داستان گذر جناب سلمان(ره) از زمین کربلا (نینوا)
روایت شده است وقتى که جناب سلمان(ره) از جانب امیرالمومنین علی علیه السلام به حکومت مداین مامور گردید و عازم مدائن شد، آن عالى مقام با کاروانى همراه شد و به درازگوشى سوار شده بود به منزل مى رفتند.
و قانون آن جناب بود که یک فرسخ راه را سوار الاغ می شد و یک فرسخ راه را پیاده مى رفت تا آن حیوان هم اذیت نشود و در میان اهل قافله قانونِ مراعات احوال حیوانِ مرکوب آن جناب معروف و معلوم شده بود.
در منزلى از منازل که نوبت سوار شدن بر الاغ بود، آن جناب سوار شده و به قدر نیم فرسخ راه رفته بود که ناگاه اهل قافله دیدند آن جناب از الاغ مرکوب خود پیاده شد و خود را به زمین انداخت و زمین را به آغوش کشید و مانند ابر بهارى زار زار می گریست. اهل قافله متعجب شدند و به سوى ایشان متوجه شدند.
ناگاه دیدند بعد از زمانى از زمین، گریان و نالان برخاست و چند قدم راه رفت، باز خود را به زمین افکند و صداى گریه و ناله بلند کرد. مدتی با شدت گریست. بعد از آن قدرى رفته و باز خود را به زمین افکند و با شدت تمام صیحه و ضجّه زده و مانند زنی که فرزندش مرده، مى گریست و مى نالید. تا این که براى اهل قافله معلوم شد که آن زمین، زمین کربلا (نینوا) است.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
فضایل انسانی: انصاف و عدل، بخشش و کرم، تواضع و فروتنى، صدق و صداقت، امانت دارى و وفاى به عهد، شجاعت و عفت، مهرورزى و ادب
رذایل: ظلم و ستم، بخل و حرص، تکبر و خودبینى، نفاق و دورویى، ترس و شهوت رانى، کینه و بى تربیتى
@Magic_Tales
جوانی که از روی آب گذشت ولی واعظ نتوانست
روزی واعظی به مردم که دور منبر او نشسته بودند گفت: هر کس دعا را از روی اخلاص بگوید، می تواند از روی آب بگذرد، مانند کسی که در خشکی راه می رود.
جوانی ساده و پاک دل که خانه اش در خارج از شهر بود و هر روز می بایست از رودخانه می گذشت، در پای منبر بود. او چون این سخن از واعظ شنید، بسیار خوشحال شد.
هنگام بازگشت به خانه؛ دعاگویان؛ پا بر روی آب نهاد و از رودخانه گذشت.
روزهای بعد نیز کارش همین بود و در دل از واعظ بسیار سپاسگزاری می کرد. آرزو داشت که هدایت و ارشاد او را جبران کند. بنابراین تصمیم گرفت روزی واعظ را به منزل خویش دعوت کند، تا از او به شایستگی پذیرایی کرده و پاسخی مناسب به ارشاد او را بدهد.
واعظ نیز دعوت جوان پاک دل را پذیرفت و با او به راه افتاد.
چون به رودخانه رسیدند، جوان دعا گفت و پای بر آب نهاد و از روی آن گذشت. اما واعظ همچنان برجای خویش ایستاده بود و گام برنمی داشت.
جوان گفت: ای بزرگوار! تو خود، این راه و روش را به ما آموختی و من از آن روز چنین می کنم، پس چرا اینک بر جای خود ایستاده ای، دعا را بگو و از روی آب گذر کن!
واعظ، آهی کشید و گفت: حق، همان است که تو می گویی، اما دلی که تو داری، من ندارم!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
دزدی با سوء استفاده از نام امام حسین، فروش تربت امام حسین(ع)
از مرحوم سید احمد بهبهانى نقل شده که در ایام توقفم در کربلا، حاج حسن نامى در بازار زینبیه، دکانى داشت که مهر و تسبیح مى ساخت و مى فروخت. معروف بود که حاجى تربت مخصوصى دارد و مثقالى یک اشرفى مى فروشد.
روزى در حرم امام حسین علیه السلام حبیب زائرى را دزدى زد و پولهایش را برد. زائر خود را به ضریح مطهر چسبانید و گریه کنان مى گفت: یا اباعبداللّه در حرم شما پولم را بردند، در پناه شما هزینه زندگیم را بردند. به کجا شکایت ببرم؟
حاج حسن مزبور متاثر شد و با همین حال تاثر به خانه رفت و در دل به امام حسین علیه السلام گریه مى کرد.
شب در خواب دید که در حضور سالار شهیدان به سر مى برد به آقا گفت: از حال زائرت که خبر دارى؟ دزد او را رسوا کن تا پول را برگرداند.
امام حسین(ع) فرمود: مگر من دزد گیرم؟ اگر بنا باشد که دزدها را نشان دهم باید اول تو را معرفى کنم!
حاجى گفت: مگر من چه دزدى کردم؟
حضرت فرمود: دزدى تو این است که خاک مرا به عنوان تربت مى فروشى و پول مى گیرى. اگر مال من است چرا در برابرش پول مى گیرى و اگر مال توست، چرا به نام من مى دهى؟
عرض کرد: آقا جان! از این کار توبه کردم و به جبران مى پردازم.
امام حسین علیه السلام فرمود: پس من هم دزد را به تو نشان مى دهم. دزد پول زائر، گدایى است که برهنه مى شود و نزدیک سقاخانه مى نشیند و با این وضعیت گدایى مى کند، پول را دزدید و زیر پایش دفن کرد و هنوز هم به مصرف نرسانده.
حاجى از خواب بیدار مى شود و سحرگاه به صحن مطهر امام حسین علیه السلام وارد مى شود، دزد را در همان محلى که آقا نشانی داده بود شناخت که نشسته بود.
حاجى فریاد زد: مردم بیایید تا دزد پول را به شما نشان دهم. گداى دزد هر چه فریاد مى زد مرا رها کنید، این مرد دروغ مى گوید، کسى حرفش را گوش نداد. مردم جمع شدند و حاجى خواب خود را تعریف کرد و زیر پاى گدا را حفر کرد و کیسه پول را بیرون آورد.
بعد به مردم گفت: بیایید دزد دیگرى را نشان شما دهم، آنان را به بازار برد و درب دکان خویش را بالا زد و گفت: این مالها از من نیست حلال شما.
بعد تربت فروشى را ترک کرد و با دست فروشى امرار معاش مى کرد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
حکایت ضرب المثل راه بزن راه خدا هم ببین قسمت اول
گویند مردی بودی کارش همیشه دزدی و راهزنی بود، با این روش مال به دست می آورد و خرج می کرد تا شبی با خود فکری کرد و ندامت با خود در دل آورد. از آن عمل پشیمان گشت و گفت: مرگ حق است آخر همه را بباید مُرد و کار به آخرت بباید برد.
چون روز شد، به خدمت شیخی رفت که مردی پرهیزکار بود و حال خود را به او باز گفت. شیخ او را به پند و موعظه از راهزنی توبه داد و مدتی به صلاح و عفاف گذرانید.
چون کسب و پیشه نداشت و هنری نمی دانست، پریشان گشته، عیالش بی برگ و نوا ماندند و سه روز در فاقه بودند که چیزی نخوردند و عیالاتش[1] بی طاقت گشتند، گفتند: ای مرد! الحال مردار به ما حلال گشته آدمی را سد رمق لازم است. ما را چه باید کرد که دیگر صبر و تحمل نمانده، فکری در این باب باید بکنی.
پس آن مرد پیش شیخ رفت و حال خود باز گفت و احوال فرزندان بیان کرد.
شیخ گفت: تو به خدا بازگشت کرده ای. اگر تو دیگر عزم این کار می کنی باری از من یک مثل بشنو که راه بزن، راه خدا هم ببین.
مرد این را از شیخ شنید به خانه خود رفت و با عیالات خود گفت: غم مخورید که امشب بر سر کار خود می روم.
فرزندان او شاد شدند و آن مرد آن شب از روی اخلاص مناجات می کرد که خدایا تو می دانی که کسب و پیشه ای ندارم حال من بر تو ظاهر است، اما رضای تو از دست ندهم. چون روز شد آن مرد برخاست به میان همان عیاران[2] رفت و حال باز گفت.
دزدان شاد شدند و چون آن مرد شجاع و زبردست بود او را عزت کردند و لباس عیاران پوشید. ناگاه جاسوس ایشان خبر آورد که قافله عظیمی از هند می آید و مال بسیار همراه دارد.
عیاران گفتند: قدم این مرد مبارک است.
آن مرد را پیشرو نموده و چون پاسی از شب گذشت، دور قافله را گرفتند. جنگ در گرفت و جمعی کشته و جمعی را دستگیر کردند. سردار قافله باشی را با چند تن دیگر از تجار، دست بسته نگاه داشتند و مال و اسباب را جمع کرده و آن چند تن را دست بسته پیش سردار و مهتر[3] عیّاران آوردند.
مهتر آن جوان را طلبید (که شیخ او را نصیحت کرده بود) و گفت: ای جوان پدرت سردار ما بود و می گفت کسانی را که اموالشان را دزدیده باشیم نباید زنده گذاشت که هزار مفسده به هم می رساند.
جوان گفت: من توبه کرده ام که بی مروتی و بی رحمی نکنم.
سردار گفت: اگر که از این مال حصّه[4] می خواهی این است که با تو گفتم.
لاعلاج برخاست و تیغ در دست گرفته آن ده کس را برداشت و پاره ای راه که رفت یک عیار دیگر با او رفیق شده و آن ده کس را به کناری بردند.
آن عیار همراه او، یکی را گردن زد و در چاه انداخت. آن جوان تائب را دل بسوخت و نصیحت شیخ را در آنجا به خاطر آورد. پس آن عیّار، یکی دیگر را پیش آورد که گردن بزند و با آن جوان گفت: یکی را هم تو گردن بزن.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
حکایت ضرب المثل راه بزن راه خدا هم ببین قسمت دوم
بازرگانی را پیش آورد و تیغ برکشید که بازرگان را گردن بزند. آن جوان تائب پیش دستی کرده، تیغی بر کمر آن عیار همراه زد و او را به دو نیمه کرد و جوان تائب دست آن نه کس را که عمر ایشان باقی بود گشوده از برای رضای خدا آزاد کرد و گفت: پیر من فرموده، راه بزن راه خدا هم ببین. اگر با این راهزنان بر کار می باشم؛ اما از جمله ایشان نیستم. من شما را از برای رضای خدا آزاد کردم و اجر آن را از خدا می خواهم.
آن مرد بازرگان گفت: از برای رضای خدا نیکی کرده ای و نُه کس را خلاص کردی ما حق مروت تو را هرگز فراموش نکنیم و بدان که مرا خواجه فلان نام است در بصره و در فلان محله خانه دارم و مرا حق تعالی مال و نعمت بسیار داده، الحال بدان که در این کاروان خر سیاه مصری مال من هست که خیلی جَلد و تُند می باشد و پالان آن فلان رنگ است و فلان نشان دارد، هزار دینار زر سرخ و جواهر قیمتی که چند برابر با تمام مال این قافله ارزش دارد در خریطه[5] سفیدی است که در میان پالان آن خر تعبیه شده، اگر تو را از آن مال حرام ندهند، سعی کن تا آن خر را به چنگ آوری که مدت ها تو و فرزندان تو را بس باشد.
پس ایشان راه بی راهه گرفته و به در رفتند.
آن جوان با تیغ برهنه پیش مهتر دزدان آمده و شمشیر را به زمین زد و اظهار ندامت کرد! امیر عیاران گفت: سهل باشد حالا تو را از این مال ها نصیب خواهیم داد.
تا مال را قسمت کردند صبح شد. آن جوان همان درازگوش را دید که در صحرا می چرد. گفت: ای امیر آن درازگوش را به من بدهید که برای پسرم سوغات ببرم؟
گفت: بسیار خوب برو بگیر و سوار شو، جوان وضو گرفته نماز صبح به جا آورد و شکر خدا کرد و خر را برداشته و به منزل خود رفت.
عیالاتش همه شاد شدند. جوان پالان خر را به درون خانه برده و بشکافت. در آن خریطه زر و جواهر قیمتی چندی دید، و چون دید قیمت جواهر و زر سرخ مبلغ کلی می شود، با خود گفت: این مال و زر مرا حلال نخواهد بود. باید این امانت را در بصره پیش بازرگان برم و هر چه او با دست خود و رضای خود به من بدهد مرا حلال خواهد بود
پس هیچ تصرف نکرد و همچنان در پالان پنهان نمود و بر خر سوار شد و راه بصره پیش گرفت. چون به بصره رسید نام و نشان بازرگان پرسید و نزد او رفت. چون تاجر او را دید در بغل گرفته ببوسید و او را به درون خانه برد و حال یکدیگر معلوم کردند.
جوان گفت: امانتی شما را آورده ام!
بازرگان گفت: حرفی که گفته ام از گفته خود برنگردم.
پس بازرگان چند روزی او را مهمان کرده و از آن زر و جواهر هیچ تصرف ننمود و گفت: بر تو حلال و برو تصرف کن.
جوان روانه خانه خود گردید و با کمال خوشحالی به سوی اهل و عیال خود آمد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
عقل بی عاطفه خطرناک است و عاطفه بدون عقل، قابل اعتماد نیست، آدم کامل آن است که هم عقل دارد و هم عاطفه
@Magic_Tales
حکایت جنگ مستاجر و صاحب خانه و حقه بازی مستاجر
کشاورز مستأجری با صاحب خانه اش جر و بحث داشت. ماه ها بود که کارشان شده بود اره بده و تیشه بگیر! اما هیچ کدامشان هم یک ذره کوتاه نمی آمد. تا این که کشاورز تصمیم گرفت به دادگاه شکایت کند.
بنابراین پیش وکیلی رفت و از او خواست که راه پیروز شدن را به او نشان بدهد. وکیل به او امیدواری زیادی نداد، چون بنا بر صحبت های کشاورز، قانون بیشتر طرف صاحب خانه را می گرفت تا او را.
بالاخره کشاورز گفت: چه طوره برای شام قاضی پیر یک جفت مرغابی سرحال درست و حسابی بفرستم؟!
وکیل با ترس و لرز گفت: تو چه کار می کنی؟! این رشوه است!
کشاورز با شرم و خجالت گفت: نه بابا، این فقط یه هدیه محترمانه است، نه بیشتر.
وکیل جواب داد: همینه که بهت می گم، اگه می خوای فرصتت رو از دست بدی، این کار رو بکن!
خلاصه کشاورز به دادگاه رفت و وکیل را هم مثل بقیه متعجب کرد. او پیروز شد!
کشاورز همین طور که دادگاه را ترک می کرد به طرف وکیلش برگشت و گفت: مرغابی ها رو فرستادم.
وکیل گفت: نه؟!... جدی که نمیگی؟!
کشاورز گفت : چرا؟! اما به اسم صاحب خونه ام فرستادم!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
حکایت آموزنده کمک حضرت سلیمان پیامبر به پیرمرد هیزم شکن قسمت اول
گویند در زمان حضرت سلیمان پیامبر (علیٰ نبیّنا و آله و علیه السّلام) پیرمردی در دامنه کوه هیزم جمع می کرد و در بازار می فروخت تا ضروریات زندگی خویش را رفع کند.
روزی حضرت سلیمان(ع) پیر مرد را در حال جمع آوری هیزم دید، دلش برایش سوخت و تصمیم گرفت زندگی پیر مرد را تغییر دهد. یک نگین قیمتی به پیرمرد داد که بفروشد تا زندگی اش بهبود یابد.
پیر مرد از هدیه حضرت سلیمان(ع) تشکر کرد و به سوی خانه روان شد و نگین قیمتی را به همسرش نشان داد. همسرش نیز بسیار خوشحال شد و نگین را در نمکدانی گذاشت. ولی ساعتی بعد فراموش کرد که نگین را کجا گذاشته است.
زن همسایه نمک نیاز داشت و در خانه اش نمک نبود پس به خانه آنها رفت و زن نمکدان را به او داد، زن همسایه همین که چشمش به نگین افتاد آن را پیش خود مخفی کرد.
وقتی پیرمرد متوجه شد که همسرش نگین را گم کرده است، ناراحت و بسیار مایوس شد و از دست همسرش بسیار عصبانی گشت و زن پیرمرد هم گریه می کرد که چرا نگین را گم کردم.
چند روز بعد پیرمرد به طرف کوه رفت. در آنجا دوباره با حضرت سلیمان(ع) روبرو شد و جریان گم شدن نگین را به حضرت سلیمان(ع) گفت.
حضرت سلیمان(ع) یک نگین دیگری به او داد و گفت احتیاط کن که این را گم نکنی. پیر مرد از حضرت سلیمان(ع) تشکر کرد و خوشحال به سوی خانه بازگشت.
در مسیر راه نگین را از جیب خود بیرون آورد و بالای سنگ گذاشت و خودش چند قدم دور نشست تا نگین را خوب ببیند و لذت ببرد. از قضای روزگار، در این وقت ناگهان پرنده ای نگین را در نوکش گرفت و پرید و رفت.
پیرمرد هر چه که دوید و هیاهو کرد، فایده نداشت. پیر مرد چند روز از خانه بیرون نرفت!
همسرش گفت: برای خوراک چیزی نداریم، تا کی در خانه می نشینی؟
پیرمرد دوباره به طرف کوه رفت و هیزم جمع آوری کرد که ناگاه صدای حضرت سلیمان(ع) را شنید و دید که حضرت سلیمان(ع) ایستاده است و با حیرت به سوی او می نگرد.
پیرمرد باز قصه نگین را تعریف کرد که پرنده آن را ربود.
حضرت سلیمان(ع) گفت: می دانم که تو به من دروغ نمی گویی. این نگین، از هر دو نگین قبلی گرانبهاتر است بگیر و مراقب باش که این را گم نکنی و حتماً بفروش که در حال زندگیت تغییری ایجاد شود.
پیرمرد وعده کرد که به قیمت خوب می فروشد. پشتاره (مخفف پشتواره، کوله بار) خود را گرفت به سوی خانه حرکت کرد.
خانه پیرمرد کنار دریا بود. هنگامی به لب دریا رسید، خواست که کمی نفس بگیرد و نگین را از جیب خود بیرون آورد که در آب بشوید. نگین از دستش در رفت به دریا افتاد، هر چه که کوشش کرد و شنا کرد، چیزی به دستش نیآمد.
«اگه این داستان برات جالب بود، حتماً برای دوستات بفرست و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
حکایت آموزنده کمک حضرت سلیمان پیامبر به پیرمرد هیزم شکن قسمت دوم و پایانی
با ناراحتی و عجز تمام به خانه برگشت.
از ترس حضرت سلیمان(ع) به کوه نمی رفت. همسرش به او اطمینان داد که صاحب نگین هر کسی که است، تو را بسیار دوست دارد. اگر دوباره او را دیدی تمام قصه برایش بگو، من مطمئن هستم به تو چیزی نمی گوید.
پیرمرد با ترس به طرف کوه رفت. هیزم را جمع آوری کرد و به طرف خانه روان شد که در راه تخت حضرت سلیمان(ع) را دید. پشتاره را بر زمین گذاشت و گریخت!
حضرت سلیمان(ع) می خواست مانعش شود که فرستاده خدا جبرئیل امین آمد که ای سلیمان خداوند می گوید که تو کی هستی که حال بنده مرا تغییر دهی؟ و مرا فراموش کرده ای!
سلیمان(ع) با سرعت به سجده رفت و از اشتباه خود مغفرت خواست. خداوند به واسطه جبرییل به حضرت سلیمان گفت که تو حال بنده مرا نتوانستی تغییر دهی، حال ببین که من چطور تغییر می دهم.
پیرمرد که به سرعت به سوی قریه روان بود با ماهی گیری روبرو شد. ماهی گیر به او گفت: ای پیرمرد من امروز بسیار ماهی گرفتم، بیا چند تا ماهی به تو بدهم.
پیرمرد ماهی ها را گرفت و برایش دعای خیر کرد و به خانه رفت. همسرش شکم ماهی ها را پاره کرد که در شکم یکی از ماهی ها نگین را یافت و به شوهرش مژده داد.
شوهرش با خوشحالی به او گفت: تو ماهی را نمک بزن، من به کوه می روم تا هیزم بیاورم.
هنگامی که زن پیرمرد نام نمک را شنید، نگین اول به یادش آمد که در نمکدانی گذاشته بود.
سریع به خانه همسایه رفت.
وقتی که زن همسایه، زن پیرمرد را دید، ملتمسانه عذر خواهی کرد و گفت: نگین ات را بگیر من خطا کردم. خواهش می کنم به شوهرم چیزی نگو، چون شخص پاک نفسی است و اگر خبردار شود من را از خانه بیرون خواهد کرد.
از طرف پیرمرد در جنگل بالای درختی رفت که شاخه خشک را قطع کند، چشمش به نگین قیمتی در آشیانه پرنده خورد!
نگین را گرفت به خانه آمد. زنش ماهی ها را پخت و شکم سیر ماهی ها را خوردند، فردا پیر مرد به بازار رفت و هر سه نگین را به قیمت گزاف فروخت.
حضرت سلیمان(ع) تمام جریان را به چشم دید و یقین یافت که بنده حالت بنده را نمی تواند تغییر دهد تا اگر خداوند نخواهد.
قرآن می فرماید :
وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْرًا
معنی: و از جایى که گمان نمى برد به او روزى مى رساند و هر کسى بر خدا توکل کند، خدا او را بس است؛ زیرا خداوند، فرمانش بر همه چیز غلبه دارد و خدا براى هر چیزى اندازه اى قرار داده است.
«اگه این داستان برات جالب بود، حتماً برای دوستات بفرست و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales