eitaa logo
کانال بستجی♨️
5.6هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
50 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
▪️دوره‌ مکالمه عربی▪️ قرعه‌کشی۸کمک‌هزینه سفرمشهد‌ مقدس قیمت اصلی ۶۰۰تومان بمناسبت ماه رمضان 🇮🇶اربعین آقای خودت باش💪 روز های پایانی تخفیف 100% 《لایو+ انیمیشن🎞+مدرک📋》 اگه از دست‌بدی قطعا پشیمون‌میشی😉 ▫️بزن رو لینک زیر👇👇▫️ https://eitaa.com/joinchat/392560975Cfd96b41e4b
داستان سود قرعه کشی الاغ مرده چاک از یک مزرعه دار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعه دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد. اما روز بعد مزرعه دار سراغ چاک آمد و گفت: - متأسفم جوون. خبر بدی برات دارم. الاغه مرد. چاک جواب داد: - ایرادی نداره. همون پولم رو پس بده. مزرعه دار گفت: - نمی شه. آخه همه پول رو خرج کردم. چاک گفت: - باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده. مزرعه دار گفت: - می خوای باهاش چی کار کنی؟ چاک گفت: - می خوام باهاش قرعه کشی برگزار کنم. مزرعه دار گفت: - نمی شه که یه الاغ مرده رو به قرعه کشی گذاشت! چاک گفت: - معلومه که می تونم. حالا ببین. فقط به کسی نمی گم که الاغ مرده است. یک ماه بعد مزرعه دار چاک رو دید و پرسید: - از اون الاغ مرده چه خبر؟ چاک گفت: - به قرعه کشی گذاشتمش. ۵۰۰ تا بلیت ۲ دلاری فروختم و ۸۹۸ دلار سود کردم. مزرعه دار پرسید: - هیچ کس هم شکایتی نکرد؟ چاک گفت: - فقط همونی که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
. 🔴آزمـون استخدام آمـوزگار و دبیـــر 👩‍🏫 📍حـداقل مــدرک: لیسـانـس 📍سـن داوطلــب : ۲٠ تـا ۴٠ سـال شرایط آزمون در کانال مسیر معلمی👇 https://eitaa.com/joinchat/3512729888Ce81dc4ed0b 🔴بـرای استخـدام حتمـا عضـو بشید👆
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
سه بار بگو « یا امام رضا » حالا بزن رو قفل‌های وسط قلب ببین خدا چی برات فرستاده😍👇 🕌🕌  🕌🕌       🕌 ✨  🕌 🕌 ✨ 🕌        🕌✨✨ ✨ ✨✨🕌     🕌✨ 🔐🔐 ✨ 🕌       🕌 🔐🔐 🕌             🕌 ✨ 🕌                 🕌اینجا رزق و روزیت زیاد میشه👆
دلیل آفرینش مگس از زبان غلام به پادشاه غلامی کنار پادشاهی نشسته بود. پادشاه خوابش می آمد، اما هر گاه چشمان خود را می بست تا بخوابد، مگسی بر گونه او می نشست و پادشاه محکم به صورت خود می زد تا مگس را دور کند. مدتی گذشت، پادشاه از غلامش پرسید: اگر گفتی چرا خداوند مگس را آفریده است؟ غلام گفت: - خداوند مگس را آفریده تا قدرتمندان بدانند بعضی وقت ها زورشان حتی به یک مگس هم نمی رسد! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان کسی که چهل ثواب حج را به قرص نانی بفروخت چهل بار، حج به جا آورده بود و در همه آن ها، جز توکل، زاد و توشه اى همراه خود نداشت. در آخرین حج خود، در مکه، سگى را دید که از ضعف مى نالید و گرسنگى، توش و توانى براى او نگذاشته بود. شیخ که مردم او را «نصر آبادى» خطاب مى کردند، نزدیک سگ رفت و چاره او را یک گرده نان دید. دست در کیسه خویش کرد؛ چیزى نیافت. آهى کشید و حسرت خورد که چرا لقمه اى نان ندارد تا زنده اى را از مرگ برهاند. ناگاه روى به مردم کرد و فریاد کشید: کیست که ثواب چهل حج مرا، به یک گرده نان بخرد؟ یکى بیامد و آن چهل حج عارفانه را به یک گرده نان خرید و رفت! شیخ آن نان را به سگ داد و خداى را سپاس گفت که کارى چنین مهم از دست او بر آمد. آن جا مردى ایستاده بود و کار شیخ را نظاره مى کرد. پس از آن که سگ، جانى گرفت و رفت، آن مرد نزد شیخ آمد و گفت: اى نادان! گمان کرده اى که چهل حج تو، ارزش نانى را داشته است؟ پدرم، حضرت آدم؛ بهشت را با همه شکوه و جلالش، به دو گندم فروخت و در آن نان که تو از آن رهگذر، گرفتى، هزاران دانه گندم است. شیخ، چون این سخن را شنید، از شرم به گوشه اى رفت و سر در کشید. تذکره الاولیاء ص 788 ------------ پی نوشت: حافظ، این مضمون را در چند جاى دیوان خود آورده است؛ از جمله: پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت ناخلف باشم اگر من به جوى نفروشم فروختن بهشت به دو گندم، اشاره به خوردن حضرت آدم (ع) و همسرش حوا (س) از درخت گندم در بهشت دارد. آن دو، بهشت را با خوردن دو گندم از درخت ممنوعه، از کف دادند. این حکایت که در همه کتب آسمانى آمده است، دستمایه شاعران شده تا بدین وسیله، به مردم هشدار دهند که نباید همه عبادات و اعمال خود را به هدف ورود در بهشت انجام دهند که بسیارى از جمله آدم و حوا بهشت را به کمترین بها، رها کردند و دل بدان نبستند. حافظ در جایى دیگر از دیوانش گفته: نه من از پرده تقوا به در افتادم و بس پدرم نیز بهشت ابد از دست بِهِشت منبع: حکایت پارسایان تالیف مرحوم رضا بابایی بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
16.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🪡❌بهترین کانال خیاطی 🧵گمش نکنی 🪡🧵 با جون دل و خالصانه، آموزشها رو در اختیار اعضای کانال قرار میگیره👇 https://eitaa.com/joinchat/3983016186Ca0e8ef2bc3 . 👈آموزشهای رایگان کمیاب و بینظیر✔️ 👈دوخت صفر تاصد لباس های ترندودوره های تخصصی ✔️ .
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
. بهتـــــــــــــــــــــــرین کانال خــــــــــــــــیاطی 🪡🧵 https://eitaa.com/joinchat/3983016186Ca0e8ef2bc3 .
داستان مرد بازرگان و رمال طمع کار(قسمت اول) .در روزگاران قدیم و در یکى از شهرها، رمالى زندگى مى کرد که در کار خود بسیار استاد بود. روزى از روزها به حجره تاجری رفت و گفت: به طورى که در طالع شما دیده ام، گنجى نصیبتان خواهد شد. بازرگان خیال کرد که رمال تملق او مى گوید و مى خواهد به این بهانه سرکیسه اش کند. پس گفت: رفیق شوخى مى کنى یا من را دست انداختی و قصد و هدف باطلی در سر داری؟ رمال قسم خورد که نه شوخى مى کنم و نه خداى نکرده قصد دست انداختن او را دارد و هر چه می گوید رمل[1] نشان داده است و بعد هم اضافه کرد که باید یادآور شوم که محل گنج در همین کاروانسرا و در همین حجره اى است که شما نشسته اید! بى زحمت فرش را به کنارى بزنید تا جاى آن را به شما نشان دهم. بازرگان، به اتفاق رمال، نمدى را که کف حجره انداخته بود کنار زد. سنگ چهارگوشى پیدا شد، رمال به بازرگان گفت: اجازه بده درِ حجره را ببندم تا کسى از کار ما سر درنیاورد. وقتى در را از داخل بستند، یک میلهٔ آهنى را اهرم کرده و زیر سنگ گذاشتند به طوری که سنگ به آسانى از جاى خود حرکت کرد و دهانهٔ چاهى پدیدار گردید. بازرگان، طنابی به کمر بست و فانوس بادى حجره را روشن نموده و آهسته آهسته در درون چاه پایین رفت. وقتى به انتهای چاه رسید سکه هاى طلا و جواهرات فراوان دید. از درون چاه به رمال گفت: پشت پرده مغازه، زنبیل بزرگى هست آن را بردار و به طنابى ببند و به چاه آویزان کن تا من هرچه اینجا هست بالا بفرستم. رمال به عجله زنبیل را آورد و طنابى به آن بست و درون چاه انداخت. بازرگان هرچه به دستش رسید در زنبیل ریخت و به رمال گفت: زود بالا بکش و زنبیل را دوباره پایین بفرست تا هرچه در اینجا هست بالا بفرستم. بدین ترتیب رمال چندین بار زنبیل را به ته چاه انداخت و تمام گنجینه را بالا کشید. وقتى رمال دانست که دیگر در ته چاه بیش از یک زنبیل باقى نمانده، حرص و طمع بر وى غالب شد و او را به راه کج کشید و با خود گفت اگر بازرگان بالا بیاید و چشمش به این همه طلا و جواهر بیفتد مى ترسم چیزى به من ندهد و تمام را براى خودش بردارد و شاید هم براى اینکه مدعى نداشته باشد، مرا از میان بردارد. پس بهتر آن است که او را همچنان در ته چاه باقى بگذارم و این گنج را برداشته با خود به جاى امنى برده پنهان سازم و باقى عمر را به خوشى و سعادت به سر برم. همین طور که سرگرم این افکار پریشان بود، طناب را پایین نفرستاد. بازرگان که سکوت رمال را دید فریاد کشید و گفت: اى برادر مثل این است که در حق من فکر باطلى کرده ای. من کسى نیستم که مهربانى تو را فراموش کنم و از آنچه که به دست آمده، به تو چیزى ندهم. یقین بدان وقتى که بالا آمدم آنها را با تو برادرانه قسمت مى کنم. اکنون طناب را بینداز و مرا بالا بکش. رمال گفت: در این قبیل مواقع بهتر آن است که تمام این گنجینه را یک نفر تصاحب کند و آن شخص هم من هستم که از تو مستحق تر مى باشم. فعلاً بهتر است همان جا که هستى بمانی. رمال با این افکار شیطانى خواست جواهرات و پول هاى طلا را طورى از حجرهٔ بازرگان بیرون برد که تولید شک و شبهه ننماید. پس با خود گفت بهتر است شب این کار را انجام دهم، ولى چون مشاهده کرد که هوا تاریک شده و خیلى از شب گذشته است و ممکن است شبگردان نسبت به او مظنون شوند بهتر آن دانست که صبح روز بعد با خاطرى آسوده گنج را از آن مکان بیرون ببرد. پس در گوشه اى از حجره با خیال راحت گرفت و خوابید... بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
بزرگترین مجموعه سرمایه گذاری در تولید 💰 ســود ۷۸ درصــدی ســالـانه این مجموعه که دائــما در حال پیشرفته 😍 از ابتدای امسال تا الان کارهای بزرگی انجام داد و سودهای بالایی رسوند 👈 لیست کارها ✅ بازدهی پایدار با ضمانت اصل سرمایه شروع سرمایه گذاری با سود مطمئن👇 https://eitaa.com/joinchat/32047250C2acee16657