eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
45 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
باورت میشه دریاها “آواز می‌خونن”؟ 🌊🎶 محققان صدایی عمیق و ریتم‌دار از اعماق اقیانوس ضبط کردن که حاصل حرکت جریان‌ها و فشار لایه‌های آب روی همدیگه‌ست. @Magic_Tales
داستان عاشقانه لیلی و مجنون، شرح کامل حکایت عشق مجنون به لیلی قسمت اول مجنون از قبیله بنی عامر است. حاکم قبیله بنی عامر در جوانمردی بی همتا و در هنرمندی در همه جا مشهور بود، اما بچه ای نداشت و شب و روز با خدا راز و نیاز می کرد تا خداوند کریم به او پسری داد که همانند مروارید درخشان می درخشید پدرش اسم او را قیس نامید. قیس پسری بسیار زیباروی بود. قیس کم کم رشد کرد و بزرگ شد و پدرش او را برای فرا گرفتن علم و دانش راهی مکتب خانه کرد. در مکتب دختران و پسران خردسال برای درس خواندن با هم حضور می یافتند و از محبت و علم معلم خود بهره می جستند. در مکتبخانه میان دختران، دختری بود لیلی نام، که قیس بیشتر از دیگران به او توجه می کرد. قیس پس از آشنا شدن با آن دختر، چنان واله و شیدای او شد که بعد از آن قیس را دیوانه خطاب می کردند. لیلی دختری از خانواده اشراف بود. هر چند پدر قیس حاکم قبیله بنی عامر بود ولی خانواده لیلی بسیار ثروتمندتر بودند. قیس و لیلی چنان شیفته و عاشق هم شدند که قصه آنها در کتابها نوشته شد. آنها ابتدا عشقشان را از همه مخفی کردند اما از آنجا که عشق هرگز نمی تواند در پستوی خانه دل مخفی بماند، لذا راز آن دو برملا شد و داستان عشقشان در این دنیای بیکران پراکنده شد. ذکر شد که لیلی از یک خانواده خیلی پولدار و اشرافی بود، به همین پدرش برای تنها دخترش آرزوها داشت و هرگز حاضر نبود دختر زیبا و دردانه اش را به هر کسی بدهد آن هم قیس، پسری که شاگرد مکتب خانه بود و در دنیا هیچ نداشت به جز یک دل عاشق و مهربان، که آن هم با تمام وجود در عشق لیلی گم شده بود. سرانجام قصه عشق لیلی و مجنون در همه جا فاش شد و همه قبایل از این راز خبر شدند و لذا مجنون از پدرش خواست تا به خواستگاری لیلی برود. اما پدر لیلی به دلیل دشمنی که از قبل از قبیله قیس داشت به خواستگاری پدر قیس جواب رد داد و قیس بعد از رد جواب، گریه و زاری پیشه کرد و حالش روز به روز بدتر شد و اما از خواسته اش دست بردار نبود و چند بار هم خواستگاری رفت اما پاسخ همیشه منفی بود. در این بین قبیله لیلی هم بیکار ننشستند و او را آزار و اذیت کردند تا سرانجام مجنون مجبور به فرار شد. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
باورت میشه در بعضی کشورها مردم هنوز حقوقشون رو به صورت سکه طلا می‌گیرن؟ 💰✨ مثل جزیره‌های خاصی در اقیانوس آرام که هنوز سیستم بانکی ندارن و سکه‌های فلزی رو بین خودشون معامله می‌کنن. @Magic_Tales
🇹🇭 تایلند: می‌دونستی توی تایلند، بی‌احترامی به پول جرم حساب می‌شه؟ چون روی پول تصویر پادشاهه و نباید پات بخوره به اسکناس! @Magic_Tales
داستان عاشقانه لیلی و مجنون، شرح کامل حکایت عشق مجنون به لیلی قسمت دوم و پایانی حتی مجنون در حال درماندگی، شخصی به نام نوفل را برای بار چندم به خواستگاری لیلی فرستاد، اما باز هم هیچ فایده ای نداشت و جواب آنها باز منفی بود. پدر مجنون وقتی که پسرش را در آن حال می دید بسیار غمگین و ناراحت می شد لذا تصمیم گرفت تا مجنون را به زیارت خانه خدا، کعبه ببرد و به مجنون گفت که از درگاه خداوند طلب شفاعت و یاری کند و مجنون نیز این گونه با خدای خود سخن گفت: گرچه ز شراب عشق مستم عاشق تر ازین کنم که هستم گویند که خو ز عشق واکن لیلی طلبی ز دل رها کن یارب تو مرا به روی لیلی هر لحظه بده زیاده میلی از عمر من آنچه هست بر جای بستان و به عمر لیلی افزای پدر مجنون با شنیدن این سخنان اندوهیگن شد و دیگر هیچ نگفت. بعد از مدتی بر خلاف میل لیلی، او را به اجبار به عقد مردی از قبیله بنی اسد به نام ابن سلام در آوردند. جشن بسیار مجلل و با شکوهی گرفتند و همه قبایل را به جشن دعوت کردند. مجنون از شوهر کردن لیلی بی خبر بود و دیوانه واقعی شده و سر به کوه و بیابان نهاده بود. وقتی خبر ازدواج لیلی به مجنون رسید، دیوانه تر از قبل شد. حالا دیگر هیچ رمق و انگیزه ایی برایش نمانده بود. پدرش برای تسلی دادن پیش او آمد تا شاید بتواند دل آشفته پسرش را کمی تسکین دهد و این کار پدر کمی موثر واقع شد چرا که دل اندوهگین مجنون با سخنان پدر کمی آرام شد. ولی از بخت بد مجنون، پدرش که تنها حامی او بود برای همیشه مجنون را تنها گذاشت و به دیار حق شتافت. حالا قیس علاوه بر درد عشق خود، باید از دوری پدر نیز می نالید. مدتی بعد از در گذشت پدر، مادرش نیز از دنیا رفت و او را تنها گذاشت. حالا دیگر مجنون تنهای تنها بود و هیچ یار و یاوری نداشت غم از دست دادن پدر و مادر، مجنون را پریشان تر از قبل کرده بود. سالها سپری می شد و مجنون در بیابان با حیوانات وحشی خو گرفته و هم سخن شده بود و قصه عشق خود را به آنها بازگو می کرد. و البته لیلی نیز از زندگی اجباریش با ابن سلام متنفر بود و روزها و شبهایش را با غم و ناراحتی به پایان می رساند. تا اینکه شوهرش ابن سلام بر اثر یک بیماری فوت کرد. مجنون وقتی خبر فوت شوهر لیلی را شنید با عجله به نزد لیلی رفت. بالاخره بعد از مدتها این دو عاشق توانستند در کنار هم باشند. حالا لیلی که از زندگی اجباری با ابن سلام رهایی یافته به معشوق خود رسیده بود. البته عشق این دو بسیار پاک و مطهر بود. مجنون بدون اینکه این بار بخواهد به کام لیلی؛ عشق دیرین خود برسد؛ راهی دشت و کوه می شود. اما دریغ و حسرت که زمانی نگذشت که لیلی بیمار شد و شمع زندگیش خاموش شد و برای همیشه مجنون را تنها گذاشت. بعد از دفن لیلی، جای آرامگاه لیلی را به مجنون نگفتند. ولی مجنون همیشه از خداوند می خواست که هرچه زودتر او را به معشوقش برساند و گفت تا جایی که بتوانم می گردم خاک و زمین را بو می کشم تا بوی لیلی را احساس کنم. سرانجام هم چنین شد و آن قدر گشت و پرس و جو کرد تا آرامگاه معشوقه اش را پیدا کرد. مجنون بر سر آرامگاه لیلی، ضجه ها زد و گریه و زاری ها نمود تا او هم به وصال محبوبش رسید. وصیت کرده بود که در کنار عشقش، به خاک سپرده شود و این دو معشوق بار دیگر در کنار هم آرام ابدی گرفتند. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
باورت می‌شه نوزادها با توانایی شنا کردن به دنیا میان؟ 👶🏊‍♂️ باورت می‌شه توی Egypt بیش از ۱۳۸ هرم شناخته‌شده وجود داره؟ 🏜️ @Magic_Tales
باورت می‌شه اگه همه رگ‌های بدن یه انسان رو کنار هم بذاری، حدود ۹۶ هزار کیلومتر طول می‌کشه؟ 😳🩸 @Magic_Tales
داستان یک کودک کار، از شیشه شستن ماشین تا دانشگاهی در آمریکا قسمت اول برای دیدار خانواده، بخصوص پدر و مادرم، بعد از حدود ۱۶ سال دوری به ایران رفته بودم، با وجود هشدار برادرانم، تصمیم گرفتم با اتومبیل آنها، یک سری به خانه دوستان قدیمی بزنم. در یکی از خیابانهای شلوغ، پسری حدود ۱۴ ساله، اجازه گرفت تا شیشه اتومبیل را تمیز کند. با اینکه شیشه تمیز بود، به او اجازه دادم، اتفاقا خیلی کارش تمیز بود، یک ۲۰ دلاری از کیفم در آوردم، با حیرت به ۲۰ دلاری نگاه کرد و گفت از امریکا آمدید؟ گفتم: بله، از کجا فهمیدی؟ گفت: ما مسافران امریکا را زود می شناسیم. بعد گفت امکان دارد خواهش کنم شماره تلفن تان را بدهید؟ من می خواهم چند تا سوال در باره دانشگاه های امریکا بکنم، به همین خاطر پولی هم از شما نمی خواهم. گفتم: اینها به هم ربطی ندارد. گفت: اجازه بدهید من هم کاری برای شما کرده باشم. گفتم: من تلفن ثابتی ندارم، ولی بیا بالا، بیا بنشین توی اتومبیل، باهم حرف می زنیم. رفتار مودبانه و نوع سئوالات و لحن صدایش مرا تحت تاثیر قرار داده بود. با اجازه و احتیاط کنارم نشست. پرسیدم: چند سال داری؟ گفت: ۱۴سال. گفتم: سال اول دبیرستان هستی؟ گفت: سال آخر هستم. گفتم: چطور؟ گفت: از بس درسهایم خوب بوده، از بس در برنامه های فوق برنامه کلاس خود شرکت کردم، از بس کتاب به زبان فارسی و انگلیسی خواندم، که مرا مرتب به کلاس های بالاتر بردند و الان سال آخر هستم. گفتم: پدرت چه کاره است؟ گفت: پدرم دو سال بعد از تولد من فوت کرده. گفتم: چه کسی زندگی شما را می چرخاند؟ گفت: من و خواهرم کار می کنیم، مادرم مستخدم و آشپز یک خانواده ثروتمند است. گفتم: چرا در باره دانشگاه های خارج می پرسی؟ گفت: شنیدم دانشگاه ها به شاگردان استثنایی، هم ویزای تحصیلی و هم بورس می دهند. گفتم: چه کسی کمکت می کند؟ گفت: هیچکس، خودم و خودم و خودم! گفتم: غذا خوردی؟ گفت: از دیروز ظهر تا به حال غذا نخوردم، چون رژیم دارم! نگاهی به قد و بالاش کردم و پرسیدم: رژیم چی؟ گفت: یک دکتری گفت قندم بالاست! گفتم: باهم می رویم در یک رستوران غذا می خوریم و حرف می زنیم و من هم سعی می کنم راهی برایت پیدا کنم. فرید که تازه اسمش را گفته بود، با حیرت آدم ها و دکور رستوران و غذاهای رو میز مشتریان را تماشا می کرد. گفتم هرچه دلت می خواهد سفارش بده گفت: به شرط اینکه درون اتومبیل و صندوق عقب را هم تمیز کنم، گفتم: عیبی ندارد، فقط ملاحظه نکن. حتی غذا برای خواهرت و مادرت هم ببر. فرید هیجان زده به دستشویی رفت، دست و صورت خود را شست و خوب که تماشایش کردم، دیدم لباس کهنه ای به تن دارد، ولی بسیار تمیز و اتو کشیده و خوش فرم است، احساس کردم پسر بسیار مسولیت پذیری است. @Magic_Tales
--- 🇫🇮 فنلاند: باورت می‌شه توی فنلاند، بچه‌ها از همون روزای اول مدرسه تو دل طبیعت درس می‌خونن و حتی موقع برف و بارون هم کلاس بیرون برگزار می‌شه؟! @Magic_Tales
باورت می‌شه در Norway خورشید در تابستون اصلاً غروب نمی‌کنه و شب‌ها هم روشنه؟ 🌞🇳🇴 @Magic_Tales
داستان یک کودک کار، از شیشه شستن ماشین تا دانشگاهی در آمریکا قسمت دوم و پایانی با اصرار من، سه نوع غذا سفارش داد، وی با مهارت خاصی بیشتر غذای خود را در لابلای غذای خواهر و مادرش جای داد. بیش از ۲ ساعت با هم حرف زدیم و دیدم از همه مسائل روز خبر دارد، به خوبی به زبان انگلیسی حرف می زد. می گفت از طریق تماشای تلویزیون و خواندن کتاب های مختلف انگلیسی، مرتب اطلاعات خود را کامل می کند. وقتی او را نزدیک خانه شان پیاده کردم، اطلاعات کافی از او در دست داشتم و قرارمان در روز دیگر بود که کپی مدارک تحصیلی اش را هم به من برساند. چون من عازم امریکا بودم. اما تلفن و آدرس خودم را به او دادم و به امریکا بازگشتم. از یک وکیل آشنا کمک گرفتم، قول داد مراحل مختلف تحصیل و اقامت را در مورد فرید دنبال کند. در این فاصله گاه با فرید تلفنی حرف می زدم و یک بار هم با مادرش حرف زدم که از ته دل برایم دعا می کرد و می گفت روزی جبران این زحمات شما را می کنم. شاید روزی به کلبه ساده و کوچک من آمدید و من برایتان خوشمزه ترین غذاها را پختم. حدود شش ماه طول کشید تا از طریق همان وکیل آشنا، سرانجام دو پذیرش از سوی دو دانشگاه تهیه کردم و با دعوت نامه و اسپانسرشیب از سوی خودم، برای فرید پست کردیم. ده روز بعد فرید بغض کرده زنگ زد و گفت من باورم نمی شود یعنی شما که هیچ نسبت فامیلی و آشنایی و دوستی با ما ندارید این گونه برایم زحمت بکشید، فقط می خواستم بگویم ما دو شب است تا صبح فقط از شوق اشک می ریزیم. من که در آستانه ازدواج بودم، با همسرم نازنین هم ماجرا را در میان گذاشتم، او هم با مهر و صفای ذاتی اش، کمکم کرد تا همه چیز سریع تر پیش برود و عاقبت شش ماه بعد، در فرودگاه لس آنجلس فرید را استقبال کردیم، صورتش خیس اشک بود، سرش را به زیر انداخته و مرتب می گفت این ها همه معجزه است، اینها همه ثمره دعای شب های بسیار مادرم است، اینها ثمره لطف و مهر فراوان انسانی خوب چون شماست. بخشی از خانه را به فرید سپردیم و خیال او را از هر جهت راحت کردیم که با همه نیرو به تحصیل خود ادامه بدهد و وقتی در ۱۷ سالگی به عنوان یکی از جوان ترین متخصصین در زمینه تکنولوژی های جدید، در روزنامه ها معرفی شد، من و نازنین برخود بالیدیم که چنین موجودی را یاری داده ایم. در پشت پرده، نازنین تلاش شبانه روزی خود را برای یافتن راهی جهت انتقال مادر و خواهر فرید به امریکا آغاز کرده بود و دو وکیل نیز آن را پیگیری می کردند. از سویی فرید هر روز، هر ماه و هرسال گامی به جلو بر می داشت و هنوز ۲۱ ساله بود که در یک موسسه پژوهشی در رشته تکنولوژی های جدید علمی، به عنوان مسئول جوان ولی ارشد برگزیده شده بود. فرید دیگر فرصت دیدار ما را نداشت، ما خوشحال بودیم، ما به دیدنش می رفتیم و می دیدیم که چه احترامی به او که حتی از دور هنوز پسربچه ای به نظر می آمد، می گذارند و چقدر دوستش دارند. چه آینده پر شکوهی برایش پیش بینی می کنند. فرید خیلی زود یک طرح تازه و ابتکاری ارائه داد که مورد تائید و تصویب قرار گرفت. یک روز پست بسته ای برایم آورد که فرید مرا در آن پروژه شریک کرده بود و زیر ورقه ها نوشته بود، یک قدم کوچک برای یک انسان بزرگ با قلبی طلایی، پروژه ای که بعدها میلیونها دلار ارزش پیدا کرد. نازنین یک روز غروب وقتی من از سر کار آمدم برایم سورپرایزی داشت، مادر و خواهر فرید که از فرودگاه آمده بودند. روزی پرشور و زیبایی بود، هنوز فرید خبر نداشت، چون برای انجام یک ماموریت علمی به ژاپن رفته بود. قرار گذاشتیم دو هفته بعد در روز بازگشت فرید که تقریبا هم زمان با روز تولدش بود، آنها را با هم روبرو کنیم و آن روز هم آمد. فرید یکسره از فرودگاه به خانه ما آمد، تقریبا بیش از هفتاد مهمان دوست و آشنا و فامیل با مادر و خواهر فرید حضور داشتند. وقتی فرید با آنها روبرو شد، جلوی در زانو زد، قدرت حرف و حتی به قول نازنین گریه هم نداشت، در یک لحظه در آغوش مادر و خواهرش گم شد و در یک لحظه به من نگاهی کرد و گفت شما با ما چه ها که نکردید!؟ من مشغول پذیرایی از مهمانان شدم، که نازنین مرا صدا زد تا از پشت پنجره، یک منظره عجیب را تماشا کنم منظره ای که باورم نمی شد و مرا به راستی تکان داد. فرید دست ها را بالا زده و با یک حوله و یک سطل آب و صابون؛ شبیه همان روزی که او را در خیابانهای تهران دیدم؛ مشغول شستن اتومبیل من و تمیزکردن آن بود. از خانه بیرون رفتم، او را بغل کردم و گفتم چرا؟! گفت من که هیچ کاری از دستم بر نمی آید جبران این همه محبت و مهر شما را بکنم، شاید این کار کوچک به یاد شما بیاورد، که مرا از کجا به کجا پرواز دادید. @Magic_Tales
آن روز فهمیدم خسیس ترین مرد شهر،بخشنده ترین بنده خداست در ایام جوانی، معلمی، داستان طلبه ای را نقل کرد که تعریفش خالی از فایده هم نیست. هرچه کوشیدم، اسم شخصیت های داستان یادم نیامد. یک همچین موجود بی حافظه در شرف انقراضی هستم من. یک صلواتی هدیه روح معلم ما و آدمهای قصه کنید و ماجرا را همین طور پا در هوا و بی سند و نصفه نیمه از مخلص حواس پرتتان بشنفید: داستان یک طلبه در حوزه علمیه اصفهان - نقل قول از طلبه جوان بچه بودم که راهی حوزه اصفهان شدم. پدرم دست تنگ اما آبرودار بود. مبلغ ناچیزی را نزد یکی از تجار در بازار، معین کرده بود که سر ماه می گرفتم. مستمری آن قدر اندک بود که تا سرماه بعد نمی رسید. روزهای آخر به نسیه، گرسنگی، انتظار و انتظار می گذشت. پیرمرد تاجری که حواله را می داد از متمول ترین بازاریان بود. با من شرط کرده بود راس ساعت معینی از روز اول ماه، دم دخلش باشم و پولم را بستانم. زود یا دیر می رفتم برزخ می شد و بد اخلاقی می کرد. دفتر حسابش را می گشود و در صفحه خاص خودم، باید جوری رسید می دادم که ریز اما خوانا باشد و یک سطر بیشتر نشود. او تلقین می کرد و من باید می نوشتم: فلانی فرزند فلان در اول ماه کذا سال بهمان این مقدار قبض نمودم. به دقت می خواند و بعد چار تا سکه سیاه را دانه دانه می شمرد و می گذاشت کف دستم. لاکردار، انگاری داشت خراج پتل پورت(1) را تحویل قشون تزار(2) می داد. قدر ابلیس از او می ترسیدم و بدم می آمد. لذا ساعتی زودتر می رفتم و گوشه ای تاریک می ایستادم تا وقتش شود و سر ساعت جلو بروم و پولم را بستانم. این کشیک کشیدن ها سبب شد کمی با زندگیش آشناتر شوم. مردک خسیس، قبل نماز، نان خشک در آب دوغ می ریخت تا بخیسد و جای ناهار بلمباند. ناهارش با آن همه مال، غذای حمال ها بود. مثل سایر تجار از خانه اش دیگ نمی آمد و هیچ وقت هم ندیدم کباب فرمان بدهد. من که خود در فقر بودم، نفرینش می کردم که: لا مصب بد اصفونی، با این همه پول نه خود خورد، نه کس دهد، گنده کند به سگ دهد. روزی که در کمینگاهم بودم، دیدم دو نفر از محترمین، حجره به حجره می روند و برای تعمیر پلی که خراب شده بود، پول می طلبیدند. سخن از مبلغ بسیار هنگفتی بود. تاجران یا نمی دادند یا وعده سر خرمن می دادند. بعضی ها هم مختصری کمک می کردند. درست سر ساعت قرار من، رسیدند به دکان ابلیس خسیس. من هم از ترس بدقولی، به ناچار از قفایشان رفتم و گوشه ای ایستادم. حاجی مرا ندید. ماوقع را گفتند. با خود گفتم این یارو مالش به جانش بند است. خیرات ندارد نفله(!) الان است که با اردنگی بیاندازدشان بیرون. اما مرد تاجر از سیاهه(3) خرج و جزییات پرسید. آخر کار هم به آنها گفت هر چه از دیگران گرفتید بی سر و صدا برگردانید و من همه هزینه را تقبل می کنم. شرط هم کرد که نام او را نبرند. برق مرا گرفت. دنیا روی سرم آوار شد. معتمدین رفته بودند و حاجی مرا دید. رسید کذا را ستاند و چند پول سیاه معهود را کف دستم نهاد و روانه ام کرد. آن روز، خدا یادم داد، بنده هایش را آسان قضاوت نکنم. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales