#داستان_آموزنده
📜بهترین مدرک تحصیلی جهان چیست ؟!
دکتر ویکتور فرانکل ؛ تنها کسی بود که موفق شد از زندان آشويتس در لهستان معروف به قتلگاه آدم سوزی فرار کند ، او در نامهای خطاب به معلمان سراسر جهان برای تمام تاریخ اینگونه مینویسد:
چشمان من چیزهایی دیده است که چشم هیچ انسانی نباید ببیند، من اتاقهای گازی را ديدم كه توسط بهترين مهندسين طراحی میشدند. من پزشكان ماهری را ديدم كه کودکـانی معصوم و بی گناه را به راحتی مسموم میكردند.
من پرستارانی کاربلد را دیدم که انسانها را با تزریق یک آمپول به قتل میرسانند.
من فارغ التحصیلان دانشگاهی را دیدم که میتوانستند انسان دیگری را در آتش بسوزانند.
و مجموع این دلایل مرا به آموزش مَشکوک کرد.
از شما تقاضا میکنم که تلاش کنید قبل از تربیت دانشآموزانتان به عنوان یک دکتر یا یک مهندس از آنها یک انسان بسازید ، تا روزی تبدیل به جانوران روانی دانشمند نشوند.
پزشک یا مهندس شدن کار چندان دشواری نيست و هرکسی میتواند با چند سال تلاش به آن برسد . اما به دانشآموزان خود بیاموزید که بهترین و بزرگترين ثروت هر کدام از آنها "انسانیت" است كه با هيچ مدرک تحصیلی در جهان قابل مقايسه نيست...
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
✍🏻 مواظب آبروی دیگران باشیم !
در بچگی باغ انار بزرگی داشتيم. اواخر شهريور بود ، همه فاميل اونجا جمع بودن. اون روز تعداد زيادی از كارگران بومی در باغ ما جمع شده بودن براي برداشت انار ، ما بچه ها هم طبق معمول مشغول بازی كردن و خوش گذروندن بوديم!
بزرگترين تفريح ما در اين باغ ، بازی گرگم به هوا بود ، اونم بخاطر درختان زياد انار و ديگر ميوه ها و بوته های انگوری كه در اين باغ وجود داشت ، بعضی وقتا ميتونستی ، ساعت ها قائم بشی ، بدون اينكه كسی بتونه پيدات كنه!
بعد از نهار بود كه تصميم به بازی گرفتيم ، من زير يكی از اين درختان قايم شده بودم كه ديدم يكی از كارگرای جوونتر ، در حالی كه كيسه سنگينی پر از انار در دست داشت ، نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی كه مطمئن شد كه كسی اونجا نيست ، شروع به كندن چاله ای كرد و بعد هم كيسه انار رو اونجا گذاشت و دوباره اين چاله رو با خاک پوشوند.
کارگرها اون زمان وضعشون خيلی اسفناک بود و با همين چند تا انار دزدی ، هم دلشون خوش بود! با خودم گفتم ، انارهای مارو ميدزی! صبر كن بلايی سرت بيارم كه ديگه از اين غلطا نكنی ، بدون اينكه خودمو به اون شخص نشون بدم به بازی كردن ادامه دادم ، به هيچ كس هم چيزی در اين مورد نگفتم!
غروب كه همه كار گرها جمع شده بودن و ميخواستن مزدشونو از بابا بگيرن ، من هم اونجا بودم ، نوبت رسيد به كارگری كه انارها رو زير خاک قايم كرده بود ، پدر در حال دادن پول به اين شخص بود كه من با غرور زياد با صدای بلند گفتم: بابا من ديدم كه علی اصغر ، انارها رو دزديد و زير خاک قايم كرد! جاشم میتونم به همه نشون بدم ، اين كارگر دزده و شما نبايد بهش پول بدين!
پدر خدا بيامرز ما ، هيچوقت در عمرش دستشو رو كسی بلند نكرده بود ، برگشت به طرف من ، نگاهی به من كرد ، همه منتظر عكس العمل پدر بودن ، بابا اومد پيشم و بدون اينكه حرفی بزنه ، یه سيلی زد تو صورتم و گفت برو دهنتو آب بكش ، من خودم به علی اصغر گفته بودم ، انارها رو اونجا چال كنه ، واسه زمستون! بعدشم رفت پيش علی اصغر ، گفت شما ببخشش ، بچس اشتباه كرد ، پولشو بهش داد ٢۰ تومان هم گذاشت روش ، گفت اينم بخاطر زحمت اضافت! من گريه كنان رفتم تو اتاق ، ديگم بيرون نيومدم!
كارگرا كه رفتن ، بابا اومد پيشم ، صورت منو بوسيد ، گفت ميخواستم ازت عذر خواهی كنم! اما اين ، تو زندگيت هيچوقت يادت نره كه هيچوقت با آبروی كسی بازی نكنی... علی اصغر كار بسيار ناشايستی كرده اما بردن آبروی انسانی جلو فاميل و در و همسايه ، از كار اونم زشت تره!
شب علی اصغر اومد سرشو پایین انداخته بود و واستاده بود پشت در ، كيسه ای دستش بود گفت اينو بده به حاج آقا بگو از گناه من بگذره! كيسه رو که بابام بازش كرد ، ديديم كيسه ای كه چال كرده بود توشه ، به اضافه همه پولايی كه بابا بهش داده بود...
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
پسری که پدرش را مجبور کرد ماشین قراضهاش را دو خیابان پایینتر پارک کند، اما نامهای که بعد از مرگ پدر در داشبورد پیدا کرد، او را نابود کرد...
«فرهاد» دانشجوی پزشکی بود و همیشه از وضعیت ظاهری پدرش و بهخصوص ماشین پیکان قدیمی و پر سروصدای او خجالت میکشید.
هر روز صبح که پدرش او را به دانشگاه میرساند، فرهاد با لحنی تند میگفت:
«بابا! تو رو خدا جلوی در دانشگاه نرو! همینجا توی کوچه پشتی نگهدار. آبرویم میرود اگر بچهها ببینند من با این لگن میآیم! دود ماشینت همه را خفه کرد!»
پدر هر بار با لبخندی مهربان و چشمانی که کمی غمگین میشد، میگفت: «چشم پسرم... هرطور تو راحت باشی.» و او را دور از چشم همه پیاده میکرد.
سالها گذشت. فرهاد پزشک شد، پولدار شد و برای خودش ماشین شاسیبلند خرید و دیگر سوار ماشین پدر نشد. پدر پیر شد و از دنیا رفت.
بعد از مراسم خاکسپاری، فرهاد تصمیم گرفت آن ماشین قراضه را که گوشه حیاط خاک میخورد، به اسقاطی بفروشد تا از شرش خلاص شود.
وقتی داشت مدارک ماشین را از داشبورد خالی میکرد، چشمش به یک عکس قدیمی و سیاه و سفید افتاد.
عکسِ پدرش بود در جوانی، که با کت و شلواری شیک به یک ماشین «بنـز» آخرین مدل تکیه داده بود و میخندید.
فرهاد تعجب کرد. پدرش هیچوقت نگفته بود که چنین ماشینی داشته است.
پشت عکس را نگاه کرد. دستخط پدرش بود، با جوهری که کمی پخش شده بود:
«امروز این عروسک (ماشین بنز) را فروختم. دلم سوخت، چون خیلی دوستش داشتم... اما دکترها گفتند هزینه عمل قلبِ پسر کوچکم "فرهاد" خیلی سنگین است و فقط با پول این ماشین جور میشود.
ماشینم رفت، اما فدای یک تپشِ قلبِ پسرم. با باقیمانده پول، این پیکان را خریدم تا مسافرکشی کنم و خرج داروهایش را در بیاورم. خدایا شکرت که پسرم زنده ماند...»
فرهاد روی فرمان ماشین قراضه افتاد. بوی عرق تن پدرش هنوز توی ماشین بود.
او سالها از ماشینی خجالت میکشید که «قیمتِ زنده ماندنِ خودش» بود. او سوار بر وسیلهای شده بود که پدرش غرورش را با آن معامله کرده بود تا قلب پسرش از حرکت نایستد.
فرهاد آن ماشین قراضه را نفروخت؛ آن را در حیاط خانهاش نگه داشت تا هر روز یادش نرود که ضربان قلبش را مدیون چه کسی است.
نتیجه اخلاقی:
پدرها قهرمانان خاموش تاریخاند. آنها از آرزوهایشان، از جوانیشان و از غرورشان میگذرند تا ما قد بکشیم.
اگر پدرت ماشین مدل پایین دارد، اگر لباسش کهنه است، اگر دستانش میلرزد... خجالت نکش! اینها جای زخمهایی است که برای سپر شدن جلوی مشکلات تو برداشته است.
یک چالش مردانه:
همین الان اگر پدرت زنده است، برو و بر دستانش بوسه بزن. اگر ماشینش مدل پایین است، با افتخار کنارش بنشین و شیشه را پایین بده تا همه ببینند تو فرزند این شیرمرد هستی
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان مرگ مادر تروی و بیان حس زیبای یک معلم
یک روز کاملاً معمولى تحصیلى بود. به طرح درسم نگاه کردم و دیدم کاملاً براى تدریس آماده ام. اولین کارى که باید مى کردم این بود که مشق هاى بچه ها را کنترل کنم و ببینم تکالیفشان را کامل انجام داده اند یا نه. هنگامى که نزدیک تروى رسیدم، او با سر خمیده، دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و دیدم که تکالیفش را انجام نداده است. او سعى کرد خودش را پشت سر بغل دستیش پنهان کند که من او را نبینم. طبیعى است که من به تکالیف او نگاهى انداختم و گفتم:
- تروى ! این کامل نیست.
او با نگاهى پر از التماس که در عمرم در چهره کودکى ندیده بودم، نگاهم کرد و گفت:
- دیشب نتونستم تمومش کنم، واسه این که مامانم داره مى میره.
هق هق گریه ی او ناگهان سکوت کلاس را شکست و همه شاگردان سرجایشان یخ زدند. چقدر خوب بود که او کنار من نشسته بود. سرش را روى سینه ام گذاشتم و دستم را دور بدنش محکم حلقه کردم و او را در آغوش گرفتم. هیچ یک از بچه ها تردید نداشت که تروى بشدت آزرده شده است، آن قدر شدید که مى ترسیدم قلب کوچکش بشکند.
صداى هق هق او در کلاس مى پیچید و بچه ها با چشم هاى پر از اشک و ساکت و صامت نشسته بودند و او را تماشا مى کردند. سکوت سرد صبحگاهى کلاس را فقط هق هق گریه هاى تروى بود که مى شکست. من بدن کوچک تروى را به خود فشردم و یکى از بچه ها دوید تا جعبه دستمال کاغذى را بیاورد. احساس مى کردم بلوزم با اشک هاى گرانبهاى او خیس شده است. درمانده شده بودم و دانه هاى اشکم روى موهاى او مى ریخت.
سؤالى روبرویم قرار داشت: براى بچه اى که دارد مادرش را از دست مى دهد چه مى توانم بکنم؟
تنها فکرى که به ذهنم رسید، این بود: دوستش داشته باش... به او نشان بده که برایت مهم است... با او گریه کن.
انگار ته زندگى کودکانه او داشت بالا مى آمد و من کار زیادى نمى توانستم برایش بکنم. اشک هایم را پاک کردم و به بچه هاى کلاس گفتم:
- بیایید براى تروى و مادرش دعا کنیم.
دعایى از این پرشورتر و عاشقانه تر تا به حال به سوى آسمان ها نرفته بود. پس از چند دقیقه، تروى نگاهم کرد و گفت:
- انگار حالم خوبه.
او حسابى گریه کرده و دل خود را از زیر بار غم و اندوه رها کرده بود.
آن روز بعدازظهر مادر تروى مرد. هنگامى که براى تشییع جنازه او رفتم، تروى پیش دوید و به من خیر مقدم گفت. انگار مطمئن بود که مى روم و منتظرم مانده بود. او خودش را در آغوش من انداخت و کمى آرام گرفت. انگار توانایى و شجاعت پیدا کرده بود و مرا به طرف تابوت راهنمایى کرد. در آنجا مى توانست به چهره مادرش نگاه کند و با چهره مرگ که انگار هرگز نمى توانست اسرار آن را بفهمد روبرو شود.
شب هنگامى که مى خواستم بخوابم از خداوند تشکر کردم از اینکه به من این حس زیبا را داد، تا توان آن را داشته که طرح درسم را کنار بگذارم و دل شکسته یک کودک را با دل خود حمایت کنم.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
آواز جغد پیامی از طرف خدا
جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می کرد. رفتن و ردپای آن را و آدم هایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوار ها خراب می شوند. او بارها و بارها تاج های شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابه لای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدم ها، با این آواز کمی بلرزد.
روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت:
- بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدم ها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می کنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند. سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت:
آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت:
- خدیا! آدم هایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.
خدا گفت:
- آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدم ها عاشق دل بستن هستند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آن کس که می فهمد، می داند آواز او پیام از طرف خداست.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان سود قرعه کشی الاغ مرده
چاک از یک مزرعه دار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعه دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد. اما روز بعد مزرعه دار سراغ چاک آمد و گفت:
- متأسفم جوون. خبر بدی برات دارم. الاغه مرد.
چاک جواب داد:
- ایرادی نداره. همون پولم رو پس بده.
مزرعه دار گفت:
- نمی شه. آخه همه پول رو خرج کردم.
چاک گفت:
- باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.
مزرعه دار گفت:
- می خوای باهاش چی کار کنی؟
چاک گفت:
- می خوام باهاش قرعه کشی برگزار کنم.
مزرعه دار گفت:
- نمی شه که یه الاغ مرده رو به قرعه کشی گذاشت!
چاک گفت:
- معلومه که می تونم. حالا ببین. فقط به کسی نمی گم که الاغ مرده است.
یک ماه بعد مزرعه دار چاک رو دید و پرسید:
- از اون الاغ مرده چه خبر؟
چاک گفت:
- به قرعه کشی گذاشتمش. ۵۰۰ تا بلیت ۲ دلاری فروختم و ۸۹۸ دلار سود کردم.
مزرعه دار پرسید:
- هیچ کس هم شکایتی نکرد؟
چاک گفت:
- فقط همونی که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
دلیل آفرینش مگس از زبان غلام به پادشاه
غلامی کنار پادشاهی نشسته بود. پادشاه خوابش می آمد، اما هر گاه چشمان خود را می بست تا بخوابد، مگسی بر گونه او می نشست و پادشاه محکم به صورت خود می زد تا مگس را دور کند.
مدتی گذشت، پادشاه از غلامش پرسید:
اگر گفتی چرا خداوند مگس را آفریده است؟
غلام گفت:
- خداوند مگس را آفریده تا قدرتمندان بدانند بعضی وقت ها زورشان حتی به یک مگس هم نمی رسد!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان کسی که چهل ثواب حج را به قرص نانی بفروخت
چهل بار، حج به جا آورده بود و در همه آن ها، جز توکل، زاد و توشه اى همراه خود نداشت. در آخرین حج خود، در مکه، سگى را دید که از ضعف مى نالید و گرسنگى، توش و توانى براى او نگذاشته بود. شیخ که مردم او را «نصر آبادى» خطاب مى کردند، نزدیک سگ رفت و چاره او را یک گرده نان دید. دست در کیسه خویش کرد؛ چیزى نیافت. آهى کشید و حسرت خورد که چرا لقمه اى نان ندارد تا زنده اى را از مرگ برهاند.
ناگاه روى به مردم کرد و فریاد کشید: کیست که ثواب چهل حج مرا، به یک گرده نان بخرد؟
یکى بیامد و آن چهل حج عارفانه را به یک گرده نان خرید و رفت!
شیخ آن نان را به سگ داد و خداى را سپاس گفت که کارى چنین مهم از دست او بر آمد.
آن جا مردى ایستاده بود و کار شیخ را نظاره مى کرد. پس از آن که سگ، جانى گرفت و رفت، آن مرد نزد شیخ آمد و گفت: اى نادان! گمان کرده اى که چهل حج تو، ارزش نانى را داشته است؟ پدرم، حضرت آدم؛ بهشت را با همه شکوه و جلالش، به دو گندم فروخت و در آن نان که تو از آن رهگذر، گرفتى، هزاران دانه گندم است.
شیخ، چون این سخن را شنید، از شرم به گوشه اى رفت و سر در کشید.
تذکره الاولیاء ص 788
------------
پی نوشت:
حافظ، این مضمون را در چند جاى دیوان خود آورده است؛ از جمله:
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جوى نفروشم
فروختن بهشت به دو گندم، اشاره به خوردن حضرت آدم (ع) و همسرش حوا (س) از درخت گندم در بهشت دارد. آن دو، بهشت را با خوردن دو گندم از درخت ممنوعه، از کف دادند.
این حکایت که در همه کتب آسمانى آمده است، دستمایه شاعران شده تا بدین وسیله، به مردم هشدار دهند که نباید همه عبادات و اعمال خود را به هدف ورود در بهشت انجام دهند که بسیارى از جمله آدم و حوا بهشت را به کمترین بها، رها کردند و دل بدان نبستند.
حافظ در جایى دیگر از دیوانش گفته:
نه من از پرده تقوا به در افتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بِهِشت
منبع: حکایت پارسایان تالیف مرحوم رضا بابایی
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان مرد بازرگان و رمال طمع کار(قسمت اول)
.در روزگاران قدیم و در یکى از شهرها، رمالى زندگى مى کرد که در کار خود بسیار استاد بود. روزى از روزها به حجره تاجری رفت و گفت: به طورى که در طالع شما دیده ام، گنجى نصیبتان خواهد شد.
بازرگان خیال کرد که رمال تملق او مى گوید و مى خواهد به این بهانه سرکیسه اش کند. پس گفت: رفیق شوخى مى کنى یا من را دست انداختی و قصد و هدف باطلی در سر داری؟
رمال قسم خورد که نه شوخى مى کنم و نه خداى نکرده قصد دست انداختن او را دارد و هر چه می گوید رمل[1] نشان داده است و بعد هم اضافه کرد که باید یادآور شوم که محل گنج در همین کاروانسرا و در همین حجره اى است که شما نشسته اید! بى زحمت فرش را به کنارى بزنید تا جاى آن را به شما نشان دهم.
بازرگان، به اتفاق رمال، نمدى را که کف حجره انداخته بود کنار زد. سنگ چهارگوشى پیدا شد، رمال به بازرگان گفت: اجازه بده درِ حجره را ببندم تا کسى از کار ما سر درنیاورد.
وقتى در را از داخل بستند، یک میلهٔ آهنى را اهرم کرده و زیر سنگ گذاشتند به طوری که سنگ به آسانى از جاى خود حرکت کرد و دهانهٔ چاهى پدیدار گردید.
بازرگان، طنابی به کمر بست و فانوس بادى حجره را روشن نموده و آهسته آهسته در درون چاه پایین رفت.
وقتى به انتهای چاه رسید سکه هاى طلا و جواهرات فراوان دید. از درون چاه به رمال گفت: پشت پرده مغازه، زنبیل بزرگى هست آن را بردار و به طنابى ببند و به چاه آویزان کن تا من هرچه اینجا هست بالا بفرستم.
رمال به عجله زنبیل را آورد و طنابى به آن بست و درون چاه انداخت.
بازرگان هرچه به دستش رسید در زنبیل ریخت و به رمال گفت: زود بالا بکش و زنبیل را دوباره پایین بفرست تا هرچه در اینجا هست بالا بفرستم. بدین ترتیب رمال چندین بار زنبیل را به ته چاه انداخت و تمام گنجینه را بالا کشید.
وقتى رمال دانست که دیگر در ته چاه بیش از یک زنبیل باقى نمانده، حرص و طمع بر وى غالب شد و او را به راه کج کشید و با خود گفت اگر بازرگان بالا بیاید و چشمش به این همه طلا و جواهر بیفتد مى ترسم چیزى به من ندهد و تمام را براى خودش بردارد و شاید هم براى اینکه مدعى نداشته باشد، مرا از میان بردارد. پس بهتر آن است که او را همچنان در ته چاه باقى بگذارم و این گنج را برداشته با خود به جاى امنى برده پنهان سازم و باقى عمر را به خوشى و سعادت به سر برم. همین طور که سرگرم این افکار پریشان بود، طناب را پایین نفرستاد.
بازرگان که سکوت رمال را دید فریاد کشید و گفت: اى برادر مثل این است که در حق من فکر باطلى کرده ای. من کسى نیستم که مهربانى تو را فراموش کنم و از آنچه که به دست آمده، به تو چیزى ندهم. یقین بدان وقتى که بالا آمدم آنها را با تو برادرانه قسمت مى کنم. اکنون طناب را بینداز و مرا بالا بکش.
رمال گفت: در این قبیل مواقع بهتر آن است که تمام این گنجینه را یک نفر تصاحب کند و آن شخص هم من هستم که از تو مستحق تر مى باشم. فعلاً بهتر است همان جا که هستى بمانی.
رمال با این افکار شیطانى خواست جواهرات و پول هاى طلا را طورى از حجرهٔ بازرگان بیرون برد که تولید شک و شبهه ننماید. پس با خود گفت بهتر است شب این کار را انجام دهم، ولى چون مشاهده کرد که هوا تاریک شده و خیلى از شب گذشته است و ممکن است شبگردان نسبت به او مظنون شوند بهتر آن دانست که صبح روز بعد با خاطرى آسوده گنج را از آن مکان بیرون ببرد. پس در گوشه اى از حجره با خیال راحت گرفت و خوابید...
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان مرد بازرگان و رمال طمع کار(قسمت دوم و پایانی)
از طرف دیگر، اتفاقاً بازرگان، دشمن سنگدلی داشت که از مدت ها پیش مى خواست به خاطر ضررى که در یکى از معاملات عمده از طرف بازرگان به او رسیده بود، از وى انتقام بستاند. از قضا آن شب، آن مرد گذارش به نزدیک کاروانسرا افتاد و چون مشاهده کرد که از داخل حجره بازرگان نوری کم سو دیده می شود و چراغ مى سوزد، وقت را غنیمت دانست و از بالاى بام و از پنجره پشت بام[2] به حجره داخل شد و یکسره بالاى سر رمال رفت و به تصور اینکه بازرگان است روى سینه اش نشست.
رمال از ترس از خواب بیدار شد و گفت: اگر منظورت بردن این گنجینه است آن را بردار و ببر و از روى سینه من بلند شو که نزدیک است خفه شوم.
آن مرد گفت: من اینقدر خام و احمق نیستم که گول سخنان فریبنده تو را بخورم و دست از سرت بردارم اکنون موقع آن رسیده که حسابم را با تو تسویه کنم. پس دست به کمر برد و خنجرى تیز بیرون آورد و جفت چشمان رمال را از کاسه بیرون آورد و چون خواست از راهى که آمده بود، بازگردد از شدت عجله، در تاریکی، به درون چاه افتاد و پایش شکست.
بازرگان که در ته چاه بود، به تصور اینکه رمال به طمعِ بردن باقى جواهرات داخل چاه شده است گفت: اى رفیق معلوم مى شود که حرص و طمع عجیبى داری. انداختن من در ته چاه و بردن آن همه طلا و جواهرات بس نبود که براى بردن باقى مانده خودت را به چاه انداختی؟
اما آن مرد انتقامجو که در چاه افتاده بود، متوجه نشد شخصی که در چاه ناله می کند، خود بازرگان است! او گمان کرد که این شخص، فرد دیگری است که بازرگان او را به چاه انداخته. بنابراین در حالى که پایش شکسته بود و ناله مى کرد گفت: کسى که تو را به چاه افکنده، به جزاى عمل خود رسید و هم اکنون کور و نابینا شده است، ولى اکنون هر دو پاى من شکسته و قدرت حرکت ندارم.
بازرگان تازه متوجه شد آن کسى که به چاه افتاده، رمال نیست! خواست او را بشناسد ولى در آن تاریکى چیزى دستگیرش نشد. ناچار تا صبح به ناله و زارى پرداخت.
از آن طرف، رمال که چشم هاى خود را از دست داده بود از شدت درد لحظه اى آرام نمى گرفت و پى درپى فریاد مى زد و ناله می کرد.
اتفاقاً بازرگان پسرى داشت که از مدتى قبل به سفر رفته و آن روز با سود فراوانى به شهر خود بازگشته بود و چون پدر را در خانه ندید به کاروانسرا رفت تا از حالش جویا شود.
همین که پشت در حجره رسید در را بسته دید و از درون حجرهٔ پدر صداى ضجه و ناله شنید. با یک حرکت در را باز کرد و داخل شد. ناگهان چشمش به مرد ناشناسى افتاد دید که تمام صورتش خونین و دو دست را روى چشم هایش گذاشته و ناله مى کند و در گوشه اى هم خرمنى از طلا و جواهر ریخته و فرش حجره کنارى رفته و دهانهٔ چاهى پدیدار است!
پسر بازرگان با احتیاط تمام به لب چاه آمده و چون صداى ناله از درون چاه شنید سخت متحیر گردید. نزد رمال آمد و پرسید: اى مرد بگو کیستى و چرا به این روز افتادی و جریان چیست؟
رمال ابتدا گمان کرد که پسر بازرگان همان کسى است که او را کور کرده پس گفت: اى ظالم ستمگر اکنون که مرا به این روز انداختى به پرسش حالم آمده ای؟
اما پسر بازرگان که از حرف هاى رمال چیزى نفهمید به ناچار، ریسمان و طناب را به ته چاه افکند و صدا زد و گفت: اى کسى که در چاه افتاده اى این ریسمان را به کمر خود ببند تا تو را بیرون بیاورم.
ابتدا بازرگان از چاه بالا آمد و چون چشمش به فرزند خود افتاد او را در آغوش کشید و بوسید و ماجرا را از اول تا آن ساعت نقل کرد. آنگاه به کمک پسرش، آن مرد که قصد انتقام از او را داشت از چاه بیرون کشید.
آن مرد وقتى مشاهده کرد که به جاى بازرگان، رمال را کور کرده است از عمل خود سخت پشیمان گردید و به فکر فرو رفت و از بازرگان عذر خواست.
بازرگان دستور داد تا رمال و آن مرد انتقامجو را به خانه بردند و طبیبى بر بالین ایشان آورد تا آنها را معالجه کند، آنگاه گنجینه را به خانهٔ خود حمل کرد.
از بخت بد، آن مرد که رمال را کور کرده بود بر اثر قطع پاهایش که خرد شده بود، جان سپرد. ولى رمال باقى عمر را در کورى و دنیاى ظلمت به سر آورد و هروقت که به یاد آن شب مى افتاد به طمع و حرصى که باعث بدبختیش شده بود لعنت و نفرین مى فرستاد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales