eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
47 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
جمله انگیزشی💎 🔹@Postchi1
ملانصرالدين از ى مرد ﻳﮏ ﺍﻻﻍ به قیمت ۱۵درهم خرید و قرار شد، مرد الاغ را فردا به او تحویل دهد. ﺍﻣﺎ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ مرد ﺳﺮﺍﻍ ملانصرالدين ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: "ﻣﺘﺄﺳﻔﻢ ملا, ﺧﺒﺮ ﺑﺪﻱ ﺑﺮﺍﺕ ﺩﺍﺭﻡ. ﺍﻻﻏﻪ ﻣﺮﺩ!" ملانصرالدين ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: "ﺍﻳﺮﺍﺩﻱ ﻧﺪﺍﺭﻩ . ﻫﻤﻮﻥ ﭘﻮﻟﻢ ﺭﻭ ﭘﺲ ﺑﺪﻩ." مرد ﮔﻔﺖ : «ﻧﻤﻲﺷﻪ !ﺁﺧﻪ ﻫﻤﻪ ﭘﻮﻝ ﺭﻭ ﺧﺮﺝ ﮐﺮﺩﻡ» ملا ﮔﻔﺖ: «ﺑﺎﺷﻪ. ﭘﺲ ﻫﻤﻮﻥ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﻩ.» مرد ﮔﻔﺖ: «ﻣﻲﺧﻮﺍﻱ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﭼﻲ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻲ؟» ملا ﮔﻔﺖ: «ﻣﻲﺧﻮﺍﻡ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻗﺮﻋﻪﮐﺸﻲ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﮐﻨﻢ.» مرد ﮔﻔﺖ: «مگر میشه ﻳﻪ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻗﺮﻋﻪﮐﺸﻲ ﮔﺬﺍﺷﺖ!» ملا ﮔﻔﺖ: « ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﮐﻪ ﻣيشه. ﺣالا ﺑﺒﻴﻦ. ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﮐﺴﻲ ﻧﻤﻲﮔﻢ ﮐﻪ الاﻍ ﻣﺮﺩﻩ.» ﻳﮏ ﻣﺎﻩ ﺑﻌد مرد ملانصرالدين رو ﺩﻳﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ: "ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟" ملا ﮔﻔﺖ: "به ﻗﺮﻋﻪﮐﺸﻲ ﮔﺬﺍﺷﺘﻤش و اعلام كردم فقط با پرداخت 2درهم در قرعه كشي شركت كنيد و به قيد قرعه صاحب يك الاغ شوید. به پانصد نفر بلیت ۲درهمی فروختم و ۹۹۸ درهم سود کردم." یارو ﭘﺮﺳﻴﺪ: «ﻫﻴﭻ ﮐﺲ ﻫﻢ ﺷﮑﺎﻳﺘﻲ ﻧﮑﺮﺩ؟» ملا ﮔﻔﺖ: «ﻓﻘﻂ ﻫﻤﻮﻧﻲ ﮐﻪ ﺍﻻﻍ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ. من هم ۲درهمش ﺭﻭ ﭘﺲ ﺩﺍﺩﻡ. 🔹@Postchi1
داستان ضرب المثل بادآورده را باد می برد در زمان سلطنت خسرو پرویز بین ایران و روم جنگ در گرفت و در این جنگ ایرانی ها پیروز شدند و قسطنطنیه که پایتخت روم بود به محاصره ایران در آمد و سقوط آن نزدیک شد. این ایام مقارن با زمانی بود که هرقل (هراکلیوس) به پادشاهی روم رسید. هرقل چون پایتخت را در خطر دید، دستور داد که خزائن و جواهرت روم را در چهار کشتی بزرگ بار نهادند تا از راه دریا به اسکندریه منتقل سازند، تا چنانچه پایتخت سقوط کرد، گنجینه روم بدست ایرانیان نیافتد. ولی کشتی ها هنوز مقداری در مدیترانه نرفته بودند که ناگهان باد مخالف وزید و چون کشتی ها در آن زمان با باد حرکت می کردند، هرچه کشتی بانان تلاش کردند نتوانستند کشتی ها را به سمت اسکندریه حرکت دهند و کشتی ها به سمت ساحل شرقی مدیترانه که در تصرف ایرانیان بود در آمد. ایرانیان خوشحال از دریافت این گنج ناخواسته و بادآورده، کشتی ها را تصرف کرده و خزائن را به تیسفون؛ پایتخت ساسانی فرستادند. خسرو پرویز شادمان شد و چون این گنج در اثر تغییر مسیر باد به دست ایرانیان افتاده بود، آن را «گنج باد آورده» نام نهاد. از آن روز به بعد هرگاه ثروت و مالی بدون زحمت نصیب کسی شود، آن را بادآورده می گویند. بعدا در سال 628 میلادی هرقل [هراکلیوس]، تیسفون را غارت کرد* که اتفاقا همه از این گنج باد آورده بوده و از آن تاریخ، عبارت «باد آورده را باد می برد» به ضرب المثل تبدیل گردیده است. در واقع این ضرب المثل ناشی از این اصل بنیادین زندگانی بشر است که اصول زندگی انسان بر پایه تعادل و عدالت بنا شده است. برای حفظ ثروت، باید آن را از راه درست کسب کرد. پولی که با تلاش و زحمت به دست آید (پول حلال) ارزشمند و پایدار خواهد بود، اما ثروتی که از راه های ناعادلانه حاصل شود، بی دوام است. هر کس باید مراقب باشد که مسیرش در زندگی بر اساس اخلاق و صداقت باشد، زیرا آنچه که با فریب و نادرستی به دست آید، سرانجام قطعا از دست خواهد رفت. @Magic_Tales
داستان مردی که برای تولد فرزند دخترش بسیار شادی کرد @Magic_Tales در اولین صبح عروسی، زن و شوهر توافق کردند که در را بر روی هیچکس باز نکنند. ابتدا پدر و مادر پسر آمدند. زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند. اما چون از قبل توافق کرده بودند، هیچکدام در را باز نکردند. ساعتی بعد پدر و مادر دختر آمدند. زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند. اشک در چشمان زن جمع شده بود... و در این حال گفت: نمی توانم ببینم که پدر و مادرم پشت در باشند و در را به رویشان باز نکنم. شوهر چیزی نگفت و در را به رویشان گشود. اما این موضوع را پیش خودش نگه داشت. سالها گذشت خداوند به آنها چهار پسر داد. پنجمین فرزندشان دختر بود. برای تولد این فرزند، پدر بسیار شادی کرد و چندین گوسفند را سر برید و میهمانی مفصلی داد. مردم متعجبانه از او پرسیدند: علت این همه شادی و میهمانی دادن چیست؟ مرد به سادگی جواب داد: چون این همان کسی است که در را به رویم باز می کند! @Magic_Tales
داستان امیتاب باچان پدر فیلم هند آمیتاب باچان، بازیگر مشهور بالیوود می گوید: روزگاری که در اوج کار حرفه ام بودم، یک بار با هواپیما سفر می کردم، مسافر بغل دستی من آقای سالخورده ای بود که کت و شلوار ساده ای پوشیده بود و به نظر می رسید که از طبقه متوسط و تحصیل کرده است. مسافران دیگر به طرفم نگاه می کردند . آنان می دانستند من کی هستم. اما این آقا به نظر می رسید مرا نمی شناسد و نسبت به حضور من بی اعتنا است. مشغولِ روزنامه خواندن بود. گاهی از پنجره بیرون را نگاه می کرد. فنجانی چای که خدمه هواپیما آورده بود را بی سر و صدا جرعه جرعه می نوشید. در تلاش برای گفتگو با او لبخند زدم. آن مرد مؤدبانه لبخند زد و گفت: سلام. خوشحال شدم و حرف پیش کشیدم و موضوع سینما و فیلم را مطرح کردم و پرسیدم: آیا شما فیلم می بینید؟ پاسخ داد: خیلی کم. من یک فیلمی را خیلی سال پیش دیدم. بالاخره به او گفتم که در صنعت فیلم کار می کنم. مرد پاسخ داد: اوه! بسیار خوب. چه کار می کنید؟ جواب دادم: من یک بازیگر هستم! مرد سر تکان داد: اوه عالی! وقتی هواپیما روی زمین نشست دست دراز کردم و دل به دریا زدم و گفتم: سفر با شما بسیار خوب بود. راستی اسم من آمیتاب باچان است! مرد دست من را تکان داد و لبخند زد و گفت: سپاسگزارم و از آشنایی با شما خوشحال هستم. من هم جی.آر.دی. تاتا هستم! همان موقع متوجه شدم که او کیست! آقای تاتا یک صنعتگر میلیاردر، صاحبِ گروه شرکت های تاتا بود! آن روز یاد گرفتم که هر چه قدر هم که فکر کنیم بزرگ و مشهور هستیم همیشه یکی بزرگ تر از ما وجود دارد. متواضع بودن هزینه ای ندارد. این اخلاق نیکوست که بزرگ تر از جایگاه و ثروت و حتی دانش است. چون در زندگی موقعیت های زیادی وجود دارد که چه بسا ثروت و جایگاه و دانش در آن شکست می خورد اما رفتارِ خوب تقریباً می تواند از پسِ آن بر بیاید. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
می‌گویند شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. وقتی که زنگ را زدند بیدار شد، با عجله دو مسأله را که روی تخته سیاه نوشته بود یادداشت کرد و به خیال اینکه استاد آنها را به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز و آن شب برای حل آنها فکر کرد. هیچ یک را نتوانست حل کند، اما تمام آن هفته دست از کوشش بر نداشت. سرانجام یکی را حل کرد و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آنها را به عنوان دو نمونه از مسائل غیرقابل حل ریاضی داده بود. اگر این دانشجو این موضوع را می‌دانست احتمالاً آنرا حل نمی‌کرد ولی چون به خود تلقین نکرده بود که مسأله غیرقابل حل است، فکر می‌کرد باید حتماً آن مسأله را حل کند و سرانجام راهی برای حل مسأله یافت. حل نشدن بیشتر مشکلات زندگی ما به افکار خودمون بر می‌گردد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان قدرت عشق سیاه خان گویند در زمان کریم خان زند مرد سیه چرده و قوی هیکلی در شیراز زندگی می کرد که در میان مردم به سیاه خان شهرت داشت. وقتی که کریم خان می خواست بازار وکیل شیراز را بسازد، او یکی از بهترین کارگران آن دوران بود. در آن زمان وسایل مدرن امروزی برای بالا بردن مصالح ساختمانی به طبقات فوقانی وجود نداشت، بنابر این استادان معمار به کارگران تنومند و قوی هیکل و با استقامت، نیاز داشتند تا مصالح را به دوش کشیده و بالا ببرند. وقتی کار ساخت بازار وکیل شروع شد و نوبت به چیدن آجرهای سقف رسید، سیاه خان تنها کسی بود که می توانست آجر را به ارتفاع ده متری پرتاب کند و استاد معمار و بناها، آجرها را در هوا گرفته و سقف را تکمیل می کردند. روزی کریم خان برای بازدید از پیشرفت کار، سری به بازار زد و متوجه شد که از هر ده آجری که سیاه خان به بالا پرت می کند، شش الی هفت آجر به دست معمار نمی رسد و پایین افتاده و می شکند. کریم خان از سیاه پرسید: چه شده نکنه نون نخوردی؟! قبلا حتی یک آجر هم به هدر نمی رفت و همه به بالا می رسید؟! سیاه خان ساکت ماند و چیزی نگفت، اما استاد معمار از داربست پایین آمد و آهسته در گوش کریم خان گفت: قربان تمام زور و قدرت سیاه خان و دلگرمی او، زنش بود که گویا چند روزی است زن سیاه خان قهر کرده و به خانه پدرش رفته و سیاه خان هم دست و دل کار کردن ندارد. اگر چاره ای نیاندیشید کار ساخت بازار عقب می افتد، چرا که او تنها کسی است که می تواند آجر را تا ارتفاع ده متری پرت کند. کریم خان خودش شخصا به خانه پدر زن او رفت و زنش را راضی کرده و به خانه آورد. بعد فرستاد دنبال سیاه خان و وقتی او به خانه رسید با دیدن همسرش از شدت خوشحالی مثل بچه ها شروع به گریه کرد. کریم خان مقداری پول به آنها داد و گفت: امروز که گذشت اما فردا می خواهم همان سیاه خان همیشگی باشی. این را گفت و زن و شوهر را تنها گذاشت و رفت. فردای آن روز کریم خان مجددا به بازار رفت و دید سیاه خان طوری آجر را به بالا پرت می کند که از سر معمار هم بالاتر می رود. بعد رو به همراهان کرد و گفت: ببینید عشق چه قدرتی دارد، آن که آجرها را پرت می کرد، قدرت عشق بود نه سیاه خان! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان زرگری که سرویس طلای رایگان به عروسی نیازمند داد یکی از روحانیون؛ از قول شخصی که پدرش از زرگرهای قدیمی بود؛ نقل می کرد* که ایشان می گفتند: پدرم در سال 40 از دنیا رفت و من شش ماه بعد از وفاتش به دنیا آمدم. در شش سالگی که کمی خواندن و نوشتن آموختم، تازه فهمیدم آن شعری که پدرم وصیت کرده بود تا بر سنگ قبرش بنویسند مفهومش چیست: «در بزم غم حسین، مرا یاد کنید». بعدها و در جوانی همیشه کنجکاو بودم که آیا پدرم حقیقتا حسینی بوده؟!... تا اینکه روزی در سنین حدود بیست سالگی در کوچه می رفتم که مردی حدوداً پنجاه ساله که نامش حسین بود و فهمیده بود من پسر حاج عباسعلی هستم ناگهان مرا در آغوش گرفت و سر بر شانه ام گذاشت و گریست و گریست...! وقتی آرام شد، راز گریستن خودش را برای من این گونه تعریف کرد: در جوانی؛ چند روز مانده به ازدواجم؛ گرچه آهی در بساط نداشتم ولی دلم را به دریا زدم و با نامزد و مادر زنم به مغازه زرگری پدرت رفتیم و یواشکی به پدرت ندا دادم که پولم کم است، لطفا سرویسی ارزان قیمت و کم وزن به نامزدم نشون بده، طوری که مادرزن و همسرم متوجه نشوند. اما از قضا، نامزدم، سرویس طلای زیبا و بسیار گرانی را انتخاب کرد. من که همینطور هاج و واج مانده بودم که چه کار باید بکنم، ناگهان پدرت گفت: حسین آقا! قربان اسمت، با احتساب این سرویس طلایی که نامزدت برداشت، الباقی بدهی من به شما از بابت اجرت بنّایی که در خانه مان کردی، صد تومان (به پول آن زمان) می شود و سپس صد تومان هم از دخل در آورد و به من داد! من همینطور هاج و واج پدرت را نگاه می کردم و در دلم به خودم می گفتم کدوم بدهی؟! کدوم بنایی؟! من که طلبی از حاجی ندارم! بالاخره پدرت پول طلا را نگرفت که هیچ، بلکه صد تومان خرج عروسی ام را هم داد و مرا آبرومندانه راهی کرد. گذشت و گذشت تا اینکه بعد از مدتها شنیدم حاجی عباسعلی در سن چهل و یک سالگی پس از آمدن از سفر کربلا از دنیا رفته. آمدم خانه خیلی گریه کردم و برای اولین بار به زنم راز خرید طلای عروسیمان را تعریف کردم. وقتی همسرم شنید که حاجی طلاها را در موقع ازدواجمان مجانی به او داده، زد زیر گریه و آن قدر ناله کرد که از حال رفت! وقتی زنم آرام شد از او پرسیدم: تو چرا این قدر گریه می کنی؟ و همسرم با هق هق گریه این گونه جواب داد: آن روز بعد از خرید طلا، حاجی فهمید که ما هم فقیریم، چون چادر مادرم وصله دار بود، لذا شاگردش را به دنبال ما فرستاده بود تا خانه ما را یاد بگیرد. شب که شد دیدیم حاجی به در خانه ما آمده و در می زند! من و مادرم رفتیم و در را باز کردیم و حاجی بی آنکه به ما نگاه کند که مبادا ما خجالت بکشیم، پولی را در پاکت به مادرم داد و گفت: خرج جهاز دخترتان است، حوالۀ آقا امام حسین علیه السلام است؛ لطفا به دامادتان نگویید که من دادم. تا همسرم این ماجرا را تعریف کرد باز هر دو به گریه زار زدیم که خدایا این مرد چه رفتار زیبایی با ما کرده، به گونه ای که آن روز پول طلا و خرج عروسی مرا طوری داد که زنم نفهمید و خرج جهاز زنم را طوری داد که من نفهمیدم! وقتی این ماجرا را در سن بیست سالگی از زبان حسین آقا (کهنه داماد) شنیدم فهمیدم که پدرم، همان گونه که در عزای امام حسین علیه السلام بر سر می زده، دست نوازش بر سر یتیمان هم می کشیده؛ همان گونه که در مراسم عزاء بر سینه می زده، مرهمی به سینه دردمندان هم بوده و همان گونه که برای عاشورا سفره نذری می انداخته، هرگز دستش به مال مردم آلوده نبوده و یک حسینی... حسینی راستین بوده است... بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان ابوریحان بیرونی و پیش بینی بارش باران آورده اند(1) که روزی ابوریحان بیرونی(2) به همراه یکی از شاگردانش برای بررسی ستارگان از شهر محل سکونتش بیرون رفت و در بیابان، کنار یک آسیاب بیتوته نمود تا اینکه غروب شد. کمی از شب گذشته بود که آسیابان بیرون آمد و خطاب به ابوریحان و شاگردش گفت که می خواهد در آسیاب را ببندد، اگر می خواهید که درون بیایید همین اکنون با من به درون آیید، چون من گوش هایم نمی شنود و امشب هم باران می آید و شما خیس می شوید و نیمه شب هم هر چقدر در را بکوبید من نمی شنوم و شما باید زیر باران بمانید! شاگرد ابوریحان سخنان آسیابان را قطع کرد و گفت: این که اینجا نشسته، بزرگترین دانشمند و ریاضیدان و همچنین منجم جهان است و طبق برآورد ایشان امشب باران نمی آید! آسیابان گفت: به هر حال من گفتم. من گوش هام نمی شنود و شب اگر شما در را بکوبید من متوجه نمی شوم. شب از نیمه گذشته بود که باران شدیدی شروع به باریدن کرد و ابوریحان و شاگردش هر چه بر در آسیاب کوفتند آسیابان بیدار نشد که نشد! تا اینکه صبح شد و آسیابان بیرون آمد و دید که شاگرد و استاد هر دو از شدت سرما به خود می لرزند و هر دو با هم به آسیابان گفتند که تو از کجا می دانستی که دیشب باران می آید؟ آسیابان پاسخ داد: من نمی دانستم، سگ من می دانست! ابوریحان گفت: آخر چگونه سگ می داند که باران می آید؟ آسیابان گفت: هر شبی که قرار است باران بیاید سگ به درون آسیاب می آید تا خیس نشود. ناگهان ابوریحان(3) آواز داد و گفت: خدایا! آن قدر می دانم که می دانم به اندازه یک سگ، هنوز نمی دانم. به علم و مدرک و تحصیلات مغرور نشویم، که خیلی چیزها را هنوز نمی دانیم! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
برای خوشبخت شدن با یک مرد کافیست او را باور کنی، حتی اگر دوستش هم نداشته باشی! و برای خوشبخت شدن با یک زن کافیست او را دوست داشته باشی. حتی اگر باورش نداشته باشی! 🔹@Postchi1
صبحها پس از بیدار شدن چند پرش انجام دهید و اگر میتوانید چند طناب هم بزنید اینکار بدن را پر از انرژی میکند و به سیستم لنفاوی شما کمک میکند تا سموم تولیدی در شب را از بین ببرد ! 🔹@Postchi1
سنگريزه ريز است و ناچيز اما اگر در جوراب يا کفش باشد ما را از راه رفتن باز میدارد در زندگي هم بعضي مسائل ريزند و ناچيز اما مانع حرکت به سمت خوبي ها و آرامش ما ميشوند کم احترامي يا نامهرباني به والدين نگاه تحقيرآميز به فقرا تکبر و فخرفروشي به مردم منت گذاشتن هنگام کمک کردن نپذيرفتن عذر خطاي دوستان بخشي از سنگريزه هاي مسير تکامل ما هستند آنها را بموقع کنار بگذاريم تا از زندگي لذت ببريم...!!! 🔹@Postchi1