بزرگمهر و انوشیروان: سحرخیز باش تا کامروا گردی
بزرگمهر وزیر دانای انوشیروان هر روز صبح زود خدمت انوشیروان می رفت و پس از ادای احترام رو در روی انوشیروان می گفت: سحر خیز باش تا کامروا گردی.
شبی انوشیروان به سرداران نظامی اش دستور داد تا نیمه شب بیدار شوند و ناشناس سر راه بزرگمهر منتظر بمانند. چون پیش از صبح خواست به دربار پادشاه بیاید لباس هایش از تنش در بیاورند و از هر طرف به او حمله کنند تا راه فراری برای او باقی نماند.
فردا صبح زود وقایع طبق خواسته انوشیروان اتفاق افتاد. بزرگمهر راه فراری پیدا نکرد. چون صلاح ندید برهنه به درگاه انوشیروان برود، به خانه بازگشت و دوباره لباس دیگری پوشید و برگشت و بنابراین آن روز دیرتر به خدمت پادشاه رسید و دلیل دیرآمدنش را توضیح داد.
پادشاه خندید و گفت: مگر هر روز نمی گفتی سحر خیز باش تا کامروا باشی؟
بزرگمهر گفت: دزدان امروز کامروا شدند، زیرا آنها زودتر از من بیدار شده بودند. اگر من زودتر از آنها بیدار می شدم و به درگاه پادشاه می آمدم، من کامرواتر بودم!
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
7️⃣ باورت میشه یه درخت تو آفریقا هست که دونههاشو فقط فیلها میتونن فعال کنن؟ 🌳🐘
اگه فیلها نباشن، نسل اون درخت هم از بین میره — طبیعت یه همکاری عجیب داره!
@Magic_Tales
8️⃣ باورت میشه زمان برای همهی انسانها با سرعت متفاوتی میگذره؟ ⏳🌀
حتی چند طبقه بالاتر زندگی کنی، نسبت به پایینترها، زمان برای تو سریعتر میگذره — اثر نسبیت واقعیه!
@Magic_Tales
عجیب ترین معلم دنیا - تصحیح ورقه خودمان
عجیب ترین معلم دنیا بود، امتحاناتش عجیب تر. امتحاناتی که هر هفته می گرفت و هر کسی باید برگه خودش را تصحیح می کرد! آن هم نه در کلاس، بلکه در خانه! دور از چشم همه؛ هر کسی ورقه خودش.
اولین باری که برگه امتحان خودم را تصحیح کردم سه غلط داشتم. نمی دانم ترس بود یا عذاب وجدان، هر چه بود نگذاشت اشتباهاتم را نادیده بگیرم و به خودم بیست بدهم.
فردای آن روز در کلاس وقتی همه بچه ها برگه هایشان را تحویل دادند فهمیدم همه بیست شده اند به جز من. به جز من که از خودم غلط گرفته بودم! من نمی خواستم اشتباهاتم را نادیده بگیرم و خودم را فریب بدهم.
بعد از هر امتحان آن قدر تمرین می کردم تا در امتحان بعدی نمره بهتری بگیرم.
مدتها گذشت و نوبت امتحان اصلی رسید. امتحان که تمام شد، معلم برگه ها را جمع کرد و برخلاف همیشه؛ این دفعه؛ در کیفش گذاشت. چهره هم کلاسی هایم دیدنی بود. آن ها فکر می کردند این امتحان را هم مثل همه امتحانات دیگر خودشان تصحیح می کنند، اما این بار فرق داشت، این بار قرار بود حقیقت مشخص شود.
فردای آن روز وقتی معلم نمره ها را خواند فقط من بیست شدم. چون بر خلاف دیگران از خودم غلط می گرفتم؛ از اشتباهاتم چشم پوشی نمی کردم و خودم را فریب نمی دادم.
زندگی پر از امتحان است. خیلی از ما انسان ها آنقدر اشتباهاتمان را نادیده می گیریم تا خودمان را فریب بدهیم. تا خودمان را بالاتر از چیزی که هستیم نشان دهیم. اما یک روز برگه امتحانمان دست معلم می افتد، آن روز چهره مان دیدنی است. آن روز حقیقت مشخص می شود و نمره واقعی را می گیریم.
تا می توانی غلط های خودت را بگیر قبل از این که غلطت را بگیرند.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
9️⃣ باورت میشه کویر آتاکاما در شیلی بعضیجاها هزاران ساله که بارون نیومده؟ 🏜️
خشکترین نقطهی کرهزمین؛ شبیهترین مکان روی زمین به مریخ!
@Magic_Tales
🔟 باورت میشه توی بعضی کشورها، ابرها رو “بارور” میکنن تا برف و بارون مصنوعی بسازن؟ 🌧️✨
به این روش میگن “بارورسازی ابرها” — دولتها برای کنترل آبوهوا واقعاً دست بردن تو آسمون!
@Magic_Tales
خاطره یک خانم مربی مهد کودک - پوتین های بچه
چند سال پیش در مهدکودکی با بچه های ٤ ساله کار می کردم. روزی می خواستم چکمه های یه بچه ای رو پاش کنم ولی چکمه ها به پای بچه نمی رفت. بعد از کلی فشار و خم و راست شدن، بچه رو بغل کردم و گذاشتم روی میز، بعد روی زمین... و بالاخره با هزار جابجایی و فشار چکمه ها رو پای بچه کردم و یه نفس راحت کشیدم که...
هنوز آخیش گفتنم تموم نشده بود که بچه گفت: این چکمه ها لنگه به لنگه است!
ناچار با هزار زور و اینور و اونور شدن و در حالی که مواظب بودم که بچه نیفته تا بالاخره پوتین های تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآوردم و باز با همان زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و درست پای بچه کردم که لنگه به لنگه نباشه.
در این لحظه بچه گفت: خانم، این پوتین ها مال من نیستن ها!
من با یه بازدم طولانی و سر تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبان گیرم شده، با خستگی تمام نگاهی به بچه انداختم و بهش گفتم آخه چی بهت بگم؟
دوباره با زحمت بیشتر این پوتین های بسیار تنگ رو در آوردم.
وقتی کار تمام شد از بچه پرسیدم: خوب، حالا پوتین های تو کدومه؟
بچه گفت: این ها پوتین های برادرمه ولی مامانم گفته اشکالی نداره می تونم پام کنم... صبح با همینا اومدم!
من که دیگه خونم به جوش اومده بود، سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم و دوباره این پوتین هایی رو که به پای بچه نمی رفت به پای اون بکنم...
بعد از اتمام کار یک آه طولانی کشیدم و پرسیدم: خوب، حالا دستکش هات کجا هستند؟ توی جیبت که نیستن...
بچه گفت: توی پوتینام بود دیگه!
***
این داستان صرفا نمادى کوچک است از انجام کارهاى بدون فکر، بدون برنامه ریزى و بدون کارشناسی و شاید هم انجام کارها توسط افراد غیر متخصص و ناآگاه.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
---
1. باورت میشه قلبت روزی حدود صد هزار بار میتپه؟ ❤️🔥
یعنی در طول عمر معمولی، بیش از سه میلیارد بار بدون استراحت کار میکنه — قویترین پمپیه که تا حالا ساخته شده!
@Magic_Tales
2. باورت میشه معدهات هر سه تا چهار روز یهبار خودش رو “بازسازی” میکنه؟ 🍽️🩸
چون اسید درونش اونقدر قویه که میتونه خودش رو هم حل کنه، پس باید دائم سلولهاش عوض بشن تا زنده بمونه
@Magic_Tales
داستانی از سفر فرنگ ناصرالدین شاه به اروپا - پنکه
ناصرالدین شاه قاجار در سومین سفرش به اروپا از کارخانه ها و مراکز صنعتی دیدار کرد. وی در آلمان برای نخستین بار در یک کارخانه تولید وسایل برقی، پنکه دید که البته مدتی قبل در اروپا اختراع شده بود. شاه قاجار درباره مواجهه با این وسیله جدید در سفرنامه اش نوشته است:
کارخانه خیلی گرم بود و بوی قیر و بوهای دیگر و ما حرکت می کردیم همه را می دیدیم، در بین گردش نسیم خنکی احساس کردیم، باد می وزید، مثل باد بهشت که در آن گرما و تعفن، آدم را زنده می کرد. ما تعجب کردیم از کجا باد می آید، بعد ملتفت شدیم از یک چرخی است، پرّه پرّه ساخته اند، با الکطریسیطه [الکتریسیته: نیروی برق] حرکت می کند با سرعت زیاد و احداث باد می کند، اسبابی دارد که به حرکت انگشت، چرخ می ایستد، یک مرتبه تعفن و گرما جهنم می شود، باز انگشت می گذارند به حرکت می آید، بهشت می شود.
خیلی مغتنم دانستم و آنجا ایستادم، خنک شدم. باد طوری بود که دامن سرداری و کلیچه [کلیچه: جامه نیم تنه] را خوب حرکت می داد. گفتیم اگر ممکن است یکی از این چرخ ها بسازند برای ما به طهران بفرستند، سیمن [سیمون: صاحب کارخانه] گفت می سازم و می فرستم.
پنکه سفارشی ناصرالدین شاه مدتی پس از بازگشت وی از سفر فرنگ بالاخره به ایران رسید. این پنکه در کاخ گلستان که سیم کشی برق داشت، نصب شد. بعدها چهار پنکه دیگر هم برای استفاده در اندرونی و حرمسرای کاخ سفارش داده شد.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
9. باورت میشه مغز موقع درد، خودش درد رو حس نمیکنه؟ 🧠😶
هیچ گیرندهی درد در مغز وجود نداره، برای همینه که جراحان مغز میتونن روی مغز زنده کار کنن بدون اینکه بیمار دردی حس کنه!
@Magic_Tales
10. باورت میشه بدن انسان در هر ثانیه حدود ۲۵ میلیون سلول جدید میسازه؟ 🔄
یعنی تا وقتی اینو خوندی، چند میلیون سلول تازه توی بدنت به دنیا اومدن — تو دائماً در حال نوسازی هستی!
@Magic_Tales