته شد ، در ابتدا محمود محمود (۱۲۶۱-۱۳۴۴ خورشیدی) با ترجمه کتاب شهریار در سال ۱۳۱۱ و با آسمانی خواندن کتاب شهریار در عالم سیاست ، شهریار را مهم ترین اثری دانست که همچنان آتش جدال بر سر ماکیاوللی خاموشی ندارد. ترجمه شهریار مبنای اولین آشنایی ایرانیان با تفکرات سیاسی ماکیاولی بود وبعد ها این کتاب با ترجمه داریوش آشوری به جامعه فرهنگی دانشگاهی ایران معرفی شد و دیگر اثر مهم تر ماکیاوللی تحت عنوان « گفتارها» توسط محمد حسن لطفی ، نظریات سیاسی ماکیاوللی در جامعه سیاسی ایران شناخته شد و بسط یافت. ماکیاوللی در ایران بیش از آن از نگاه متفکری سیاسی بر اساس رخداد بزرگ فلسفه اروپا در عصر رنسانس شناخته شود ، به عنوان متفکری روباه صفت و مکار همراه با دینداری ریاکارانه و پیمان شکنی معرفی شده است و این در صورتی است که ماکیاوللی در مادون اهداف گفتارها و نوشته های خود در دو کتاب مهم خویش به سیاست از منظری صرفا رئالیستی و مدرن نگریسته است بطوری که فرانسیس بیکن در ستایش از ماکیاوللی می گوید: « ما به کسانی مانند ماکیاوللی مدیونیم که جهان سیاست و رهبران آن را ، آن طوری که هست به ما نشان می دهند ، نه آن طوری که باید باشد ، در اثار ماکیاوللی و امثال آن ، ما آن چه را که انسان ها انجام می دهند ، مشاهده می کنیم ؛ نه آن چه را که باید انجام دهند.» با توجه به این تعبیرات ، به ماکیاوللی در ایران از دید صرفا علمی و دانشگاهی نگاه عمیق و توجه دقیق نشد بلکه بر اساس نگاه های صرفا سطحی و سیاسی کاری و ایدئولوژی زده توسط جریانات مارکسیستی و مذهبی در رویکردهای روشنفکری و مذهبی ، ماکیاوللی طرد گردید و به حاشیه رفت و تا قبل از دهه نود خورشیدی در ایران ، فلسفه سیاسی ماکیاوللی در قالب ایدئولوژی های ماکیاولیستی خلاصه می گردید. در دهه ۹۰ خورشیدی فلسفه سیاسی ماکیاوللی بدور از تفسیر ایدئولوژیک توسط جواد طباطبایی بار دیگر در فضای فکری فرهنگی ایران مطرح شد و رویکرد جدید ایشان به فلسفه سیاسی ماکیاوللی ، فضای یخ زده و توهم ایدئولوژیک نسبت به ماکیاوللی را در هم شکست و کانون توجهات فکری سیاسی به ماکیاوللی به عنوان « پدر سیاست مدرن » ، توجه اهالی اندیشه و فرهنگ را به سوی ماکیاوللی و آثارش سوق داد 🗞
🖍احسان تاجیک
🔖 1600 کلمه
⏰زمان مطالعه: 10 دقيقه
📌 متن کامل را در صفحه 10 روزنامه سازندگی مورخ 27 شهریور 1398 مطالعه کنيد
روزگاری بود که واژه های دموکراسی، آزادی، حق رأی، انتخابات آزاد، لیبرالیسم و حقوق فردی یا سوسیالیسم، عدالت، اصالت حقوق جامعه، نجات محرومان، استقلال از یوغ امپریالیسم و .... به منزله آرمانهای بزرگ انسان قرن نوزده و سه ربع نخست قرن بیست گرم کننده قلب های روشنفکران و به تبع آنها بسیاری از توده ها بود لیکن در دوران ما آنها دیگر هیچ قلبی را گرم نمی کنند و به مفاهیمی صوری و خالی از محتوا تبدیل گردیده اند نه فقط در غرب بلکه حتی در جوامع غیرغربی نیز آرمان خواهی و اُتوپیا مرده است. ناسیونالیسم، استقلال طلبی و مبارزه با امپریالیسم برای بسیاری از توده ها و حتی برای خیل انبوه روشنفکران مفاهیمی قدیمی گشته قدرت مشروعیت سازی خویش را از دست داده اند. در جهان کنونی حتی هر گونه ندایی برای تحقق عدالت اجتماعی توسط بسیاری از روشنفکران نامتفکر با اندیشه ها و برچسب هایی کلیشه ای و تهوع آور به منزله اندیشه های چپ، مارکسیستی و کمونیستی مخالف آزادیهای فردی و زمینه ساز نظام های دیکتاتوری و توتالیتر استالینیستی و... خفه و سرکوب می گردد. شگفت آن که این تبلیغات و هوچی گری های روشنفکران، که بخش اعظم آنها حاصل روایت سازی های کانونهای قدرتهای بزرگ اقتصادی و سیاسی و حامیان مناسبات استعماری و استثماری است توسط بخش بزرگی از توده های محرومی که خود قربانیان بیعدالتیهای نظام جهانی و نظامهای محلی و منطقه ای خویش هستند نیز تکرار می شود.
بیژن عبدالکریمی
مقدمه کتاب عدالت به مثابه امکان
ص ۱۵
«سناریوهای سه ماهه نخست ۱۴۰۵»
وقتی در روابط بینالملل یا حتی در روابط انسانی قرار است مسالهای را زیر ذرهبین گذاشته و تحلیل کنیم، باید بر فراز آن مساله قرار گرفته و همه اطراف درگیر در ماجرا را در نظر بگیریم؛ چرا که ما داریم «روابط» را بررسی میکنیم نه یک فرایند یک رابطهای را.
سیستم بینالملل به پاس حضور دینامیکهای قدرت گوناگون "«ژئوپلیتیک، ژئواکونومیک، ژئوکالچر و ژئوسایبر» و بسترهای کنشمندی گوناگون «زمین، دریا، هوا و فضا» به هیچ عنوان به صورت یک مرحلهای یا استقرایی_قیاسی صرف قابل تحلیل نیست. نمیشود از یک تهدید کلی جنگ نتیجه گیری کرد و نمیشود از خرده رویدادهای قابل مشاهده بحران را به درستی و دقت تشخیص داد.
تنها کاری که پژوهشگر روابط بینالملل میتواند با اتکا به دانش خود انجام دهد، به کار بستن شم تحلیلی خود با توجه به رویدادهای گذشته و نشانههای حال تنها برای «پیشبینی» بین سه سناریوی مطلوب، ممکن و دور از انتظار است. در واقع پژوهشگر از بین ۶ عدد تاس ۳ عدد را برمیگزیند و روی میز میریزد. ممکن است این سه رخ دهند یا ممکن است سه عدد دیگر که در دستگاه تحلیلی پژوهشگر جای نداشتند رخ بدهد.
آنچه که به نظر من میرسد با توجه به تحولات اخیر روابط ایران و آمریکا، این است که هر دو طرف در حال دستکاری ذهنی یا Manipulation کردن طرف مقابل است. سیستم کنترلی کاملی نمیتوانند بر اوضاع جهت کاستن از بحران اتخاذ کنند، بنابراین طرفین همواره با اطلاعات ناقص و ضد و نقیض در حال «نمایش قدرت» در برابر یکدیگر میباشند تا در این اثنا بتوانند «تهدیدی معتبر» را رونمایی کنند.
دیگر دوران First Strike و Second Strike به پایان رسیده است؛ الان دوره Multi_Mutual Strike است. امروزه هر کسی میخواهد ضربهای بزند به امید و آمادگی خوردن ضربه دوم چندگانه این کار را انجام میدهد؛ بنابراین ضربه اول هم باید به صورت چندگانه صورت بپذیرد. برای همین آمریکا همواره در حال ارسال ناو «سطح دریا» و هواپیما و جت «سطح هوا_فضا» است و جمهوری اسلامی ایران هم متقابلا در دو سطح دریا و هوا «از طریق سیستم دفاع موشکی و پهپادی خود» در حال رزمایش برای نمایش قدرت برگزار میکند.
سناریوی مطلوب، از نظر من رسیدن به یک توافقی که ترامپ را از نفت و انرژی ایران منتفع ساخته و غنیسازی را به مدت محدودی تعلیق یا بسیار کم مینماید. دوباره پای آژانس را به ایران باز میکند و بحران را کامل از بین نمیبرد؛ چرا که لابی اسرائیل و گروههای ضد جمهوری اسلامی میتواند پژواک جنگطلبی در ایالات متحدهها همچنان تحریک کنند.
سناریوی ممکن، سناریوی عدم توافق و رخ دادن عملیاتهای چندجانبه علیه تاسیسات نظامی و غیرنظامی ایران جهت «فلجکردن» این کشور در راستای تحقق هدف سند امنیت ملی جدید ایالات متحده آمریکا میباشد. عملیات آمریکا در صورتی با مشارکت اسرائیل صورت میپذیرد که ایران سناریوی «بازیگر دیوانه» را اجرایی کند و اسرائیل و تأسیسات آمریکایی را توامان هدف قرار دهد.
سناریوی دور از انتظار فروپاشی نظام جمهوری اسلامی است؛ جمهوری اسلامی به علت ویژگیهای درونیای که قبلا در موردشان سخن گفتهام (هایلایت گفتارها ۸) و ویژگیهای پدافندی و آفندی نامتقارنی که در طول ۴۷ سال در مرزها و فرامرزهای خود پرورانده است، براندازیاش هزینه سنگینی برای قدرتهای بزرگ دارد. به همین علت است که جی دی ونس و خیلیهای دیگر اعتقاد دارند، براندازی نظام وظیفه و تصمیم خود ملت ایران است.
#کیسینجریسم
شکست آبشاری
💫در سیستم بینالمللی پیچیده و آشوبی «منطور از آشوبی غیرقابل پیشبینی بودن آن است» نوع و فرم بازدارندگی، از نوع کلاسیک و نظامی آن که حتما بازدارندگی را در برابری قدرت میدید رنگ میبازد. در اینجا ما با سیستمی رو به رو هستیم که با قدرتهای ناهمسان و نظمی نامتقارن عجین شده است و نیاز دارد که خود را به تعادل برساند. در واقع در دورهی نوین، بازدارندگی در باز داشتن قدرتهای هستهای علیه هم خلاصه نمیشود؛ بلکه آنهایی که هستهای نیستند هم میتوانند علیه هستهایها بازدارندگی ایجاد کنند.
💫سیستم نوین بینالمللی شبکهای است. در شبکه «کانونیت» جای «قطبیت» قدیم را گرفته است. در شبکه به میزانی که چگالی و حجم ارتباطات شما در ارتباط با کنشگران و منابع قدرت در سیستم بیشتر باشد، در میانهی ارتباطات باشید «مثل ایران که قلب کریدورهای جهان است» و اینکه فاصلهی ارتباطی شما با کنشگران دیگر کم باشد که این فاصله در قالب «فضای ارتباطاتی» است نه «مکان و جغرافیای فیزیکی» به همان میزان کانونیت شبکهای دارید.
💫کانونیت شبکهای این ویژگی را به بازیگر میدهد که امنیت شبکه را به امنیت خودش گره بزند؛ مثلا ایران را در نظر بگیرید که با توجه به موقعیت ژئوپولیتیکیاش، تسلط بر تنگهی هرمز، تسلط بر بخش مهمی از منابع سیستمی مثل نفت و گاز، در پیوند خود با سایر بازیگران مثل چین، روسیه و از آن طرف ایالات متحده، یک نوعی از مانایی را برای خود ایجاد کرده است. چرا؟ چون که در منطقهی غرب آسیا، با توجه به پیوندهای ایران با این کشورها و جریان جهانیِ انرژی، اگر به ایران آسیب بزنند، کل آن شبکه که متشکل از غرب آسیا، چین و شانگهای با کلی طرح اقتصادی، اوراسیا و امنیت خارج نزدیک روسیه، آمریکا و جریان انرژی به خطر میافتد.
💫سیستم شبکهای در قالب آنارشی دو گونه نظم جدید پدید آورده است. یکی هیترارشی است و دیگری پانارشی. در سیستم هیتراترشی سلسله مراتب بازیگران به صورت فیدبکی با هم در ارتباط هستند و جریان ارتباطی و گذار قدرت را بین خود میچرخانند و در اینجا هیچکس نمیتواند مانع گذار قدرت و ایستایی آن شود چون شبکه به هم میریزد. نوع دوم سیستم پانارشی است که نظم بینالمللی را لایهلایه و تودرتو میبیند و بسته به میزانی که شما به منابع سیستمی دسترسی داشته باشید درون این نظم جایگاه دارید. در نظم هیترارشی قدرت از بالا به پائین «عمودی» سرایت میکند و در نظم پانارشی قدرت چون لایهلایه است از پایین به بالا «افقی» سرایت میکند.
💫حالا در این دو نظم هر کس که نقش کانون را بازی کند، اصلی را در سیستم ایجاد میکند به اسم «برونگرایی.» البته لازم به ذکر است که در شبکه وابستگی متقابل حساس وجود دارد و همه به کنش و واکنش هم حساس هستند. ذیل این حساسیت برونگرایی بروز میکند. برونگرایی به این معنی است که کوچکترین حرکت مستقیم یا غیرمستقیم در سیستم روی تمامی بازیگران آن منطقه یا حتی بازیگران فرامنطقهاس هم اثر میگذارد؛ بنابراین بازیگران شبکه امنیت کانون را امنیت خود میدانند و از هر گونه اقدام شدید علیه آن چه توسط خودشان چه توسط دیگران جلوگیری میکنند. پشتیبانی چین و روسیه از ایران در برابر آمریکا را از این منظر ببینید. عدم تمایل آمریکا به درگیری مستقیم با ایران را از این پنجره ببینید.
💫یکی از راههای دیگر ایجاد بازدارندگی شبکهای که در آن بازیگران دارای قدرت نامتقارن هستند، استفاده از نیابتیها است. نیابتیها با «تلهی بازدارندگیای» که ایجاد میکنند، بازیگران چالشگر منطقه را به خود درگیر میکنند و انرژی آنان را تحلیل میبرند. به طور کلی، در سیستم شبکهای «کانونیت در شبکه» برای شما امنیت به بار میآورد. این کانونیت دارای عناصر ژئوپلیتیک، ژئوکالچر، ژئواکونومی، ژئوسایبر و ارتباطی است. کانونیت امنیت شبکه یا منطقه یا حتی جهان را به امنیت شما پیوند میدهد. این طرح در قالب بازدارندگیایِ شبکهای و به صورت دقیقتر «شکست آبشاری» قابل تبیین است. یعنی شکست من، مثل آبشار که از بالا به پایین میریزد و سرایت میکند به شما هم سرایت میکند، پس چارهای جز حفظ من وجود ندارد.
#کیسینجریسم
تله برتریطلبی در خاورمیانه
💫خاورمیانه یک باتلاق است؛ باتلاقی که ابرقدرتها را به وقتش ادب کرده و قدرتهای منطقهای را به نحوی در هم پیچانده که فکر برتری طلبیِ بدون بحران و دردسر را نیز از سر بیرون کنند. بحران، زوجِ دائمیِ منطقه است؛ به نحوی که کنترل بحران نیز خود بحران جدید خلق میکند. این مسئله به مکانیسمهای منطقهگرایی در خاورمیانه باز میگردد که به صورت نارس و خام هستند.
💫از زمان فروپاشی عثمانی تا به امروز، خاورمیانه محل تلاقی قدرتهای خارجی بوده است. انگلستان، فرانسه، آمریکا، روسیه و چین قدرتهای فعال در منطقه هستند. بر اساس نظریهی سیستمهای تابعه اشپیگل و کانتوری، منطقه به سه قسمت کشورهای مرکز، کشورهای پیرامونی و قدرت مداخلهگر تقسیم بندی میشود. در خاورمیانه امروزه چند قدرت مرکزی ایران، عربستان، ترکیه، اسرائیل و مصر کشورهای مرکزی هستند.
💫اما مسئلهی مهم نقشی است که این کشورهای مرکزی در نظم منطقهای ایفا میکنند. این بازیگری، به علت نبود سازوکار نهادینهی منطقهگرایی در منطقه، به صورت تکروی یکجانبه یا اتحاد با قدرت مداخلهگر است. مثلا عربستان برای پیشبرد مسائل اقتصادی و امنیتی خود دست به دامان آمریکا و جدیدا چین و روسیه است. ایران، به علت شرایطی که در سیاست خارجی دارد نیز استراتژی دنبالهروی از چین و روسیه و ایجاد منطقهگرایی درونزا با مکانیسمهای غیردولتی «مقاومت» را پی گرفته است. ترکیه، اتصال به آمریکا، روسیه و چین بسیار برایش اهمیت دارند؛ لکن طرحهایی از جمله کریدور زنگزور و پانترکیسم در سر دارد که اختلافات و اختلالات شدیدی را در منطقه و فرامنطقه منجر شده است. اسرائیل که ایالت ۵۱م آمریکاست، مصر هم نقش آمریکا را بسیار با اهمیت میداند.
💫حال تمامی این کشورها به دنبال برتریطلبی و ارتقاء جایگاه خود در منطقه همانطور که شایستهی گذشتهشان و برای عربستان و اسرائیل آیندهشان میباشد، هستند. اما در اینجا، علیرغم منطقهای مثل اتحادیهی اروپا که برتری طلبی در قالب فنی و اقتصادی صورت میگیرد؛ برتریطلبی از طریق اشاعهی تهدید شکل میگیرد. کشورهای منطقه ذهنیتی به علت گذشتهی تاریخی خود دارد که مرتبا خود را در برابر یکدیگر میبینند و معمای امنیتیای در منطقه شکل دادهاند که حتی در صورت خوب بودن روابط طرفین نیز از بین نمیرود.
💫در خاورمیانه هر نوع برتریطلبی چه از نوع تسلیحاتی، چه انرژی هستهای و... باشد تهدید تلقی خواهد شد و به جای اینکه امنیت به بار آورد، تهدید و وحشت به بار خواهد آورد. خاورمیانه به مانند اقتصاد دستوری و کِینزی که در چرخهی باطل افزایش حقوق و تورم گیر کرده است؛ در افزایش امنیت و سپس شکلگیری تهدید جدید گیر کرده است و به همین علت برتریطلبی در خاورمیانه بیش از اینکه یک امتیاز تلقی شود، یک تله خواهد بود که واحد منطقهای را گرفتار تهدیدهای جدید و نهایتا امنیتیشدن خواهد کرد.
💫قدرتهای مداخلهگر، سرِ هر موضوعی اختلاف داشته باشند، سر حفظ وضع موجود با هم توافق دارند. افغانستان ۲۰۰۱، عراق۲۰۰۳، ایرانِ دوران احمدینژاد، شاه در کنفرانس گوادلوپ و... همگی منافع جمعی قدرتهای مداخلهگر را به خطر انداخته بودند که اجماعا مورد تجاوز و تهدید شدید قرار گرفتند. بنابراین در خاورمیانهای که اجماعی بین قدرتهای مرکزی آن وجود ندارد، مهد واحدهای غیردولتیای است که کارشان بر هم زدن نظم و وضع وجود است و امکان اشاعهی تهدیدات، خصوصا از نوع تروریستی آن به شدت بالاست... قدرت مداخلهگر نیز امنیت آفرین نخواهد بود؛ چون اتحاد استراتژیکی در قالب اهداف و منافع بلند مدت با کشورهای منطقهای ندارد و اسرائیل و آمریکا در اینجا تنها استثناء هستند.
#کیسینجریسم
چرا رئالیسم بین نخبگان امروزی خاورمیانه منفور است؟
🌍رئالیسم در عرصهی روابط بینالملل، یک پارادایم است؛ همچنین اولین رویکردی که روابط بینالملل را تبیین کرد و تا به امروز مفروضات اساسی آن از جمله آنارشی، خودیاری و قدرتاندوزی، موازنه قوا و بازدارندگی پا برجا هستند، میباشد. رئالیسم به قدری در سیستم بینالمللی موثر بوده که آرمانگرایان که لیبرالهای بعدی بودند در دههی ۸۰ و مناظرهی نئوـنئو با یکسری تعدیلات اصول اصلی این پارادایم مثل آنارشی و مشکل بودن همکاری و غیرقابل پیشبینی بودن دیگران را پذیرفتند.
🌍رئالیسم چارچوب تئوریک قدرت بزرگ است؛ اِلِمانهایی که بعضا تجویز میکند را یک قدرت متوسط یا کوچک نمیتواند اجرا کند. این بدین معنی نیست که رویکرد قدرت متوسط و کوچک نمیتواند رئالیستی باشد، بلکه بدین معناست که تماما نمیتواند رئالیستی باشد. مثلا در بحث جمهوری اسلامی، چون ما در منطقهی تهدید هستیم باید با قدرتاندوزی در تمام ابعاد و بیاعتمادی نسبت به همسایگان خود هشیار باشیم؛ لکن به علت هزینهی بیرونیِ شدیدی که بر اقتصاد فشل ما مترتب میشود، نمیتوانیم سراغ بازدارنگی غیرمتعارف در قالب بمب اتم برویم.
🌍رئالیسم، ضمن تجویز کردن یکجانبهگرایی، نهادگرایی را نیز زیر سوال میبرد. خب مشخص است که اگر قدرت متوسط و کوچک بخواهد به یکجانبهگرایی روی بیاورد زیر دست و پا له خواهد شد. در واقع استراتژی رئالیستی برای پایین دستیها باید اتحاد و ائتلاف جهت جلوگیری از ضربات بالا دستیها در روابط بینالملل خواهد بود؛ مثلا ایجاد نیروهای مقاومت، تهدید متحدین و پایگاههای قدرت بزرگ در منطقه، استفاده از ظرفیت ژئوپولیتیکی خود جهت اخلال در سیستم تجارت جهانی و غیره از جمله راهکارهای بازدارندگی قدرتهای متوسط و شاید کوچک خواهند بود.
🌍رئالیسم صلح را زمانهی آماده شدن برای جنگ میبیند و میگوید خود صلح گرایان که کانت بزرگ آنها میباشد، در نهایت در نظریهی صلح دموکراتیک همه را با جنگ میخواهند به سمت دموکراسی بکشانند و مسائلی مثل حقوقبشر، فرهنگ و دموکراسی نقابیست که امیال و لطایفالحیل آنها را بپوشاند. بنابراین در یک سطح تجویزی، رئالیستها اعتقاد دارند که اخلاق، حقوق بشر و مسائل فرهنگی همگی خوب هستند، لکن امنیت ملی اهمیت بیشتری دارد.
🌍رئالیستها، چارچوب ذهنیشان معطوف به قدرت سخت است. مثلا مرشایمر دو نوع موازنه سازی را مدنظر دارد، موازنهی درونی که حاصل ثروتسازی اقتصادی است و موازنهسازی بیرونی که حاصل استفاده از این ثروت درونی جهت تحکیم قدرت نظامی است؛ اولی را قدرت پنهان و دومی را قدرت اشکار میداند. یا حتی در دیدگاه رئالیسم انگلیسی که به مکتب انگلیسی معروف است، نظریه پرداز معروف آن هدلی بال در کتاب جامعهی آنارشیک رسما اذعان میکند که گاها برای ترتیبدادن به نظم باید قوانین بینالمللی را زیر پا گذاشت.
🌍رئالیسم را امروزه نمیتوان در قالب تئوری توطئه یا قدرت بزرگ مفهومسازی کرد؛ چرا که در این صورت برای قدرت متوسط یا کوچک در عرصهی روابط بینالملل به مثابهی پوست موزی عمل خواهد کرد که اصلا به نقع آن کشورها نیست. رئالیسم باید در قالب بازیگر عقلانی با توانایی سنجش سود و زیان در هر عملی شناسایی شود؛ به عبارتی رئالیست بودن به معنای تجویز بمب برای کشور نیست، بلکه به معنای تجویز مناسبترین سیاست خارجی در برهههای بحرانی منطقه و جهان است.
🌍نکتهی حائز اهمیت این است که امروزه رئالیسم و به خصوص رئالیسم ساختاری در برخی جهات قدرت تبیینی خود را از دست داده است. مرشایمر در یکی از مصاحبههای خود در باب جنگ غزه رسما اذعا میکند که چون جنگ غزه یک درگیری بین دولتی نیست رئالیسم ساختاری وی توان تبیین آن را ندارد چرا که در قالب جنگ داخلی آن را مفهومسازی میکند؛ این در حالیست که امروزه رئالیسم شبکهای برای تبیین جنگهای نیابتی، داخلی و هیبریدی باید به کار برود؛ زیرا سیستم جهان اکنون سیستم پیچیدگی و آشوب و نظم شبکهای است.
🌍بنابراین در یک نتیجهگیری کلی، رئالیسم یک پارادایم با اصول پذیرفته شده در عرصهی روابط بینالملل است که چارچوب تئوریک قدرت بزرگ است و سایرین در بهرهمندی از آن باید نهایت احتیاط را پیشه کنند. رئالیستها افرادی تکچشم هستند که امنیت ملی بالاترین اهمیت را برایشان دارد و به قدرت سخت اهمیت بیشتری میدهند و در نهایت اینکه رئالیسم امروزه بیش از اینکه به معنی تجویز بازیگر دیوانه باشد به معنی تجویز بهترین راهبرد در شرایط بحرانی برای مملکت است.
#کیسینجریسم