حکایت آموزنده کمک حضرت سلیمان پیامبر به پیرمرد هیزم شکن قسمت اول
گویند در زمان حضرت سلیمان پیامبر (علیٰ نبیّنا و آله و علیه السّلام) پیرمردی در دامنه کوه هیزم جمع می کرد و در بازار می فروخت تا ضروریات زندگی خویش را رفع کند.
روزی حضرت سلیمان(ع) پیر مرد را در حال جمع آوری هیزم دید، دلش برایش سوخت و تصمیم گرفت زندگی پیر مرد را تغییر دهد. یک نگین قیمتی به پیرمرد داد که بفروشد تا زندگی اش بهبود یابد.
پیر مرد از هدیه حضرت سلیمان(ع) تشکر کرد و به سوی خانه روان شد و نگین قیمتی را به همسرش نشان داد. همسرش نیز بسیار خوشحال شد و نگین را در نمکدانی گذاشت. ولی ساعتی بعد فراموش کرد که نگین را کجا گذاشته است.
زن همسایه نمک نیاز داشت و در خانه اش نمک نبود پس به خانه آنها رفت و زن نمکدان را به او داد، زن همسایه همین که چشمش به نگین افتاد آن را پیش خود مخفی کرد.
وقتی پیرمرد متوجه شد که همسرش نگین را گم کرده است، ناراحت و بسیار مایوس شد و از دست همسرش بسیار عصبانی گشت و زن پیرمرد هم گریه می کرد که چرا نگین را گم کردم.
چند روز بعد پیرمرد به طرف کوه رفت. در آنجا دوباره با حضرت سلیمان(ع) روبرو شد و جریان گم شدن نگین را به حضرت سلیمان(ع) گفت.
حضرت سلیمان(ع) یک نگین دیگری به او داد و گفت احتیاط کن که این را گم نکنی. پیر مرد از حضرت سلیمان(ع) تشکر کرد و خوشحال به سوی خانه بازگشت.
در مسیر راه نگین را از جیب خود بیرون آورد و بالای سنگ گذاشت و خودش چند قدم دور نشست تا نگین را خوب ببیند و لذت ببرد. از قضای روزگار، در این وقت ناگهان پرنده ای نگین را در نوکش گرفت و پرید و رفت.
پیرمرد هر چه که دوید و هیاهو کرد، فایده نداشت. پیر مرد چند روز از خانه بیرون نرفت!
همسرش گفت: برای خوراک چیزی نداریم، تا کی در خانه می نشینی؟
پیرمرد دوباره به طرف کوه رفت و هیزم جمع آوری کرد که ناگاه صدای حضرت سلیمان(ع) را شنید و دید که حضرت سلیمان(ع) ایستاده است و با حیرت به سوی او می نگرد.
پیرمرد باز قصه نگین را تعریف کرد که پرنده آن را ربود.
حضرت سلیمان(ع) گفت: می دانم که تو به من دروغ نمی گویی. این نگین، از هر دو نگین قبلی گرانبهاتر است بگیر و مراقب باش که این را گم نکنی و حتماً بفروش که در حال زندگیت تغییری ایجاد شود.
پیرمرد وعده کرد که به قیمت خوب می فروشد. پشتاره (مخفف پشتواره، کوله بار) خود را گرفت به سوی خانه حرکت کرد.
خانه پیرمرد کنار دریا بود. هنگامی به لب دریا رسید، خواست که کمی نفس بگیرد و نگین را از جیب خود بیرون آورد که در آب بشوید. نگین از دستش در رفت به دریا افتاد، هر چه که کوشش کرد و شنا کرد، چیزی به دستش نیآمد.
«اگه این داستان برات جالب بود، حتماً برای دوستات بفرست و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
حکایت آموزنده کمک حضرت سلیمان پیامبر به پیرمرد هیزم شکن قسمت دوم و پایانی
با ناراحتی و عجز تمام به خانه برگشت.
از ترس حضرت سلیمان(ع) به کوه نمی رفت. همسرش به او اطمینان داد که صاحب نگین هر کسی که است، تو را بسیار دوست دارد. اگر دوباره او را دیدی تمام قصه برایش بگو، من مطمئن هستم به تو چیزی نمی گوید.
پیرمرد با ترس به طرف کوه رفت. هیزم را جمع آوری کرد و به طرف خانه روان شد که در راه تخت حضرت سلیمان(ع) را دید. پشتاره را بر زمین گذاشت و گریخت!
حضرت سلیمان(ع) می خواست مانعش شود که فرستاده خدا جبرئیل امین آمد که ای سلیمان خداوند می گوید که تو کی هستی که حال بنده مرا تغییر دهی؟ و مرا فراموش کرده ای!
سلیمان(ع) با سرعت به سجده رفت و از اشتباه خود مغفرت خواست. خداوند به واسطه جبرییل به حضرت سلیمان گفت که تو حال بنده مرا نتوانستی تغییر دهی، حال ببین که من چطور تغییر می دهم.
پیرمرد که به سرعت به سوی قریه روان بود با ماهی گیری روبرو شد. ماهی گیر به او گفت: ای پیرمرد من امروز بسیار ماهی گرفتم، بیا چند تا ماهی به تو بدهم.
پیرمرد ماهی ها را گرفت و برایش دعای خیر کرد و به خانه رفت. همسرش شکم ماهی ها را پاره کرد که در شکم یکی از ماهی ها نگین را یافت و به شوهرش مژده داد.
شوهرش با خوشحالی به او گفت: تو ماهی را نمک بزن، من به کوه می روم تا هیزم بیاورم.
هنگامی که زن پیرمرد نام نمک را شنید، نگین اول به یادش آمد که در نمکدانی گذاشته بود.
سریع به خانه همسایه رفت.
وقتی که زن همسایه، زن پیرمرد را دید، ملتمسانه عذر خواهی کرد و گفت: نگین ات را بگیر من خطا کردم. خواهش می کنم به شوهرم چیزی نگو، چون شخص پاک نفسی است و اگر خبردار شود من را از خانه بیرون خواهد کرد.
از طرف پیرمرد در جنگل بالای درختی رفت که شاخه خشک را قطع کند، چشمش به نگین قیمتی در آشیانه پرنده خورد!
نگین را گرفت به خانه آمد. زنش ماهی ها را پخت و شکم سیر ماهی ها را خوردند، فردا پیر مرد به بازار رفت و هر سه نگین را به قیمت گزاف فروخت.
حضرت سلیمان(ع) تمام جریان را به چشم دید و یقین یافت که بنده حالت بنده را نمی تواند تغییر دهد تا اگر خداوند نخواهد.
قرآن می فرماید :
وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْرًا
معنی: و از جایى که گمان نمى برد به او روزى مى رساند و هر کسى بر خدا توکل کند، خدا او را بس است؛ زیرا خداوند، فرمانش بر همه چیز غلبه دارد و خدا براى هر چیزى اندازه اى قرار داده است.
«اگه این داستان برات جالب بود، حتماً برای دوستات بفرست و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
داستان سه دزد و حکایت حلال و حرام از زبان راوی داستان
این بار داستان مربوط به خود راوی و حکایت کننده داستان است. گویند روزگاری مردی شیرین سخن و بذله گو می زیست. مردمان آن روزگار عصرها و نزدیک غروب؛ بعد از کار روزانه؛ در قهوه خانه جمع می شدند و از حال همدیگر و اخبار روز مطلع می گشتند. راوی داستان ما هم در همان موقع فرصت را غنیمت می شمرد و مطالب آموزنده قشنگ و اخلاقی را با گفتاری طنز و در قالب داستان و حکایت های شیرین و زیبا به مردم و دوستانش گوشزد می کرد.
روزی او در جمع دوستان و مردم حاضر در باره لقمه حلال و حرام صحبت می کرد و داستانی نقل کرد:
روزی سه دزد به خانه تاجر دینداری زدند و پول، سکه و اشیاء قیمتی زیادی را بر روی خر صاحبخانه گذاشته و از شهر بیرون شدند.
در مسیر، وسوسه پولها و ثروتی که بار الاغ بود باعث شد تا دو نفر از دزد ها باهم تبانی کرده و دسیسه چیدند که دزد سومی را بکشند تا سهمشان از مال دزدی بیشتر شود و به این ترتیب آن دو نفر، دزد شریک و همکار خود را به قتل رساندند.
آن دو دزد آب و غذایی خوردند و باز راه افتادند که به یک باره یکی از آنها خنجر کشید و رفیق دومش را هم کشت و بنابراین تنها بازمانده آن ثروت دزدی شد.
شب که شد، دزد سوم دل درد شدیدی گرفت و بر اثر سمی که دزد دوم قبل از کشته شدن، در غذایش ریخته بود، مُرد. الاغ که تنها مانده بود راه خانه صاحب خود را در پیش گرفت و به همراه همه مال دزدی به خانه تاجر برگشت.
راوی داستان ادامه داد که ای مردم این، یعنی مال حلال به صاحبش برمی گردد.
در این موقع رندی که در جمع حاضر نشسته بود، بلند شد و گفت ای دوست عزیز! تمام دزد ها که مُردند و از بین رفتند! پس جریان را چه کسی برای شما تعریف کرد؟ تنها بازمانده ماجرا که فقط الاغ بود؟!
آیا شما هم از این دوستان رند دارید که در بزنگاه شما را در جمع سایرین، شرمگین سازنند و رشته سخن شما را که با کلی مقدمه چینی و موخّره (فرجام)، به نتیجه رسانیده اید، خراب کنند؟
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
دگران کاشتند و ما خوردیم: انوشیروان، پیرمرد و کاشت درخت گردو
گویند انوشیروان ساسانی (کسری) پادشاهی دادگر و عادل بود. روزی از روزها که انوشیروان به قصد شکار به بیرون از شهر و صحرا می رفت، در راه پیرمردی را دید که در حال کاشتن درخت گردویی بود.
از او پرسید: اکنون که سنی از تو گذشته و معلوم نیست چه قدر در این دنیا عمر خواهی کرد، چرا درخت گردو می کاری؟ مگر نمی دانی 10 سال (یعنی سالها) طول می کشد تا درخت گردو ثمر دهد؟ دلیل کارت چیست، تو که از بهره این درخت استفاده نخواهی کرد؟
پیرمرد پاسخ داد: دیگران کاشتند و ما خوردیم؛ ما بکاریم و دیگران بخورند.
انوشیروان از استدلال پیرمرد خوشش آمد و مشتی زر به او داد.
پیرمرد لبخند زد و گفت: شهریار دیدند که درخت گردوی من همین امروز و قبل از کاشت و پیش از مرگم ثمر داد!
پادشاه از این حرف پیرمرد بیشتر خوشش آمد و باز به او زر و سیم بیشتری بخشید.
ملک الشعرای بهار این داستان را به زبان نظم در آورده و شعر آن، در زبان فارسی مثل شده است. وقتی به کار برده می شود که کسی کارهای خیر و ماندگاری را بدون هیچ توقع و چشم داشتی انجام می دهد، تا آیندگان از آن بهرمند و کامیاب شوند.
شاه انوشیروان به موسم دی
رفت بیرون ز شهر بهر شکار
در سر راه دید مزرعه ای
که در آن بود مردم بسیار
اندر آن دشت پیرمردی دید
که گذشته است عمر او ز نود
دانه جوز در زمین می کاشت
که به فصل بهار سبز شود
گفت کسری به پیرمرد حریص
که: چرا حرص می زنی چندین؟
پای های تو بر لب گور است
تو کنون جوز می کنی به زمین
جوز ده سال عمر می خواهد
که قوی گردد و به بار آید
مرد دهقان به شاه کسری گفت:
مردم از کاشتن زیان نبرند
دگران کاشتند و ما خوردیم
ما بکاریم و دیگران بخورند
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
داستان مرد دانشمند و کتاب مکر زنان، مرا یاد و تو را فراموش قسمت اول
آورده اند که مردی پیوسته در جستجوی مکر و حیلت زنان بود و او مردی فاضل و دانشمند بود و همیشه احتیاط می کرد تا از زنان دور باشد و بر زنان اعتماد نداشت و در باب زنان نیز کتابی به نام حلیه النساء نوشته بود و هر چیز از مکر زنان که می دانست و یا می شنید در آن می افزود و برای جمع آوری مطالب کتاب، در شهرها و بلاد به سیاحت و گردش می پرداخت و از هر مسافرتی مطلبی فراهم می آورد. باری در هنگام سفر به قبیله ایی رسید و چون شب بود نزدیک قبیله رفت و خانه یکی از افراد قبیله را زد.
چون مرد در خانه نبود، زنی از دروازه بر آمد. زنی که همچو مهتاب چهارده می درخشید. آن زن چون دید مرد غریبه ای هست، نزدیک رفته و سلام کرد.
مرد جوابش را داد و گفت: مهمان نمی خواهید؟
زن گفت: چرا مهمان دوست خداست و به درون خانه دعوت کرد و در خانه هر چیزی که داشت برای آن مرد آورد و پذیرایی قابل توجهی از او کرد.
بعد از خوردن مرد فاضل پرسید: ای زن! مهمان نوازی از که آموختی؟
گفت: از آنجا که رسول الله(ص) فرموده مهمان دلیل و سبب بهشت است .
زن رفت و به کار خود مشغول شد و آن مرد فاضل نیز به مطالعه کتابش پرداخت.
پس از ساعاتی زن آمد و گفت: این چه کتابی است که آن را با دقت مطالعه می کنی؟
آن مرد با میل تمام نگاهی به کتاب کرده و گفت: این کتاب حلية النساء (مکر زنان) هست که آن خود جمع نموده و تالیف کرده ام.
آن زن چون این شنید بخندید و گفت: مَثَل تو مَثَل آن مرد است که آب دریا را با ترازو وزن می کرد! ای برادر دست از این کار بردار، هر چه از مکر زنان نویسی کم است، برو و اوقات خود را صرف طاعت و عبادت کن.
سپس آن زن رفت و جایی برای آن مرد معین کرد تا بخوابد.
روز دیگر زن به پیش آن مرد آمده و گفت: ای مرد می خواهی شِمّه ایی از مکر زنان به تو بنمایم تا بر تو مکر زن معلوم شود؟
جوان فاضل، رضایت نشان داد.
زن به اتاق دیگر رفته و خود را بسیار زیبا بیاراست و همچون کبک خرامان آمد و کنار آن مرد نشست و به عشوه و ناز و کرشمه آغاز کرد و اشعاری مناسب حال خود می خواند تا اینکه دل آن مرد را برد و عنان از کفش پرید، چنانکه دل او را در بند کمر خود دید و دانست که تیر به نشانه خورده است.
آن مرد عاشق و بی قرار و بی تاب گشته و گفت من غلط کرده بودم زن به این خوبی تمام، در جهان بوده و من غافل بودم. پس محو جمال او شده و گفت:
ای مونس جان و ای سرو روان ، ای خورشید تابان
و ای شکر لب ،شیرین دهان
مرا دل بجانیست بردی تو دل
ببردی دل و من بماندم خجل
زن گفت: ای مرد تو را چه شده؟ تو که مرد دانشمندی بودی و صاحب کتاب حیله النسا.
گفت:
پیش ازین گر اختیاری داشتم ای جان من
چون ترا دیدم عنان اختیار از دست رفت
پس به عجز و زاری در آمده و اظهار عشق کرد .
در این سخن بودند که کنیزی درآمد و گفت: ای بی بی! برخیز که خواجه رسید چرا نشسته ای؟
زن مضطرب شده و از جای برخواست و آرایش خود را برهم زد و کناری ایستاد.
آن مرد چون این حال دید پرسید: چه خبر است؟
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
داستان مرد دانشمند و کتاب مکر زنان، مرا یاد و تو را فراموش قسمت دوم و پایانی
گفت: شوهرم سه روز بود که به شکار رفته بود، حال اگر مرا به این صورت ببیند هلاک خواهد کرد.
مرد چون این بشنید حیران مانده و پرسید: پس حال من چه خواهد شد؟
زن گفت برخیز در این صندوق لحظه درآی تا ببینم چه می شود؟
آن مرد درون صندوق رفته و زن سر آن را بست.
زن نزدیک شوهر رفته و از دست او گرفته هر دو خندان به اتاق آمدند و در پهلوی همدیگر در پشت آن صندوق نشستند و از هر چیز سخن می گفتند.
یک بار زن حرکتی به صندوق داده و این بیت را خواند:
مزن در وادی مکر و حیل تو گام
که از مکر زنان بیفتی به دام
شوهر گفت: چه واقع شده؟
گفت دیشب جوان غریبی [مرد سیاح] به خانه ما آمد من او را خانه آورده و برایش نان و طعام دادم. مرد دانشمندی بود و کتابی را مطالعه می نمود، در مورد کتاب پرسیدم گفت کتابی است که خودش گردآوری نموده در باب مکر زنان بنام (حیله النسا) من چون این سخن شنیدم به غیرتم خورد به او گفتم تو کی چنین کاری توانی؟
تبسمی نمود،
من گفتم: می خواهی شمه ای از مکر زنان به تو بنمایم؟
پس اتاق دیگر رفته و خود را آرایش کردم و در پهلویش نشستم (مرد همه سخنان را در درون صندوق می شنید و دلش به تپش آمده بود)
شوهر گفت: راست می گویی یا شوخی می کنی؟
گفت: دروغگو دشمن خدا است
شوهر گفت: پس آن مرد چه شد؟
گفت: چون غرور او را دیدم خواستم به او بنمایم که مکر زنان در کتاب نگنجد با او خلوت کرده و با ناز و عشوه دلش را بردم، هنوز مطلب تمام نشده بود که تو آمدی و عیش مارا برهم زدی
من نیز او را از ترس در صندوق پنهان کردم.
چون شوهر این سخن بشنید به خروش آمده و گفت نمک حرام کجاست، تا جزایش را بدهم؟
زن گفت: اضطراب مکن جای نرفته و همین جاست.
شوهر شمشیر کشیده و گفت: نشانش بده تا همینجا او را قطعه قطعه کنم!
(آن بیچاره در صندوق قالب تهی کرده بود)
زن گفت: در همین صندوق. کلید بگیر و باز کن تا ببینی اش
(زن و مرد مدتی بود که با هم چناغ [جناغ] بسته بودند و هیچ کدام نمی برد)
چون مرد قهر بود سریع کلید صندوق را گرفته، همین که به دست گرفت، زن گفت: مرا یاد تو را فراموش! چناغ [جناغ] را باختی!
مرد چون این سخن شنید کلید بینداخت و گفت لعنت خدا بر زن شیطان! چطور مرا به غضب آوردی؟ شیطان باید شاگردی تو کند و فکر کرد آن داستان ساخته و پرداخته آن زن بوده تا چناغ [جناغ] را ببرد و خاموش شد.
اما زن، بر سر دلداری آمده و داستان دیگری را گفت و روغن غازی به ریش شوهر مالید که تا داستان مهمان از ذهن او خارج شود .
بعد از آن نان آورده و باهم خوردند و لحظه دیگر به صحبت نشستند. سپس شوهر را به حمام فرستاده و قفل صندوق را بگشوده و آن مرد را بیرون آورد، شربتی برایش داد و گفت: ای برادر هر چند تو مرد عاقلی هستی، اما پیش من هیچ نیستی! اکنون بر عقل خود مغرور مباش و به علم خود مناز. تو که زنان را در نظر نمی آوردی و آنان را ناقص عقل دیده و می دانستی، خود را در مکر زنان گرفتار کردی و دیدی چگونه تو را در جوال کردم.
مرد گفت: حقا که شیطان شاگردی تو را نتواند.
زن گفت: دیدی آنچه میان من و تو گذشته بود همه را به شوهر خود گفتم و تو را باز از مرگ خلاص کردم. پس بدان که هیچ مردی زن را محافظت نتواند کرد اگر از ترس خدا نباشد هر چه خواهند کنند! و برو دنبال علم شرعی بگرد و این کار را رها کن، همین ضرب المثل برای تو کافی است که: مکر زن ابلیس دید، بر زمین بینی کشید.
گویند آن مرد کتاب خویش را با آب شسته و به دستور آن زن در پی علوم شرعی رفت.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
ماجرای دیدار امام زمان(عج) با پیرمرد قفل ساز
یکی از دانشمندان، آرزوی زیارت حضرت بقیه اللّه ارواحنا فداه را داشت و از عدم موفقیت خود، رنج می برد. مدتها ریاضت کشید و آن چنان که در میان طلاب حوزه نجف مشهور است، شب های چهارشنبه به مسجد سهله می رفت و به عبادت می پرداخت، تا شاید توفیق دیدار آن محبوب عاشقان، نصیبش گردد.
مدت ها کوشید ولی به نتیجه نرسید. سپس به علوم غریبه و اسرار حروف و اعداد (علم جفر) متوسل شد، چله ها نشست و ریاضت ها کشید، اما باز هم نتیجه ای نگرفت. ولی شب بیداری های فراوان و مناجات سحرگاهان، صفای باطنی در او ایجاد کرده بود، گاهی نوری بر دلش می تابید و حقایقی را می دید و دقایقی را می شنید.
روزی در یکی از این حالات معنوی به او گفته شد: دیدن امام زمان(ع) برای تو ممکن نیست، مگر آنکه به فلان شهر سفر کنی.
به عشق دیدار، رنج این مسافرت توان فرسا را بر خود هموار کرد و پس از چند روز به آن شهر رسید. در آنجا نیز چله گرفت و به ریاضت مشغول شد. روز سی و هفتم و یا سی و هشتم به او گفتند: الان حضرت بقیه اللّه، ارواحنافداه، در بازار آهنگران، در مغازه پیرمرد قفل سازی نشسته اند، هم اکنون برخیز و به خدمت حضرت شرفیاب شو!
با اشتیاق ازجا برخاست. به دکان پیرمرد رفت. وقتی رسید، دید حضرت ولی عصر(عج) آنجا نشسته اند و با پیرمرد گرم گرفته اند و سخنان محبت آمیز می گویند.
همین که سلام کرد، حضرت پاسخ فرمودند و اشاره به سکوت کردند.
در این حال، دید پیرزنی ناتوان و قد خمیده، عصا زنان آمد و با دست لرزان قفلی را نشان داد و گفت: اگر ممکن است برای رضای خدا این قفل را به مبلغ سه شاهی بخرید که من به سه شاهی پول نیاز دارم.
پیرمرد قفل را گرفت و نگاه کرد و دید بی عیب و سالم است، گفت: خواهرم! این قفل دو عباسی (هشت شاهی) ارزش دارد؛ زیرا پول کلید آن، بیش از ده دینار نیست، شما اگر ده دینار (دو شاهی) به من بدهید، من کلید این قفل را می سازم و ده شاهی، قیمت آن خواهد بود!
پیرزن گفت: نه، به آن نیازی ندارم، شما این قفل را سه شاهی از من بخرید، شما را دعا می کنم.
پیرمرد با کمال سادگی گفت: خواهرم! تو مسلمانی، من هم که مسلمانم، چرا مال مسلمان را ارزان بخرم و حق کسی را ضایع کنم؟ این قفل اکنون هشت شاهی ارزش دارد، من اگر بخواهم منفعت ببرم، به هفت شاهی می خرم، زیرا در معامله دو عباسی، بیش از یک شاهی منفعت بردن، بی انصافی است. اگر می خواهی بفروشی، من هفت شاهی می خرم و باز تکرار می کنم: قیمت واقعی آن دو عباسی است، چون من کاسب هستم و باید نفعی ببرم، یک شاهی ارزانتر می خرم!
شاید پیرزن باور نمی کرد که این مرد درست می گوید، ناراحت شده بود و با خود می گفت: من خودم می گویم هیچ کس به این مبلغ راضی نشده است، التماس کردم که سه شاهی خریداری کنند، قبول نکردند؛ زیرا مقصود من با ده دینار (دو شاهی) انجام نمی گیرد و سه شاهی پول مورد احتیاج من است.
پیرمرد هفت شاهی به آن زن داد و قفل را خرید؛ همین که پیرزن رفت امام(ع) به من فرمودند: آقای عزیز! دیدی و این منظره را تماشا کردی؟! اینطور شوید تا ما به سراغ شما بیاییم.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
داستان پائولو کوئلیو شغل نویسندگی یا رویای مهندسی پدر و مادر
با اینکه حتی در فرهنگ عامه تاکید شده هر کسی را بهر کاری ساخته اند، اما بسیاری از والدین با نادیده انگاشتن این واقعیت تمام سعی و تلاش خود را می کنند تا بی توجه به استعداد و علائق کودک، از فرزند خود، دکتر یا مهندس بسازند و انتخاب هر شغل دیگری از سوی فرزندان، اصولا ضربه ای مهلک برای این والدین محسوب می شود.
هرچند با گذر زمان مشاغل تغییر کرده اند و مشاغل جدید و پر درآمدی به وجود آمده اند که می توانند به اندازه پزشکی و مهندسی و حتی بیشتر از آن ها، افراد را به درآمد برساند. اما به نظر می رسد، دیدگاه والدین نسبت به آینده شغلی فرزندان شان، همزمان با زمان پیش نمی رود و هنوز هم برای تعداد زیادی از پدر و مادرها، پزشکی و مهندسی بهترین گزینه های انتخاب شغل رویایی برای فرزندان هستند.
پدر و مادر پائولو کوئلیو نیز چنین رفتاری داشتند. مادر او لیژیا خانه دار و پدرش مهندس بود. او وقتی نوجوان بود، می خواست یک نویسنده شود. پس از گفتن این موضوع به مادرش، مادرش پاسخ داد: عزیز من، پدر تو یک مهندس است. او یک منطق گراست، انسانی منطقی با چشم اندازی بسیار مشخص از جهان. آیا تو واقعاً می دانی اینکه تو یک نویسنده شوی چه معنایی دارد؟
پس از تحقیق، کوئلیو به این نتیجه رسید که یک نویسنده همیشه عینک می زند و هرگز موی خود را شانه نمی کند و وظیفه ای دارد و هرگز توسط نسل خودش درک نخواهد شد!
درونگرایی و سرپیچی کوئیلو از سنت ها در ۱۶ سالگی، منجر شد تا پدر و مادرش او را به یک موسسه روانی بفرستند که قبل از اینکه به سن ۲۰ سالگی برسد، سه بار از آنجا فرار کرد. کوئلیو بعدا اشاره کرد که آن ها نمی خواستند به من صدمه بزنند، اما آن ها نمی دانستند چه کار باید بکنند، آن ها این کار را انجام ندادند تا مرا نابود کنند، آن ها این کار را کردند تا مرا نجات دهند.
به خاطر آرزوهای پدر و مادرش، کوئلیو در مدرسه حقوق ثبت نام کرده و رویای خود را برای نویسنده شدن رها کرد. یک سال بعد، مدرسه را ترک کرد و مدتی مثل یک هیپی زندگی کرد. از جنوب آمریکا به شمال آفریقا، مکزیک و اروپا مسافرت کرد. وقتی به برزیل بازگشت به عنوان یک ترانه سرا شروع به کار کرد. کوئلیو همچنین قبل از ترغیب شدن به فعالیت نویسندگی، به عنوان بازیگر، روزنامه نگار و کارگردان تئاتر کار کرده است.
کتاب کیمیاگر او به یکی از پرفروشترین کتاب ها در تاریخ تبدیل شده است. این کتاب به بیش از ۷۰ زبان ترجمه شده است. به دلیل داشتن رکورد بیشترین تعداد ترجمه به زبان های مختلف، در فهرست رکوردهای جهانی گینس قرار گرفت. (به عنوان کتابی از یک نویسنده زنده که به بیشترین زبان های دنیا ترجمه شده است)
این داستان زندگی نویسنده ایی است که می خواست بنویسید، ولی پدر و مادرش، شغل مهندسی را برای او می پسندیدند.
از نکات جالب توجه و جدید، اضافه شدن شغل یا حرفه فوتبالیستی در بین بعضی از کودکان است. تب جام جهانی، اخبار مختلف درباره فوتبالیست ها و خبرهایی مبتنی بر پردرآمد بودن این حرفه، باعث شده که امروزه تعدادی از بچه ها در آرزوهای خود، روزی را ببینند که به عنوان یک فوتبالیست حرفه ای در زمین های ورزشی جولان می دهند.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
داستان پیرمرد غنی آبادی
روزی به بهانه بهار، دل های شادان و خرم جوانی را گرفتیم و عازم صحرا شدیم. سفره را در چمنزار گستردیم و به خوردن غذاهای خوش پرداختیم. در این حین پیرمردی سر رسید و خاطرمان را از یافتن موضوع جدیدی برای شوخی و خنده لبریز کرد.
یکی گفت: پیرمرد طاعات شما قبول، شنیدیم که این ماه را پیشواز رمضان رفته اید.
دیگری گفت: اگر روزه هم نبودی نمی توانستی با ما روی زمین غذا بخوری، خط تای شلوارت خراب می شد!
القصه! از این شوخی های نیش دار که از دل بی زهر جوانان بر می آید، هرچه توانستیم در جانش فرو کردیم. هنوز ترکشمان از تیرهای نیش دار خالی نشده بود که گفت: چرا اینجا نشسته اید؟چرا به دِه ما نیامدید؟
پرسیدیم: دِه شما کجاست؟
گفت: من ساکن غنی آبادم. باغ های مرا در این حوالی هیچ کس ندارد، هزار میش و گوسفند دارم، بیایید... بیایید، مهمان منید...!
با این حرف، چیزی نگذشت که معنی نگاه ها و آهنگ صداهایمان تغییر یافت. گفتیم پس بفرمایید... بفرمایید با ما ناهار بخورید!
پیرمرد هم نشست و پس از آن که خوراک مفصلی خورد، گفت: فرزندان من! همه را صاحب غنی آباد تصور کنید و با همه مهربان و خوش رفتار باشید. اما به خدا قسم من از مال دنیا جز این لباس ژنده، هیچ ندارم!
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
امام رضا(ع) را رها کرده، میخواهی نزد فلان عالم بروی؟
در سال ۱۳۳۰ شمسی، بر اثر رطوبت حجره مدرسه فیضیه، به روماتیسم سختی مبتلا شدم. بیماری مدت ها طول کشید و از معالجات نتیجه نگرفتم تا این که برای زیارت مرقد حضرت امام رضا(ع) به مشهد مشرف شدم.
در آن جا به من گفتند: یکی از علمای معروف مشهد، آیت الله حاج شیخ حبیب الله گلپایگانی است، نزد او برو تا برای شفایت دعا کند!
در این فکر بودم که نزد او بروم و از ایشان بخواهم که برای من دعا کند تا بلکه خوب شوم. در این هنگام به یاد حدیثی افتادم که:
روزی جمعی از اصحاب در محضر رسول خدا (ص) بودند. ناگهان آن حضرت فرمودند: هم اکنون یکی از اهل بهشت وارد مجلس ما می شود. چند لحظه نگذشت که مالک بن نویره وارد شد؛ در حالی که وضو گرفته و کفش هایش در دستش بود. سپس خداحافظی کرد و رفت.
دو نفر از اصحاب به دنبال او دویدند و با خود گفتند: رسول خدا(ص) گواهی داده که مالک، از اهل بهشت است، خوب است برویم و به او بگوییم: برای ما دعا کند!
آن ها خود را به مالک بن نویره رساندند و ماجرا را گفتند و تقاضای دعا کردند.
مالک گفت: خدا شما را نیامرزد!
گفتند: این چه دعایی است که برای ما کردی؟!
گفت: شما پیامبر عظیم الشأن(ص) را گذاشته اید و برای دعا کردن، نزد من آمده اید؟!
وقتی این حدیث یادم آمد، به خود خطاب کرده و گفتم: تو هم قطبِ عالمِ امکان، امام هشتم علی بن موسی الرضا(ع) را گذاشته ای و می خواهی نزد آن عالم زاهد بروی؟! همان دم به حرم حضرت رضا(ع) رفتم و با توسل به آن حضرت شفا یافتم!
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
حکایت پندآموز نیش زنبور کشنده تر است یا نیش مار؟
روزى زنبور و مار سر قدرت خودشان باهم بجث می کردند. مار می گفت: آدم ها از ترس ظاهر ترسناک من می میرند، نه بخاطر نیش زدنم! اما زنبور قبول نمى کرد. مار برای اثبات حرفش، به چوپانى که زیر درختى خوابیده بود نزدیک شد و رو به زنبور گفت: من چوپان را نیش مى زنم و پنهان می شوم؛ تو بالاى سرش سر و صدا و خودنمایى کن.
مار چوپان را نیش زد و زنبور شروع کرد به پرواز بالاى سر چوپان. چوپان از خواب پرید و گفت: اى زنبور لعنتى! و شروع به مکیدن جاى نیش کرد و زهر را تخلیه نمود. و بعد مقدارى دارو بر روى زخمش گذاشت و بعد از مدتی خوب شد.
روزی دیگر که باز چوپان، همان جا مشغول استراحت بود، مار و زنبور نقشه دیگری کشیدند: این بار زنبور نیش زد و مار خود نمایى کرد.
چوپان از خواب پرید و همین که مار را دید، از ترس پا به فرار گذاشت!
او به خاطر وحشت از مار، و از اینکه زهر مار کشنده است، دیگر کاری برای تخلیه زهر انجام نداد و ضمادى هم استفاده نکرد و چند روز بعد، چوپان به خاطر ترس از مار -و در واقع با نیش زنبور- مرد!
------------
پی نوشت : بسیاری از بیمارى ها و مشکلات این چنین هستند و آدم ها فقط به خاطر ترس از آنها، نابود می شوند. بنابراین همه چىز به برداشت ما از زندگى و شرایطى که در آن هستیم بر می گردد. شاید بهتر این است که به همه اتفاقات با دید مثبت نگاه کنیم و بدانیم که ما توانایی حل مسائل و رفع همه مشکلات زندگی را داریم. مبادا که تلقین ها زندگی هایمان را نابود سازد.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
🇮🇸 ایسلند:
میدونستی توی ایسلند تقریباً هیچ پشهای وجود نداره؟! هوای سرد و خاص این کشور باعث شده حتی یه پشه هم نتونه اونجا زندگی کنه!
@Magic_Tales