10. باورت میشه بدن انسان در هر ثانیه حدود ۲۵ میلیون سلول جدید میسازه؟ 🔄
یعنی تا وقتی اینو خوندی، چند میلیون سلول تازه توی بدنت به دنیا اومدن — تو دائماً در حال نوسازی هستی!
@Magic_Tales
داستان مثل حساب به دینار بخشش به خروار: پیرزن و چوب کبریتها
روزی روزگاری مرد تاجری بود که عده ای راهزن به کاروانش حمله کردند و کل دارایی و اموالش را بردند. مرد به سختی خود را به شهر بعدی رساند و چون در آن شهر هیچ آشنایی نداشت. به قهوه خانه شهر رفت و اتفاقاتی که برایش افتاده بود را برای مردم بازگو کرد و از آنها کمک خواست. مردی به او گفت تنها کسی که در این شهر به تو کمک خواهد کرد، پیرزن ثروتمندی است که به کارهای نیک و بخشش به فقرا معروف است.
تاجر در راه مانده چاره ای نداشت جز اینکه شانس خودش را امتحان کند و به دیدن این پیرزن برود و از او کمک بگیرد تا بتواند به شهر خود برگردد. پس نشانی را گرفت و به راه افتاد.
وقتی به در خانه پیرزن رسید می خواست در بزند که ناگهان صدایی از درون خانه شنید. پیرزن با آشپزِ خانه دادوبیداد می کرد، چرا وقتی کبریت نیم سوخته بوده از کبریت بعدی استفاده کردی؟ چرا دوباره با همان کبریت اجاق را روشن نکردی؟
تاجر بیچاره مردّد شد که برود داخل و خواسته ی خودش را مطرح کند یا اینکه برگردد و منصرف شود؟ که ناگهان در خانه باز شد و پیرزن می خواست بیرون برود که مرد مستأصل و درمانده را رو سکوی کنار در خانه اش دید.
پیرزن پرسید: با اهل این خانه کاری داشتی؟
مرد گفت: بله درخواستی از خانم خانه داشتم.
پیرزن او را به خانه اش دعوت کرد و پای صحبت های او نشست. بعد از اینکه مرد تاجر اتفاقاتی که برایش افتاده بود را برای او توضیح داد و گفت: پولی می خواهم تا بتوانم به شهر خود بازگردم. زن با گشاده رویی و دست و دل بازی مبلغ چشمگیری از صندوق خود خارج کرد و در مقابل مرد بیچاره قرار داد.
مرد که انتظار چنین رفتاری را نداشت حیرت زده او را نگاه کرد. پیرزن که متوجه تعجب او شد دلیلش را پرسید: گفت: من با تعاریفی که از شما شنیده بودم با کلی امید و آرزو راهی خانه ی شما شدم. وقتی به پشت در خانه شما رسیدم صدای جاروجنجالی از درون خانه شنیدم که با سرآشپز سر چوب کبریت سوخته ای مجادله می کردید. حال متحیرم فردی که از یک چوب کبریت نمی گذرد، چطور از این همه پول بدون هیچ تضمینی به بازگرداندن آن می گذرد؟
پیرزن مهربان خندید و گفت: حساب به دینار، بخشش به خروار.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
1️⃣ باورت میشه وقتی کسی رو نگاه میکنی و اونم ناگهانی بهت نگاه میکنه، یعنی مغزتون بهطور ناخودآگاه حضور همدیگه رو حس کرده؟ 👀
ذهن انسان راداریه که همیشه داره محیط رو اسکن میکنه، حتی وقتی به چیزی فکر نمیکنی!
@Magic_Tales
2️⃣ باورت میشه بیشتر تصمیمهایی که میگیری بدون اینکه بفهمی، قبلاً توسط ناخودآگاهت انتخاب شدهان؟ 🧠🤯
مغز فقط چند صدم ثانیه بعد بهت اجازه میده فکر کنی انتخاب با خودت بوده!
@Magic_Tales
داستان حضرت سلیمان و پرندهای که نابینا شد
گویند در روزگار حضرت سلیمان(ع) پرنده ای برای نوشیدن آب به سمت برکه ای پرواز کرد، اما چند کودک را بر سر برکه دید، پس آن قدر انتظار کشید تا کودکان از آن برکۀ آب متفرق شدند. همین که قصد فرود به سوی برکه را کرد، این بار مردی را با محاسن و ریش بلند و آراسته دید که برای نوشیدن آب به آن برکه مراجعه نمود. پرنده با خود اندیشید که این مردی باوقار و نیکوست و از سوی او هرگز آزاری به من نخواهد رسید. پس با خیال آسوده و راحت نزدیک برکه شد. ولی آن مرد، ناگاه سنگی به سویش پرتاب کرد و چشم پرنده معیوب و کور و نابینا شد!
پرنده شکایت نزد حضرت سلیمان نبی(ع) برد. حضرت سلیمان(ع)؛ پیامبر خدا، آن مرد را احضار کرد و پس از شنیدن سخنان هر دو طرف، مرد ضارب را محاکمه و به قصاص محکوم نمود و حکم و دستور به کور کردن چشم آن مرد داد.
اما در کمال تعجب، آن پرنده به حکم صادره اعتراض کرد و گفت: چشمِ این مرد، هیچ آزاری به من نرساند! بلکه ریش او بود که مرا فریب داد! و گمان بردم که از سوی او ایمن و آسوده هستم. پس به عدالت نزدیکتر است اگر محاسن او را بتراشید تا دیگران مثل من فریب ریش او را نخورند!
واقعیت این است که در تاریخ اسلام، بیشتر ضربات از طرف افرادی وارد شده است که ظاهری مقدس داشته اند. خوارج نهروان از نمونه بارز این مقدسین هستند که حضرت علی(ع) را به شهادت رساندند. خوارج برجسته ترین قاریان و حافظان قرآن محسوب می شدند. بر پیشانی آنان نشانه عبادات شبانه و سجده های طولانی هویدا بود.
در واقع این داستان بیانگر این موضوع است که هرگز نباید فریب ظاهر افراد را خورد و نوع رفتار و عملکرد واقعی افراد باید ملاک عمل قرار گیرد. اگر ناچار به قضاوت هستیم؛ آنچه که در قضاوت انسانها باید مورد توجه قرار گیرد، داشتن یا نداشتن محاسن نیست بلکه نوع رفتار انسانی افراد باید مورد ارزیابی قرار گیرد، وگرنه چشم ظاهربین ما به همان سرنوشتی دچار خواهد شد که چشم آن پرنده، دچار شد.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دُخترَم کلافم کرد از بَس حسرت گُلِسرای دوستاش رو میخورد☹️😔
تو یه مغازه یکی دو مُدلی پیدا کردم....
قیمت هاش نجووومی بود 🤯😳
تا اینکه با این کانال آشنا شدم👇
بیا خودتو و دخترت پرنسس شو 👩👇
https://eitaa.com/joinchat/3187081522C9e9445ff87
#کانزاشی_ژاپنی #گیره_گوجه #گلسر
کلی آموزش #رایگان شینیون هم داریم😉😍
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
🔥 قدرتمندترین حرز برای افرایش رزق و روزی 🔥
اگه مدام روزیت کمه یا زندگیت گره می خوره ؟! 😔
🔥 دستورالعمل #آیت_الله_بهجت:
اگه آرامش می خواهی و روزی فراوان و... 😳
https://eitaa.com/joinchat/1523581186C418c74beb4
♨️دفـــع بــــلا
♨️دفع چشم زخـم و طلسم
♨️ افــزایــــــش رزق و روزی
♨️باز شـــدن بـخــــت ازدواج💍
♨️ مـــحبـــوبیـــت پیــش هــــمــه ❤️
😍 خدا رو شکر خیلی ها نتیجه گرفتند 👆👆
دیگه نگو خدا بَد نده،
ببخشید مزاحمت شدم،
خسته نباشی چون اینا دیگه قدیمی شده...
اینجا بیش از 250 جمله
جدید و با کلاس یاد بگیر🥰👇
https://eitaa.com/joinchat/2336031148C1a1a15b5a0
3️⃣ باورت میشه بعضی پروتونها میلیاردها سال عمر میکنن؟ ⚛️
این ذرات کوچیک تقریباً همیشه وجود دارن — شاید هم تا پایان جهان!
@Magic_Tales
4️⃣ باورت میشه یک قطره آب میلیاردها مولکول داره؟ 💧
و هر کدوم از اون مولکولها خودش مثل یه رقصندهی دقیق و پرانرژی توی هم میچرخه!
@Magic_Tales
داستان امتحان درس مدیریت زمان
وقت امتحانا بود و ما اون روز می خواستیم سومین امتحان ترم رو بدیم که مربوط به درس مدیریت زمان می شد. از شما چه پنهون درس سختی هم بود و از اون بدتر استادش بود که خیلی سختگیری می کرد. ولی من به خاطر کم کردن روی بعضی از همکلاسیهام و همینطور برای این که به استاد نشون بدم اونقدر هم تو درسش ضعیف نیستم حسابی خونده بودم و خلاصه با کله ای پر از مدیریت زمان سر جلسه حاضر شدم.
امتحان از 20 نمره بود و من یه نگاه سریع به سوالا انداختم و با شادی دو چندان دیدم که اونقدر هم سخت نیستن! در واقع سوالا خیلی هم ساده بودن که واقعا از این استاد بعید بود چنین سوالایی طرح کنه. فقط یه سوالی بود که یه مقدار مشکل بود و علاوه بر این که به تمرکز بیشتری نیاز داشت جوابش هم زیاد بود و من با خودم گفتم که همه سوالا رو جواب می دم و آخر سر میرم سراغ اون سوال.
خلاصه با قلبی مالامال از شور و شادی شروع کردم به جواب دادن و حدود 10 دقیقه به پایان وقت آزمون مونده بود که رفتم سراغ اون سوال سخته. ولی چشمتون روز بد نبینه! در همون لحظه بود که انگار یک قالب یخ شکستن تو سر من!
بارم در نظر گرفته شده برای اون سوال 16 نمره بود! در حالی که سوالای دیگه همه 0.25 یا 0.5 نمره ای بودن! اون وقت سوال به اون سختی که خیلی بیشتر از 10 دقیقه واسه پاسخگویی نیاز داشت! دیگه نفهمیدم اون 10 دقیقه رو چه جوری گذروندم و هرچی که به ذهنم رسید واسه جواب اون سوال نوشتم.
آخر سر هم نتونستم نمره دلخواهم رو از اون درس (که اون همه واسش زحمت کشیده بودم) بگیرم، ولی استاد با این کارش عملا مفهوم مدیریت زمان رو به ما نشون داد.
بعد از اون درس یاد گرفتم که چه جوری برای در نظر گرفتن زمان برای انجام هرکاری، اولویتی قرار بدم.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
5️⃣ باورت میشه کره زمین هر روز کمی از وزنش رو از دست میده؟ 🌍⚖️
به خاطر تبدیل بخشی از جرم به انرژی یا فرار ذرات به فضا — جهان همیشه در حال تغییره!
@Magic_Tales