حکایت پندآموز نیش زنبور کشنده تر است یا نیش مار؟
روزى زنبور و مار سر قدرت خودشان باهم بجث می کردند. مار می گفت: آدم ها از ترس ظاهر ترسناک من می میرند، نه بخاطر نیش زدنم! اما زنبور قبول نمى کرد. مار برای اثبات حرفش، به چوپانى که زیر درختى خوابیده بود نزدیک شد و رو به زنبور گفت: من چوپان را نیش مى زنم و پنهان می شوم؛ تو بالاى سرش سر و صدا و خودنمایى کن.
مار چوپان را نیش زد و زنبور شروع کرد به پرواز بالاى سر چوپان. چوپان از خواب پرید و گفت: اى زنبور لعنتى! و شروع به مکیدن جاى نیش کرد و زهر را تخلیه نمود. و بعد مقدارى دارو بر روى زخمش گذاشت و بعد از مدتی خوب شد.
روزی دیگر که باز چوپان، همان جا مشغول استراحت بود، مار و زنبور نقشه دیگری کشیدند: این بار زنبور نیش زد و مار خود نمایى کرد.
چوپان از خواب پرید و همین که مار را دید، از ترس پا به فرار گذاشت!
او به خاطر وحشت از مار، و از اینکه زهر مار کشنده است، دیگر کاری برای تخلیه زهر انجام نداد و ضمادى هم استفاده نکرد و چند روز بعد، چوپان به خاطر ترس از مار -و در واقع با نیش زنبور- مرد!
------------
پی نوشت : بسیاری از بیمارى ها و مشکلات این چنین هستند و آدم ها فقط به خاطر ترس از آنها، نابود می شوند. بنابراین همه چىز به برداشت ما از زندگى و شرایطى که در آن هستیم بر می گردد. شاید بهتر این است که به همه اتفاقات با دید مثبت نگاه کنیم و بدانیم که ما توانایی حل مسائل و رفع همه مشکلات زندگی را داریم. مبادا که تلقین ها زندگی هایمان را نابود سازد.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
🇮🇸 ایسلند:
میدونستی توی ایسلند تقریباً هیچ پشهای وجود نداره؟! هوای سرد و خاص این کشور باعث شده حتی یه پشه هم نتونه اونجا زندگی کنه!
@Magic_Tales
عدالت شاه عباس صفوی شکایت زنی که در معرض آزار قرار گرفته بود
داستانی از سفرنامه ژرژ منوارینگ در دوره شاه عباس صفوی
روزی در کاخ شاهی در یکی از جشن ها حاضر بودم. جمعیت زیادی گرد هم آمده بودند. چون از نشستن روی زمین خسته شدم، برخاستم و به سوی درب کاخ رفتم. ناگهان زنِ زیبایی به سوی من دوید و چنان فریاد زد که مرا حیران نمود!
سپس نزد من آمد و بازویم را گرفت. از او پرسیدم که از چه می ترسد؟
گفت: که یکی از ملازمان شاه در حق من خیال بد داشت.
در همین لحظه شاه عباس به طرف ما آمد. زیرا او عادت دارد که ناگهان تنها از مجلس بیرون می رود و امر می کند که کسی با وی همراه نشود.
شاه از آن زن پرسید که چرا فریاد کردی؟
زن گفت: یکی از نوکران شما به من دست درازی کرد، درحالی که نوکر دیگری آنجا بود و صحنه را دید اما به داد من نرسید!
شاه پرسید: آن دو کجا هستند؟
زن پاسخ داد که در بیرون از درب کاخ ایستاده اند.
شاه دست زن را گرفت و به سوی در رفت. در همان حال آن دو مرد از در داخل شدند.
زن به شاه اشاره کرد و گفت این یکی به من دست درازی کرد و آن دیگری با او همراه بود.
شاه عباس فریاد زد و جمعی از ملازمان و سرداران پیش دویدند. سپس از زن خواست تا بار دیگر تفصیل واقعه را بیان نماید.
شکایت زن که به پایان رسید و پاسخی از آن دو نفر شنیده نشد، شاه عباس فرمان داد دو انگشت مردی را که ایستاده و به داد زن نرسیده بود بریدند. او پس از مجازات، پای شاه را بوسید و دوان دوان دور شد!
سپس شاه فرمان داد زبان، پلک های چشم، لب ها و بینی آن جوانی که به زن دست درازی کرده بود را بریدند. شاه و آن بانو و بسیاری دیگر از اطرافیان نظاره گر این صحنه ها بودند. در حالی که آن جوان از درد به خود می پیچید شاه فریاد می زد و دشنام می داد و می گفت: حرامزاده نمک نشناس، خانه ی مرا فاحشه خانه تصور نموده ای و میهمانان مرا فاحشه و مرا دیوث و قلتبان! احمقِ بی سر و پا، حتی در دور افتاده ترین ولایات قلمرو من هم کسی جرات دست درازی به زنان را ندارد اما تو چنان جسور شده ای که در خانه من بانویی را مورد بی حرمتی قرار می دهی! تو را مجازات می نمایم تا دیگران بدانند که در کشور من نمی توان به کسی دست درازی نمود!
سپس شاه عباس دستور داد پی عصب هر دو پای جوان گنهکار را بریدند. در همین هنگام پدر جوان پیش آمد و از شاه درخواست نمود که از تقصیرات پسرش بگذرد و اجازه دهد تا او را با خود ببرد.
شاه عباس گفت: بگذار همینجا از گرسنگی بمیرد. هرکس که به او نزدیک شود به همین مجازات دچار خواهد شد!
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
🇳🇴 نروژ:
باورت میشه زندانهای نروژ بهقدری راحت و تمیزن که بیشتر شبیه هتل هستن؟! زندانیها حتی تلویزیون و آشپزخانهی شخصی دارن!
@Magic_Tales
باورت میشه دریاها “آواز میخونن”؟ 🌊🎶
محققان صدایی عمیق و ریتمدار از اعماق اقیانوس ضبط کردن که حاصل حرکت جریانها و فشار لایههای آب روی همدیگهست.
@Magic_Tales
داستان عاشقانه لیلی و مجنون، شرح کامل حکایت عشق مجنون به لیلی قسمت اول
مجنون از قبیله بنی عامر است. حاکم قبیله بنی عامر در جوانمردی بی همتا و در هنرمندی در همه جا مشهور بود، اما بچه ای نداشت و شب و روز با خدا راز و نیاز می کرد تا خداوند کریم به او پسری داد که همانند مروارید درخشان می درخشید پدرش اسم او را قیس نامید. قیس پسری بسیار زیباروی بود.
قیس کم کم رشد کرد و بزرگ شد و پدرش او را برای فرا گرفتن علم و دانش راهی مکتب خانه کرد. در مکتب دختران و پسران خردسال برای درس خواندن با هم حضور می یافتند و از محبت و علم معلم خود بهره می جستند. در مکتبخانه میان دختران، دختری بود لیلی نام، که قیس بیشتر از دیگران به او توجه می کرد. قیس پس از آشنا شدن با آن دختر، چنان واله و شیدای او شد که بعد از آن قیس را دیوانه خطاب می کردند. لیلی دختری از خانواده اشراف بود. هر چند پدر قیس حاکم قبیله بنی عامر بود ولی خانواده لیلی بسیار ثروتمندتر بودند.
قیس و لیلی چنان شیفته و عاشق هم شدند که قصه آنها در کتابها نوشته شد. آنها ابتدا عشقشان را از همه مخفی کردند اما از آنجا که عشق هرگز نمی تواند در پستوی خانه دل مخفی بماند، لذا راز آن دو برملا شد و داستان عشقشان در این دنیای بیکران پراکنده شد.
ذکر شد که لیلی از یک خانواده خیلی پولدار و اشرافی بود، به همین پدرش برای تنها دخترش آرزوها داشت و هرگز حاضر نبود دختر زیبا و دردانه اش را به هر کسی بدهد آن هم قیس، پسری که شاگرد مکتب خانه بود و در دنیا هیچ نداشت به جز یک دل عاشق و مهربان، که آن هم با تمام وجود در عشق لیلی گم شده بود.
سرانجام قصه عشق لیلی و مجنون در همه جا فاش شد و همه قبایل از این راز خبر شدند و لذا مجنون از پدرش خواست تا به خواستگاری لیلی برود. اما پدر لیلی به دلیل دشمنی که از قبل از قبیله قیس داشت به خواستگاری پدر قیس جواب رد داد و قیس بعد از رد جواب، گریه و زاری پیشه کرد و حالش روز به روز بدتر شد و اما از خواسته اش دست بردار نبود و چند بار هم خواستگاری رفت اما پاسخ همیشه منفی بود. در این بین قبیله لیلی هم بیکار ننشستند و او را آزار و اذیت کردند تا سرانجام مجنون مجبور به فرار شد.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
باورت میشه در بعضی کشورها مردم هنوز حقوقشون رو به صورت سکه طلا میگیرن؟ 💰✨
مثل جزیرههای خاصی در اقیانوس آرام که هنوز سیستم بانکی ندارن و سکههای فلزی رو بین خودشون معامله میکنن.
@Magic_Tales
🇹🇭 تایلند:
میدونستی توی تایلند، بیاحترامی به پول جرم حساب میشه؟ چون روی پول تصویر پادشاهه و نباید پات بخوره به اسکناس!
@Magic_Tales
داستان عاشقانه لیلی و مجنون، شرح کامل حکایت عشق مجنون به لیلی قسمت دوم و پایانی
حتی مجنون در حال درماندگی، شخصی به نام نوفل را برای بار چندم به خواستگاری لیلی فرستاد، اما باز هم هیچ فایده ای نداشت و جواب آنها باز منفی بود. پدر مجنون وقتی که پسرش را در آن حال می دید بسیار غمگین و ناراحت می شد لذا تصمیم گرفت تا مجنون را به زیارت خانه خدا، کعبه ببرد و به مجنون گفت که از درگاه خداوند طلب شفاعت و یاری کند و مجنون نیز این گونه با خدای خود سخن گفت:
گرچه ز شراب عشق مستم
عاشق تر ازین کنم که هستم
گویند که خو ز عشق واکن
لیلی طلبی ز دل رها کن
یارب تو مرا به روی لیلی
هر لحظه بده زیاده میلی
از عمر من آنچه هست بر جای
بستان و به عمر لیلی افزای
پدر مجنون با شنیدن این سخنان اندوهیگن شد و دیگر هیچ نگفت.
بعد از مدتی بر خلاف میل لیلی، او را به اجبار به عقد مردی از قبیله بنی اسد به نام ابن سلام در آوردند. جشن بسیار مجلل و با شکوهی گرفتند و همه قبایل را به جشن دعوت کردند.
مجنون از شوهر کردن لیلی بی خبر بود و دیوانه واقعی شده و سر به کوه و بیابان نهاده بود. وقتی خبر ازدواج لیلی به مجنون رسید، دیوانه تر از قبل شد. حالا دیگر هیچ رمق و انگیزه ایی برایش نمانده بود. پدرش برای تسلی دادن پیش او آمد تا شاید بتواند دل آشفته پسرش را کمی تسکین دهد و این کار پدر کمی موثر واقع شد چرا که دل اندوهگین مجنون با سخنان پدر کمی آرام شد. ولی از بخت بد مجنون، پدرش که تنها حامی او بود برای همیشه مجنون را تنها گذاشت و به دیار حق شتافت.
حالا قیس علاوه بر درد عشق خود، باید از دوری پدر نیز می نالید. مدتی بعد از در گذشت پدر، مادرش نیز از دنیا رفت و او را تنها گذاشت. حالا دیگر مجنون تنهای تنها بود و هیچ یار و یاوری نداشت غم از دست دادن پدر و مادر، مجنون را پریشان تر از قبل کرده بود.
سالها سپری می شد و مجنون در بیابان با حیوانات وحشی خو گرفته و هم سخن شده بود و قصه عشق خود را به آنها بازگو می کرد. و البته لیلی نیز از زندگی اجباریش با ابن سلام متنفر بود و روزها و شبهایش را با غم و ناراحتی به پایان می رساند. تا اینکه شوهرش ابن سلام بر اثر یک بیماری فوت کرد. مجنون وقتی خبر فوت شوهر لیلی را شنید با عجله به نزد لیلی رفت. بالاخره بعد از مدتها این دو عاشق توانستند در کنار هم باشند.
حالا لیلی که از زندگی اجباری با ابن سلام رهایی یافته به معشوق خود رسیده بود. البته عشق این دو بسیار پاک و مطهر بود. مجنون بدون اینکه این بار بخواهد به کام لیلی؛ عشق دیرین خود برسد؛ راهی دشت و کوه می شود. اما دریغ و حسرت که زمانی نگذشت که لیلی بیمار شد و شمع زندگیش خاموش شد و برای همیشه مجنون را تنها گذاشت.
بعد از دفن لیلی، جای آرامگاه لیلی را به مجنون نگفتند. ولی مجنون همیشه از خداوند می خواست که هرچه زودتر او را به معشوقش برساند و گفت تا جایی که بتوانم می گردم خاک و زمین را بو می کشم تا بوی لیلی را احساس کنم. سرانجام هم چنین شد و آن قدر گشت و پرس و جو کرد تا آرامگاه معشوقه اش را پیدا کرد.
مجنون بر سر آرامگاه لیلی، ضجه ها زد و گریه و زاری ها نمود تا او هم به وصال محبوبش رسید. وصیت کرده بود که در کنار عشقش، به خاک سپرده شود و این دو معشوق بار دیگر در کنار هم آرام ابدی گرفتند.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
باورت میشه نوزادها با توانایی شنا کردن به دنیا میان؟ 👶🏊♂️
باورت میشه توی Egypt بیش از ۱۳۸ هرم شناختهشده وجود داره؟ 🏜️
@Magic_Tales
باورت میشه اگه همه رگهای بدن یه انسان رو کنار هم بذاری، حدود ۹۶ هزار کیلومتر طول میکشه؟ 😳🩸
@Magic_Tales
داستان یک کودک کار، از شیشه شستن ماشین تا دانشگاهی در آمریکا قسمت اول
برای دیدار خانواده، بخصوص پدر و مادرم، بعد از حدود ۱۶ سال دوری به ایران رفته بودم، با وجود هشدار برادرانم، تصمیم گرفتم با اتومبیل آنها، یک سری به خانه دوستان قدیمی بزنم. در یکی از خیابانهای شلوغ، پسری حدود ۱۴ ساله، اجازه گرفت تا شیشه اتومبیل را تمیز کند. با اینکه شیشه تمیز بود، به او اجازه دادم، اتفاقا خیلی کارش تمیز بود، یک ۲۰ دلاری از کیفم در آوردم، با حیرت به ۲۰ دلاری نگاه کرد و گفت از امریکا آمدید؟
گفتم: بله، از کجا فهمیدی؟
گفت: ما مسافران امریکا را زود می شناسیم. بعد گفت امکان دارد خواهش کنم شماره تلفن تان را بدهید؟ من می خواهم چند تا سوال در باره دانشگاه های امریکا بکنم، به همین خاطر پولی هم از شما نمی خواهم.
گفتم: اینها به هم ربطی ندارد.
گفت: اجازه بدهید من هم کاری برای شما کرده باشم.
گفتم: من تلفن ثابتی ندارم، ولی بیا بالا، بیا بنشین توی اتومبیل، باهم حرف می زنیم. رفتار مودبانه و نوع سئوالات و لحن صدایش مرا تحت تاثیر قرار داده بود.
با اجازه و احتیاط کنارم نشست.
پرسیدم: چند سال داری؟
گفت: ۱۴سال.
گفتم: سال اول دبیرستان هستی؟
گفت: سال آخر هستم.
گفتم: چطور؟
گفت: از بس درسهایم خوب بوده، از بس در برنامه های فوق برنامه کلاس خود شرکت کردم، از بس کتاب به زبان فارسی و انگلیسی خواندم، که مرا مرتب به کلاس های بالاتر بردند و الان سال آخر هستم.
گفتم: پدرت چه کاره است؟
گفت: پدرم دو سال بعد از تولد من فوت کرده.
گفتم: چه کسی زندگی شما را می چرخاند؟
گفت: من و خواهرم کار می کنیم، مادرم مستخدم و آشپز یک خانواده ثروتمند است.
گفتم: چرا در باره دانشگاه های خارج می پرسی؟
گفت: شنیدم دانشگاه ها به شاگردان استثنایی، هم ویزای تحصیلی و هم بورس می دهند.
گفتم: چه کسی کمکت می کند؟
گفت: هیچکس، خودم و خودم و خودم!
گفتم: غذا خوردی؟
گفت: از دیروز ظهر تا به حال غذا نخوردم، چون رژیم دارم!
نگاهی به قد و بالاش کردم و پرسیدم: رژیم چی؟
گفت: یک دکتری گفت قندم بالاست!
گفتم: باهم می رویم در یک رستوران غذا می خوریم و حرف می زنیم و من هم سعی می کنم راهی برایت پیدا کنم.
فرید که تازه اسمش را گفته بود، با حیرت آدم ها و دکور رستوران و غذاهای رو میز مشتریان را تماشا می کرد. گفتم هرچه دلت می خواهد سفارش بده
گفت: به شرط اینکه درون اتومبیل و صندوق عقب را هم تمیز کنم،
گفتم: عیبی ندارد، فقط ملاحظه نکن. حتی غذا برای خواهرت و مادرت هم ببر.
فرید هیجان زده به دستشویی رفت، دست و صورت خود را شست و خوب که تماشایش کردم، دیدم لباس کهنه ای به تن دارد، ولی بسیار تمیز و اتو کشیده و خوش فرم است، احساس کردم پسر بسیار مسولیت پذیری است.
@Magic_Tales