شاید باورتون نشه ولی تو قسمت چپ تصویر همون قدر نقطه وجود داره که سمت راست وجود داره!
🔹@Postchi1
خانوم آموزگار در کلاس درس
یک دبستان از دانش آموزی پرسید
جانداران به چند گروه تقسیم میشن؟؟؟
.
دانش آموز به چهار گروه خانوم معلم
.
آموزگار : به نظرم اشتباه میکنی ولی بشمار ببینم
.
دانش آموز : گیاهان،جانوران،انسان ها،بچه ها
آموزگار : مگه بچهها انسان نیستن؟؟
دانش آموز : حق با شماست خانوم معلم
پس میشه سه گروه
آموزگار : خیلی خب ، دوباره بشمار ببینم
دانش آموز : گیاهان،جانوران و بچه ها
آموزگار: پس انسانها چی شدن؟؟
دانش آموز : خانوم معلم
انسانهایی که قلبهاشون پر از عشق و محبت
بود در گروه بچه ها موندن
بقیه هم رفتن در گروه جانوران قرار گرفتن !!! .
🔹@Postchi1
وقتی در اوایل دهه 80 میلادی کارخانه ولوو سوئد در آستانه ورشکستگی قرار داشت، دکتر رضا نیازمند حین بازدید از این کارخانه پیشنهادهایی ارائه داد که از سوی مدیریت پذیرفته شد و در نهایت پس از 6 ماه کارخانه ولوو نجات پیدا کرد!
دکتر نیازمند که در این مدت هر چهارشنبه شب به سوئد میرفت و جمعه شب به ایران باز میگشت به پاس خدماتش از پادشاه سوئد نشان شوالیه دریافت کرد.
او را پدر صنعت ایران میدانند.
🔹@Postchi1
♦️حتماابخونید👌
نقل است ساربانی در آخر عمر خود،
شترش را صدا میزند و به دلیل اذیت و آزاری که بر شترش روا داشته از شتر حلالیت می طلبد. یکایک آزار و اذیتهایی که بر شتر بیچاره روا داشته را نام میبرد
از جمله؛ زدن شتر با تازیانه، آب ندادن، غدا ندادن، بار اضافه و...
همه را بر میشمرد و میپرسد آیا با این وجود مرا حلال میکنی؟
شتر در جواب میگوید همه اینها را که گفتی حلال میکنم، اما یکبار با من کاری کردی که هرگز نمیتوانم از تو درگذرم و تو را ببخشم.
ساربان پرسید آن چه کاری بود؟
شتر جواب داد یک بار افسار مرا به دُم یک خر بستی، من اگر تو را بخاطر همه آزارها و اذیتها ببخشم بخاطر این تحقیر هرگز تو را نخواهم بخشید!
ضربالمثل معروف "افسار شتر بر دم خر بستن" اشاره به سپردن عنان کار به افراد نالایق دارد و اینکه افرادی نالایق بدون داشتن تخصص، تحصیلات، تجربه، شایستگی و شرایط متصدی پست و مقامی شوند
حکایتی آشنا!!!
🔹@Postchi1
♦️در تاریخ آمده است به رسم قدیم روزی شاه عباس کبیر در اصفهان به خدمت عالم زمانه شیخ بهائی رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید: «در برخورد با افراد اجتماع اصالت ذاتی آنان بهتر است یا تربیت خانوادگیشان؟»
شیخ گفت: «هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من اصالت ارجح است.»
و شاه بر خلاف او گفت: «شک نکنید که تربیت مهمتر است!»
بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند به ناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند. فردای آن روز هنگام غروب، شیخ به کاخ رسید. بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید. سفرهای بلند پهن کردند و برای روشن کردن مهمانخانه، پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند و آنجا را روشن کردند!
درهنگام شام، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت: «دیدی گفتم تربیت از اصالت مهمتر است. ما این گربههای نا اهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهمیت تربیت است.»
شیخ در عین اینکه هاج و واج مانده بود گفت: «من فقط به یک شرط حرف شما را میپذیرم و آن اینکه فردا هم گربهها مثل امروز چنین کنند!»
شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت: «این چه حرفی است! فردا مثل امروز و امروز هم مثل دیروز! کار آنها اکتسابی است که با تربیت و ممارست و تمرین زیاد انجام میشود.»
ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند. آن شب شیخ فکورانه به خانه رفت. او وقتی از کاخ برگشت بیدرنگ دست به کار شد چهار جوراب برداشت و چهار موش بخت برگشته در آنها نهاد. فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت. تشریفات همان و سفره همان و گربههای بازیگر همان. شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرف هایش میدید زیر لب برای شیخ رجز میخواند که در این زمان شیخ موشها را رها کرد که در آن هنگام، هنگامهای به پا شد. یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال و این یکی جنوب. این بار شیخ دستی بر پشت شاه زد و گفت: «شهریارا ! یادت باشد اصالت گربه موش گرفتن است گرچه تربیت هم بسیار مهم است ولی اصالت مهمتر! یادت باشد با تربیت میتوان گربه اهلی را رام و آرام کرد ولی هرگاه گربه موش را دید به اصل و اصالت خود بر میگردد و همان گربه نا اهل و ناآرام و درنده میشود!»
#اپلیکیشن_پستچی_را_نصب_کنید
🔹@Postchi1
پدر و پسر
شبی پدری به پسرش گفت: بچه بلند شو سنگ یک من همسایهمان را بگیر که آرد بکشیم، بدهم مادرت نان بپزد. همینطور که حرف میزد گربهای داخل خانه شد.
پسر گفت: این گربه را من ده دفعه کشیدم، یک من است.
پدر گفت: خوب برو نیم گز خانه همسایه را بگیر تا ببینم مادرت از قالی چقدر بافته است.
پسر گفت: من ده دفعه دم گربه را متر کردم، نیم گز است.
پدر ناراحت شد و گفت: بلند شو ببین باران میآید یا نه؟
پسر گفت: این گربه همین حالا از حیاط آمده، دست بکش ببین تر است، اگر تر است باران میآید.
پدر که دید هرکاری به بچه میدهد از زیرش در میرود، گفت: خوب بلند شو یک قلیان چاق کن بکشیم.
پسر که دید این کار را نمیتواند کلک بزند، گفت: همه کارها را من کردم، این یکی را دیگر خودت بکن.
@Magic_Tales
طولانی ترین حکم زندان به مدت 384912 سال زندان برای پستچی 22 ساله ای درخواست شد که 42768 نامه را به مقصد نبرده بود!
🔹@Postchi1
دوستی میگفت که محصول کشاورزی ام راجمع وخالص کرده بودم وبرای اینکه از دست پرنده ها در امان باشد وضرروزیانی نبینم، کنار آن مترسک گذاشتم و راهی منزل شدم برای استراحت وناهار که دربین راه بصورت اتفاقی یکی از اهالی روستایمان را دیدم که به سمت باغ شخصی خودش میرفت، البته شخصی متدین وکاریزماتیک بود که اهل روستا خیلی احترام براش قائل بودن، بادیدن من دستم را گرفت و گفت باید حتما ناهار مهمان من باشی، پذیرفتم و وارد باغ که شدیم، درحین قدم زدن متوجه شدم که زیر درختان انگور کاسه های کوچکی آب گذاشته بود،با فاصله خاص، تعجب کردم و پرسیدم، این چه کاریه؟ ؟
این کاسه های آب برای چیه؟ ؟
جواب داد چون گنجشکها از این انگورا میخورند و بخاطر شیرینی زیاد انگورها ممکنه دهنشون خشک بشه، این کاسه های آب رو گذاشتم تا بخورند
با دیدن مهربانی این پیرمرد، خیلی از کار خودم خجالت کشیدم وبرای چند دقیقه از اون بزرگمرد به بهانه ای اجازه گرفتم و سریعا برگشتم و مترسک را از کنار محصول برداشتم و اصلا دوست داشتم تمام پرنده ها بیان واز این محصول من بخورن
🔹@Postchi1
سلام و عرض ادب
دوستان کانال جدید حکایتمون هم عضو بشید داستان های جدیدی میزاریم تبلیغ هم کم میزاریم داخلش👇
دوقلوهای همسان با ویژگیهای متفاوت
دو برادر دوقلو بودند که به سختی میشد آن دو را از یکدیگر تشخیص داد. این دو برادر سالها پیش خانواده خود را از دست داده بودند. یکی صاحب چند فروشگاه زنجیرهای بزرگ طراحی و فروش لباس در سراسر دنیا بود و آن دیگری صاحب یک تعمیرگاه بیرونق در گوشهای دورافتاده از شهر بود. در یک سفر که با هم داشتند بر اثر حادثهای، هر دو حافظه خود را از دست دادند و پس از چند ماه درمان ناموفق در برگرداندن حافظه، در تشخیص هویت واقعی آنان اشتباه شد.
او که فقیرتر بود را به عنوان صاحب چندین فروشگاه بزرگ به دفتر کارش بردند و دیگری را که در حقیقت همان ثروتمند بود، به عنوان تعمیرکار فقیر به دوستان تعمیرگاهیاش سپردند. یک سال گذشت. آن دو نفر هنوز هم حافظه خود را به دست نیاورده بودند. در واقع تا آخر عمر نمیتوانستند گذشته خود را به یاد آوردند. برادری که صاحب ثروتی عظیم شده بود، ذهنی بیبرنامه و نامرتب داشت و در عرض کمتر از یک سال با بینظمی و بیفکری همه دار و ندارش را از دست داد و صاحب فروشگاه کوچکی در حومه شهر شد.
برادر ثروتمندی که فقیر شده بود در عرض یک سال همان تعمیرگاه ضعیف حومه شهر را به بزرگترین مجموعه تعمیر و تنظیم خودرو در سراسر کشور تبدیل کرد و تصمیم داشت یک مجموعه زنجیرهای از خدمات و پشتیبانی خودرو را برای چندین خودروساز در چندین کشور برپا سازد.
دوقلوهای همسان ویژگیهای فردی متفاوتی داشتند که میتوانست یکی را از اوج بدبختی به ثروت تضمینی برساند و آن دیگری را از بهترین موقعیت به وضعیت یک فرد مسکین و درمانده با درآمد کم تنزل دهد. خیلیها گمان میکنند چاره کار آنها فقط سرمایه اولیه زیاد است و حمایت و پشتیبانی بی قید و شرط از سوی دیگران. متأسفانه هنوز هم کم نیستند کسانی که گمان میکنند پول و سرمایه به تنهایی خوشبختی میآورد. البته فکر، نظم و برنامهریزی هم بدون پول و ثروت به هیچ جا نمیرسد.
@Magic_Tales