---
🇫🇮 فنلاند:
باورت میشه توی فنلاند، بچهها از همون روزای اول مدرسه تو دل طبیعت درس میخونن و حتی موقع برف و بارون هم کلاس بیرون برگزار میشه؟!
@Magic_Tales
باورت میشه در Norway خورشید در تابستون اصلاً غروب نمیکنه و شبها هم روشنه؟ 🌞🇳🇴
@Magic_Tales
داستان یک کودک کار، از شیشه شستن ماشین تا دانشگاهی در آمریکا قسمت دوم و پایانی
با اصرار من، سه نوع غذا سفارش داد، وی با مهارت خاصی بیشتر غذای خود را در لابلای غذای خواهر و مادرش جای داد. بیش از ۲ ساعت با هم حرف زدیم و دیدم از همه مسائل روز خبر دارد، به خوبی به زبان انگلیسی حرف می زد. می گفت از طریق تماشای تلویزیون و خواندن کتاب های مختلف انگلیسی، مرتب اطلاعات خود را کامل می کند.
وقتی او را نزدیک خانه شان پیاده کردم، اطلاعات کافی از او در دست داشتم و قرارمان در روز دیگر بود که کپی مدارک تحصیلی اش را هم به من برساند. چون من عازم امریکا بودم. اما تلفن و آدرس خودم را به او دادم و به امریکا بازگشتم.
از یک وکیل آشنا کمک گرفتم، قول داد مراحل مختلف تحصیل و اقامت را در مورد فرید دنبال کند. در این فاصله گاه با فرید تلفنی حرف می زدم و یک بار هم با مادرش حرف زدم که از ته دل برایم دعا می کرد و می گفت روزی جبران این زحمات شما را می کنم. شاید روزی به کلبه ساده و کوچک من آمدید و من برایتان خوشمزه ترین غذاها را پختم.
حدود شش ماه طول کشید تا از طریق همان وکیل آشنا، سرانجام دو پذیرش از سوی دو دانشگاه تهیه کردم و با دعوت نامه و اسپانسرشیب از سوی خودم، برای فرید پست کردیم.
ده روز بعد فرید بغض کرده زنگ زد و گفت من باورم نمی شود یعنی شما که هیچ نسبت فامیلی و آشنایی و دوستی با ما ندارید این گونه برایم زحمت بکشید، فقط می خواستم بگویم ما دو شب است تا صبح فقط از شوق اشک می ریزیم.
من که در آستانه ازدواج بودم، با همسرم نازنین هم ماجرا را در میان گذاشتم، او هم با مهر و صفای ذاتی اش، کمکم کرد تا همه چیز سریع تر پیش برود و عاقبت شش ماه بعد، در فرودگاه لس آنجلس فرید را استقبال کردیم، صورتش خیس اشک بود، سرش را به زیر انداخته و مرتب می گفت این ها همه معجزه است، اینها همه ثمره دعای شب های بسیار مادرم است، اینها ثمره لطف و مهر فراوان انسانی خوب چون شماست.
بخشی از خانه را به فرید سپردیم و خیال او را از هر جهت راحت کردیم که با همه نیرو به تحصیل خود ادامه بدهد و وقتی در ۱۷ سالگی به عنوان یکی از جوان ترین متخصصین در زمینه تکنولوژی های جدید، در روزنامه ها معرفی شد، من و نازنین برخود بالیدیم که چنین موجودی را یاری داده ایم.
در پشت پرده، نازنین تلاش شبانه روزی خود را برای یافتن راهی جهت انتقال مادر و خواهر فرید به امریکا آغاز کرده بود و دو وکیل نیز آن را پیگیری می کردند. از سویی فرید هر روز، هر ماه و هرسال گامی به جلو بر می داشت و هنوز ۲۱ ساله بود که در یک موسسه پژوهشی در رشته تکنولوژی های جدید علمی، به عنوان مسئول جوان ولی ارشد برگزیده شده بود.
فرید دیگر فرصت دیدار ما را نداشت، ما خوشحال بودیم، ما به دیدنش می رفتیم و می دیدیم که چه احترامی به او که حتی از دور هنوز پسربچه ای به نظر می آمد، می گذارند و چقدر دوستش دارند. چه آینده پر شکوهی برایش پیش بینی می کنند.
فرید خیلی زود یک طرح تازه و ابتکاری ارائه داد که مورد تائید و تصویب قرار گرفت. یک روز پست بسته ای برایم آورد که فرید مرا در آن پروژه شریک کرده بود و زیر ورقه ها نوشته بود، یک قدم کوچک برای یک انسان بزرگ با قلبی طلایی، پروژه ای که بعدها میلیونها دلار ارزش پیدا کرد.
نازنین یک روز غروب وقتی من از سر کار آمدم برایم سورپرایزی داشت، مادر و خواهر فرید که از فرودگاه آمده بودند. روزی پرشور و زیبایی بود، هنوز فرید خبر نداشت، چون برای انجام یک ماموریت علمی به ژاپن رفته بود.
قرار گذاشتیم دو هفته بعد در روز بازگشت فرید که تقریبا هم زمان با روز تولدش بود، آنها را با هم روبرو کنیم و آن روز هم آمد. فرید یکسره از فرودگاه به خانه ما آمد، تقریبا بیش از هفتاد مهمان دوست و آشنا و فامیل با مادر و خواهر فرید حضور داشتند. وقتی فرید با آنها روبرو شد، جلوی در زانو زد، قدرت حرف و حتی به قول نازنین گریه هم نداشت، در یک لحظه در آغوش مادر و خواهرش گم شد و در یک لحظه به من نگاهی کرد و گفت شما با ما چه ها که نکردید!؟
من مشغول پذیرایی از مهمانان شدم، که نازنین مرا صدا زد تا از پشت پنجره، یک منظره عجیب را تماشا کنم منظره ای که باورم نمی شد و مرا به راستی تکان داد. فرید دست ها را بالا زده و با یک حوله و یک سطل آب و صابون؛ شبیه همان روزی که او را در خیابانهای تهران دیدم؛ مشغول شستن اتومبیل من و تمیزکردن آن بود.
از خانه بیرون رفتم، او را بغل کردم و گفتم چرا؟!
گفت من که هیچ کاری از دستم بر نمی آید جبران این همه محبت و مهر شما را بکنم، شاید این کار کوچک به یاد شما بیاورد، که مرا از کجا به کجا پرواز دادید.
@Magic_Tales
آن روز فهمیدم خسیس ترین مرد شهر،بخشنده ترین بنده خداست
در ایام جوانی، معلمی، داستان طلبه ای را نقل کرد که تعریفش خالی از فایده هم نیست. هرچه کوشیدم، اسم شخصیت های داستان یادم نیامد. یک همچین موجود بی حافظه در شرف انقراضی هستم من. یک صلواتی هدیه روح معلم ما و آدمهای قصه کنید و ماجرا را همین طور پا در هوا و بی سند و نصفه نیمه از مخلص حواس پرتتان بشنفید:
داستان یک طلبه در حوزه علمیه اصفهان - نقل قول از طلبه جوان
بچه بودم که راهی حوزه اصفهان شدم. پدرم دست تنگ اما آبرودار بود. مبلغ ناچیزی را نزد یکی از تجار در بازار، معین کرده بود که سر ماه می گرفتم. مستمری آن قدر اندک بود که تا سرماه بعد نمی رسید. روزهای آخر به نسیه، گرسنگی، انتظار و انتظار می گذشت.
پیرمرد تاجری که حواله را می داد از متمول ترین بازاریان بود. با من شرط کرده بود راس ساعت معینی از روز اول ماه، دم دخلش باشم و پولم را بستانم. زود یا دیر می رفتم برزخ می شد و بد اخلاقی می کرد. دفتر حسابش را می گشود و در صفحه خاص خودم، باید جوری رسید می دادم که ریز اما خوانا باشد و یک سطر بیشتر نشود. او تلقین می کرد و من باید می نوشتم: فلانی فرزند فلان در اول ماه کذا سال بهمان این مقدار قبض نمودم.
به دقت می خواند و بعد چار تا سکه سیاه را دانه دانه می شمرد و می گذاشت کف دستم. لاکردار، انگاری داشت خراج پتل پورت(1) را تحویل قشون تزار(2) می داد. قدر ابلیس از او می ترسیدم و بدم می آمد. لذا ساعتی زودتر می رفتم و گوشه ای تاریک می ایستادم تا وقتش شود و سر ساعت جلو بروم و پولم را بستانم.
این کشیک کشیدن ها سبب شد کمی با زندگیش آشناتر شوم. مردک خسیس، قبل نماز، نان خشک در آب دوغ می ریخت تا بخیسد و جای ناهار بلمباند. ناهارش با آن همه مال، غذای حمال ها بود. مثل سایر تجار از خانه اش دیگ نمی آمد و هیچ وقت هم ندیدم کباب فرمان بدهد. من که خود در فقر بودم، نفرینش می کردم که: لا مصب بد اصفونی، با این همه پول نه خود خورد، نه کس دهد، گنده کند به سگ دهد.
روزی که در کمینگاهم بودم، دیدم دو نفر از محترمین، حجره به حجره می روند و برای تعمیر پلی که خراب شده بود، پول می طلبیدند. سخن از مبلغ بسیار هنگفتی بود. تاجران یا نمی دادند یا وعده سر خرمن می دادند. بعضی ها هم مختصری کمک می کردند. درست سر ساعت قرار من، رسیدند به دکان ابلیس خسیس. من هم از ترس بدقولی، به ناچار از قفایشان رفتم و گوشه ای ایستادم.
حاجی مرا ندید. ماوقع را گفتند. با خود گفتم این یارو مالش به جانش بند است. خیرات ندارد نفله(!) الان است که با اردنگی بیاندازدشان بیرون. اما مرد تاجر از سیاهه(3) خرج و جزییات پرسید. آخر کار هم به آنها گفت هر چه از دیگران گرفتید بی سر و صدا برگردانید و من همه هزینه را تقبل می کنم. شرط هم کرد که نام او را نبرند.
برق مرا گرفت. دنیا روی سرم آوار شد. معتمدین رفته بودند و حاجی مرا دید. رسید کذا را ستاند و چند پول سیاه معهود را کف دستم نهاد و روانه ام کرد. آن روز، خدا یادم داد، بنده هایش را آسان قضاوت نکنم.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
7. باورت میشه والها با فاصلهی صدها کیلومتر همدیگه رو میشنون؟ 🐋🌊
صداهای عمیق و آهنگینشون از زیر آب پخش میشه و میتونه تا نیمکرهی دیگهی زمین هم برسه!
@Magic_Tales
8. باورت میشه یه گونه از مارماهی میتونه شوکی برابر با ۶۰۰ ولت تولید کنه؟ ⚡🐍
الکتروفیشها از این شوک برای شکار، دفاع و حتی جهتیابی استفاده میکنن — یه ژنراتور زندهان
@Magic_Tales
دزدی کفش های مردی که خود را به خواب زده بود
در روزگار قدیم، مردی وارد کاروانسرایی شد تا کمی استراحت کنه. کفشاشو گذاشت زیر سرش و خوابید. طولی نکشید که دو نفر وارد آنجا شدند. یکی از اون دو نفر گفت: طلاها رو بزاریم پشت اون جعبه.
اون یکی گفت: نه اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره.
گفتند: امتحانش کنیم کفشاشو از زیر سرش برمی داریم اگه بیدار باشه معلوم میشه.
مرد که حرفای اونا رو شنیده بود، خودشو به خواب زد. اونها کفشاشو برداشتن و مرد هیچ واکنشی نشون نداد.
گفتند: پس خوابه! طلاها رو بزاریم زیر جعبه.
بعد از رفتن آن دو، مرد بلند شد و رفت سراغ جعبه که طلاهای اون دو رو برداره اما اثری از طلا نبود و متوجه شد که همه این حرفا برای این بوده که در عین بیداری کفشهاش رو بدزدن!
در زندگی هیچ وقت خودمان را به خواب نزنیم.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
باورت میشه حافظهی انسان قابل اعتماد نیست؟ 🧠💭
وقتی یه خاطره رو به یاد میاری، مغز دوباره اونو بازنویسی میکنه — یعنی هر بار که یادش میکنی، یه ذره تغییرش میدی!
@Magic_Tales
باورت میشه وقتی یه آهنگ تو ذهنت تکرار میشه، مغزت در واقع “ناتمام” بودن اون ملودی رو حس کرده؟ 🎵🌀
بهش میگن اثر “earworm” — ذهن میخواد حلقهی باز آهنگ رو ببنده، برای همین اونقدر تکرارش میکنی.
@Magic_Tales
داستان فیل جنگی در برکه و ایجاد انگیزه برای بیرون آمدن از آن
پادشاهی فیل های زیادی داشت. اما یکی از آنها بسیار قدرتمند، ماهر و در مهارت های جنگی بهترین بود. او همیشه موفق و پیروز از میدان های نبرد باز می گشت و بدین ترتیب محبوبترین فیل پادشاه شده بود.
سرانجام فیلم پیر شد و پادشاه دیگر او را به میدان نبرد نمی فرستاد اما همچنان عضوی از تیم شاه بود، زیرا پادشاه به آن حیوان حس بسیار خوبی داشت و از دیدنش انرژی زیادی می گرفت.
یک روز وقتی فیل برای نوشیدن آب به برکه رفته بود، ناگهان پایش در گل و لای گیر می کند و علیرغم تلاش و تقلای زیاد نمی تواند خودش را نجات دهد و در معرض غرق شدن قرار می گیرد. مردمی که در آن اطراف مشغول کارکردن بودند، متوجه صدای ضجه فیلم می شوند و ماجرا را به پادشاه اطلاع می دهند. پادشاه و درباریان فوراً خودشان را به آنجا می رسانند. اما راهی برای نجات حیوان وجود نداشت زیرا فیل حیوان کوچکی نبوده و در آوردن او از مرداب و برکه مسئله ساده ایی نبود.
ناگهان فکری به ذهن مشاور قدیمی و کارکشته پادشاه می رسد. او پیشنهاد می دهد که طبل های جنگ را کنار برکه به صدا در بیاورند!
بنابراین فیل پیر به محض شنیدن صدای طبل، تمام قوای خود را جمع می کند و با نیرویی عجیب و خارق العاده خود را به آرامی از مرداب بیرون می کشد. و به این ترتیب فیل نجات می باید.
فیل فاقد توانایی فیزیکی نبود بلکه برای جنبش و حرکت به هدف و انگیزه نیاز داشت. انسان نیز برای حفظ شور و شوق زندگی، به امید و ساختار فکری هدفمندی نیاز دارد و نباید اجازه دهد که ناامیدی بر او چیره شود.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
بزرگمهر و انوشیروان: سحرخیز باش تا کامروا گردی
بزرگمهر وزیر دانای انوشیروان هر روز صبح زود خدمت انوشیروان می رفت و پس از ادای احترام رو در روی انوشیروان می گفت: سحر خیز باش تا کامروا گردی.
شبی انوشیروان به سرداران نظامی اش دستور داد تا نیمه شب بیدار شوند و ناشناس سر راه بزرگمهر منتظر بمانند. چون پیش از صبح خواست به دربار پادشاه بیاید لباس هایش از تنش در بیاورند و از هر طرف به او حمله کنند تا راه فراری برای او باقی نماند.
فردا صبح زود وقایع طبق خواسته انوشیروان اتفاق افتاد. بزرگمهر راه فراری پیدا نکرد. چون صلاح ندید برهنه به درگاه انوشیروان برود، به خانه بازگشت و دوباره لباس دیگری پوشید و برگشت و بنابراین آن روز دیرتر به خدمت پادشاه رسید و دلیل دیرآمدنش را توضیح داد.
پادشاه خندید و گفت: مگر هر روز نمی گفتی سحر خیز باش تا کامروا باشی؟
بزرگمهر گفت: دزدان امروز کامروا شدند، زیرا آنها زودتر از من بیدار شده بودند. اگر من زودتر از آنها بیدار می شدم و به درگاه پادشاه می آمدم، من کامرواتر بودم!
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
7️⃣ باورت میشه یه درخت تو آفریقا هست که دونههاشو فقط فیلها میتونن فعال کنن؟ 🌳🐘
اگه فیلها نباشن، نسل اون درخت هم از بین میره — طبیعت یه همکاری عجیب داره!
@Magic_Tales