داستان سود قرعه کشی الاغ مرده
چاک از یک مزرعه دار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعه دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد. اما روز بعد مزرعه دار سراغ چاک آمد و گفت:
- متأسفم جوون. خبر بدی برات دارم. الاغه مرد.
چاک جواب داد:
- ایرادی نداره. همون پولم رو پس بده.
مزرعه دار گفت:
- نمی شه. آخه همه پول رو خرج کردم.
چاک گفت:
- باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.
مزرعه دار گفت:
- می خوای باهاش چی کار کنی؟
چاک گفت:
- می خوام باهاش قرعه کشی برگزار کنم.
مزرعه دار گفت:
- نمی شه که یه الاغ مرده رو به قرعه کشی گذاشت!
چاک گفت:
- معلومه که می تونم. حالا ببین. فقط به کسی نمی گم که الاغ مرده است.
یک ماه بعد مزرعه دار چاک رو دید و پرسید:
- از اون الاغ مرده چه خبر؟
چاک گفت:
- به قرعه کشی گذاشتمش. ۵۰۰ تا بلیت ۲ دلاری فروختم و ۸۹۸ دلار سود کردم.
مزرعه دار پرسید:
- هیچ کس هم شکایتی نکرد؟
چاک گفت:
- فقط همونی که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
دلیل آفرینش مگس از زبان غلام به پادشاه
غلامی کنار پادشاهی نشسته بود. پادشاه خوابش می آمد، اما هر گاه چشمان خود را می بست تا بخوابد، مگسی بر گونه او می نشست و پادشاه محکم به صورت خود می زد تا مگس را دور کند.
مدتی گذشت، پادشاه از غلامش پرسید:
اگر گفتی چرا خداوند مگس را آفریده است؟
غلام گفت:
- خداوند مگس را آفریده تا قدرتمندان بدانند بعضی وقت ها زورشان حتی به یک مگس هم نمی رسد!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان کسی که چهل ثواب حج را به قرص نانی بفروخت
چهل بار، حج به جا آورده بود و در همه آن ها، جز توکل، زاد و توشه اى همراه خود نداشت. در آخرین حج خود، در مکه، سگى را دید که از ضعف مى نالید و گرسنگى، توش و توانى براى او نگذاشته بود. شیخ که مردم او را «نصر آبادى» خطاب مى کردند، نزدیک سگ رفت و چاره او را یک گرده نان دید. دست در کیسه خویش کرد؛ چیزى نیافت. آهى کشید و حسرت خورد که چرا لقمه اى نان ندارد تا زنده اى را از مرگ برهاند.
ناگاه روى به مردم کرد و فریاد کشید: کیست که ثواب چهل حج مرا، به یک گرده نان بخرد؟
یکى بیامد و آن چهل حج عارفانه را به یک گرده نان خرید و رفت!
شیخ آن نان را به سگ داد و خداى را سپاس گفت که کارى چنین مهم از دست او بر آمد.
آن جا مردى ایستاده بود و کار شیخ را نظاره مى کرد. پس از آن که سگ، جانى گرفت و رفت، آن مرد نزد شیخ آمد و گفت: اى نادان! گمان کرده اى که چهل حج تو، ارزش نانى را داشته است؟ پدرم، حضرت آدم؛ بهشت را با همه شکوه و جلالش، به دو گندم فروخت و در آن نان که تو از آن رهگذر، گرفتى، هزاران دانه گندم است.
شیخ، چون این سخن را شنید، از شرم به گوشه اى رفت و سر در کشید.
تذکره الاولیاء ص 788
------------
پی نوشت:
حافظ، این مضمون را در چند جاى دیوان خود آورده است؛ از جمله:
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جوى نفروشم
فروختن بهشت به دو گندم، اشاره به خوردن حضرت آدم (ع) و همسرش حوا (س) از درخت گندم در بهشت دارد. آن دو، بهشت را با خوردن دو گندم از درخت ممنوعه، از کف دادند.
این حکایت که در همه کتب آسمانى آمده است، دستمایه شاعران شده تا بدین وسیله، به مردم هشدار دهند که نباید همه عبادات و اعمال خود را به هدف ورود در بهشت انجام دهند که بسیارى از جمله آدم و حوا بهشت را به کمترین بها، رها کردند و دل بدان نبستند.
حافظ در جایى دیگر از دیوانش گفته:
نه من از پرده تقوا به در افتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بِهِشت
منبع: حکایت پارسایان تالیف مرحوم رضا بابایی
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان مرد بازرگان و رمال طمع کار(قسمت اول)
.در روزگاران قدیم و در یکى از شهرها، رمالى زندگى مى کرد که در کار خود بسیار استاد بود. روزى از روزها به حجره تاجری رفت و گفت: به طورى که در طالع شما دیده ام، گنجى نصیبتان خواهد شد.
بازرگان خیال کرد که رمال تملق او مى گوید و مى خواهد به این بهانه سرکیسه اش کند. پس گفت: رفیق شوخى مى کنى یا من را دست انداختی و قصد و هدف باطلی در سر داری؟
رمال قسم خورد که نه شوخى مى کنم و نه خداى نکرده قصد دست انداختن او را دارد و هر چه می گوید رمل[1] نشان داده است و بعد هم اضافه کرد که باید یادآور شوم که محل گنج در همین کاروانسرا و در همین حجره اى است که شما نشسته اید! بى زحمت فرش را به کنارى بزنید تا جاى آن را به شما نشان دهم.
بازرگان، به اتفاق رمال، نمدى را که کف حجره انداخته بود کنار زد. سنگ چهارگوشى پیدا شد، رمال به بازرگان گفت: اجازه بده درِ حجره را ببندم تا کسى از کار ما سر درنیاورد.
وقتى در را از داخل بستند، یک میلهٔ آهنى را اهرم کرده و زیر سنگ گذاشتند به طوری که سنگ به آسانى از جاى خود حرکت کرد و دهانهٔ چاهى پدیدار گردید.
بازرگان، طنابی به کمر بست و فانوس بادى حجره را روشن نموده و آهسته آهسته در درون چاه پایین رفت.
وقتى به انتهای چاه رسید سکه هاى طلا و جواهرات فراوان دید. از درون چاه به رمال گفت: پشت پرده مغازه، زنبیل بزرگى هست آن را بردار و به طنابى ببند و به چاه آویزان کن تا من هرچه اینجا هست بالا بفرستم.
رمال به عجله زنبیل را آورد و طنابى به آن بست و درون چاه انداخت.
بازرگان هرچه به دستش رسید در زنبیل ریخت و به رمال گفت: زود بالا بکش و زنبیل را دوباره پایین بفرست تا هرچه در اینجا هست بالا بفرستم. بدین ترتیب رمال چندین بار زنبیل را به ته چاه انداخت و تمام گنجینه را بالا کشید.
وقتى رمال دانست که دیگر در ته چاه بیش از یک زنبیل باقى نمانده، حرص و طمع بر وى غالب شد و او را به راه کج کشید و با خود گفت اگر بازرگان بالا بیاید و چشمش به این همه طلا و جواهر بیفتد مى ترسم چیزى به من ندهد و تمام را براى خودش بردارد و شاید هم براى اینکه مدعى نداشته باشد، مرا از میان بردارد. پس بهتر آن است که او را همچنان در ته چاه باقى بگذارم و این گنج را برداشته با خود به جاى امنى برده پنهان سازم و باقى عمر را به خوشى و سعادت به سر برم. همین طور که سرگرم این افکار پریشان بود، طناب را پایین نفرستاد.
بازرگان که سکوت رمال را دید فریاد کشید و گفت: اى برادر مثل این است که در حق من فکر باطلى کرده ای. من کسى نیستم که مهربانى تو را فراموش کنم و از آنچه که به دست آمده، به تو چیزى ندهم. یقین بدان وقتى که بالا آمدم آنها را با تو برادرانه قسمت مى کنم. اکنون طناب را بینداز و مرا بالا بکش.
رمال گفت: در این قبیل مواقع بهتر آن است که تمام این گنجینه را یک نفر تصاحب کند و آن شخص هم من هستم که از تو مستحق تر مى باشم. فعلاً بهتر است همان جا که هستى بمانی.
رمال با این افکار شیطانى خواست جواهرات و پول هاى طلا را طورى از حجرهٔ بازرگان بیرون برد که تولید شک و شبهه ننماید. پس با خود گفت بهتر است شب این کار را انجام دهم، ولى چون مشاهده کرد که هوا تاریک شده و خیلى از شب گذشته است و ممکن است شبگردان نسبت به او مظنون شوند بهتر آن دانست که صبح روز بعد با خاطرى آسوده گنج را از آن مکان بیرون ببرد. پس در گوشه اى از حجره با خیال راحت گرفت و خوابید...
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان مرد بازرگان و رمال طمع کار(قسمت دوم و پایانی)
از طرف دیگر، اتفاقاً بازرگان، دشمن سنگدلی داشت که از مدت ها پیش مى خواست به خاطر ضررى که در یکى از معاملات عمده از طرف بازرگان به او رسیده بود، از وى انتقام بستاند. از قضا آن شب، آن مرد گذارش به نزدیک کاروانسرا افتاد و چون مشاهده کرد که از داخل حجره بازرگان نوری کم سو دیده می شود و چراغ مى سوزد، وقت را غنیمت دانست و از بالاى بام و از پنجره پشت بام[2] به حجره داخل شد و یکسره بالاى سر رمال رفت و به تصور اینکه بازرگان است روى سینه اش نشست.
رمال از ترس از خواب بیدار شد و گفت: اگر منظورت بردن این گنجینه است آن را بردار و ببر و از روى سینه من بلند شو که نزدیک است خفه شوم.
آن مرد گفت: من اینقدر خام و احمق نیستم که گول سخنان فریبنده تو را بخورم و دست از سرت بردارم اکنون موقع آن رسیده که حسابم را با تو تسویه کنم. پس دست به کمر برد و خنجرى تیز بیرون آورد و جفت چشمان رمال را از کاسه بیرون آورد و چون خواست از راهى که آمده بود، بازگردد از شدت عجله، در تاریکی، به درون چاه افتاد و پایش شکست.
بازرگان که در ته چاه بود، به تصور اینکه رمال به طمعِ بردن باقى جواهرات داخل چاه شده است گفت: اى رفیق معلوم مى شود که حرص و طمع عجیبى داری. انداختن من در ته چاه و بردن آن همه طلا و جواهرات بس نبود که براى بردن باقى مانده خودت را به چاه انداختی؟
اما آن مرد انتقامجو که در چاه افتاده بود، متوجه نشد شخصی که در چاه ناله می کند، خود بازرگان است! او گمان کرد که این شخص، فرد دیگری است که بازرگان او را به چاه انداخته. بنابراین در حالى که پایش شکسته بود و ناله مى کرد گفت: کسى که تو را به چاه افکنده، به جزاى عمل خود رسید و هم اکنون کور و نابینا شده است، ولى اکنون هر دو پاى من شکسته و قدرت حرکت ندارم.
بازرگان تازه متوجه شد آن کسى که به چاه افتاده، رمال نیست! خواست او را بشناسد ولى در آن تاریکى چیزى دستگیرش نشد. ناچار تا صبح به ناله و زارى پرداخت.
از آن طرف، رمال که چشم هاى خود را از دست داده بود از شدت درد لحظه اى آرام نمى گرفت و پى درپى فریاد مى زد و ناله می کرد.
اتفاقاً بازرگان پسرى داشت که از مدتى قبل به سفر رفته و آن روز با سود فراوانى به شهر خود بازگشته بود و چون پدر را در خانه ندید به کاروانسرا رفت تا از حالش جویا شود.
همین که پشت در حجره رسید در را بسته دید و از درون حجرهٔ پدر صداى ضجه و ناله شنید. با یک حرکت در را باز کرد و داخل شد. ناگهان چشمش به مرد ناشناسى افتاد دید که تمام صورتش خونین و دو دست را روى چشم هایش گذاشته و ناله مى کند و در گوشه اى هم خرمنى از طلا و جواهر ریخته و فرش حجره کنارى رفته و دهانهٔ چاهى پدیدار است!
پسر بازرگان با احتیاط تمام به لب چاه آمده و چون صداى ناله از درون چاه شنید سخت متحیر گردید. نزد رمال آمد و پرسید: اى مرد بگو کیستى و چرا به این روز افتادی و جریان چیست؟
رمال ابتدا گمان کرد که پسر بازرگان همان کسى است که او را کور کرده پس گفت: اى ظالم ستمگر اکنون که مرا به این روز انداختى به پرسش حالم آمده ای؟
اما پسر بازرگان که از حرف هاى رمال چیزى نفهمید به ناچار، ریسمان و طناب را به ته چاه افکند و صدا زد و گفت: اى کسى که در چاه افتاده اى این ریسمان را به کمر خود ببند تا تو را بیرون بیاورم.
ابتدا بازرگان از چاه بالا آمد و چون چشمش به فرزند خود افتاد او را در آغوش کشید و بوسید و ماجرا را از اول تا آن ساعت نقل کرد. آنگاه به کمک پسرش، آن مرد که قصد انتقام از او را داشت از چاه بیرون کشید.
آن مرد وقتى مشاهده کرد که به جاى بازرگان، رمال را کور کرده است از عمل خود سخت پشیمان گردید و به فکر فرو رفت و از بازرگان عذر خواست.
بازرگان دستور داد تا رمال و آن مرد انتقامجو را به خانه بردند و طبیبى بر بالین ایشان آورد تا آنها را معالجه کند، آنگاه گنجینه را به خانهٔ خود حمل کرد.
از بخت بد، آن مرد که رمال را کور کرده بود بر اثر قطع پاهایش که خرد شده بود، جان سپرد. ولى رمال باقى عمر را در کورى و دنیاى ظلمت به سر آورد و هروقت که به یاد آن شب مى افتاد به طمع و حرصى که باعث بدبختیش شده بود لعنت و نفرین مى فرستاد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
📚 حکایتیبسیارزیباوخواندنی
مرﺩﯼ ﺳﺮﭘﺮﺳﺘﯽ ﻣﺎﺩﺭ، ﻫﻤﺴﺮ ﻭ فرزندش ﺭﺍ ﺑﺮﻋﻬﺪﻩ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻧﺰﺩ اربابی ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ، وی ﺩﺭ ﮐﺎﺭﺵ ﺍﺧﻼﺹ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ کارها ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺷﮑﻞ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽﺩﺍﺩ.
یک ﺭﻭﺯﯼ ﺍﻭ ﺳﺮ ﮐﺎﺭ ﻧﺮﻓﺖ...
ﺑه همین ﻋﻠﺖ ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ:
ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺩﯾﻨﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩﺗﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻢ ﺗﺎ ﺍﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﻏﯿﺒﺖ ﻧﮑﻨﺪ.
ﺯﯾﺮﺍ ﺣﺘﻤﺎ ﺑه خاﻃﺮ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﺩﺳﺘﻤﺰﺩﺵ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ در روز بعد ﺳﺮﮐﺎﺭﺵ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪ ارباب ﺣﻘﻮﻗﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﯾﻨﺎﺭﯼ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﮐﺮﺩ.
ﮐﺎﺭﮔﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ تشکر کرد و ﺩﻟﯿﻞ ﺯﯾﺎﺩ ﺷﺪﻥ ﺭﺍ ﻧﭙﺮﺳﯿﺪ.
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩ.
ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ ﺑه شدت ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺩﯾﻨﺎﺭﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﮐﻢ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻢ ﮐﺮﺩ...
ﻭ ﮐﺎﺭﮔﺮ باز هم ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ و علت این کار را ﺍﺯ ﺍﻭ نپرسید.
ﭘﺲ ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ ﺍﺯ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻞ ﺍﻭ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩ به همین ﻋﻠﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺣﻘﻮﻗﺖ ﺭﺍ ﺯﯾﺎﺩ ﮐﺮﺩﻡ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺘﯽ، ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻢ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺎﺯ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺘﯽ!
ﮐﺎﺭﮔﺮ ﮔﻔﺖ:
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺭ ﺍﻭﻝ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﺧﺪﺍ ﻓﺮﺯﻧﺪﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﺣﻘﻮﻕ ﺑﻪ ﻣﻦ ﭘﺎﺩﺍﺵ ﺩﺍﺩﯼ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﯼ ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ.ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ برای ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﺩ ﻭ ﭼﻮﻥ ﮐﻪ ﺩﯾﻨﺎﺭ از حقوقم ﮐﻢ ﺷﺪ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﯾﺶ ﺑﻮﺩﻩ، ﮐﻪ ﺑﺎ ﺭﻓﺘﻨﺶ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ.ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎﯾﻨﺪ ﺭﻭح هاﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ ﻗﺎﻧﻊ ﻭ ﺭاضی اند ﻭ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﻭ ﮐﺎﻫﺶ ﺭﻭﺯﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎن ها ﻧﺴﺒﺖ ﻧﻤﯽ دهند
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
چرا موقع برداشتن گوشی تلفن الو می گوییم
تلفن را الکساندر گراهام بل اختراع کرد. اولین خط تلفن را به خانه معشوقه اش آلساندرا لولیتا اوسوالدو وصل کرد. در هر تماس او را با نام کاملش می خواند.
گراهام بل مدتی بعد نام معشوقه اش را کوتاه کرد :
- آله لول اس !
و دفعات دیگر نیز کوتاهتر :
- الو ...
از آن پس بل با گفتن الو تلفن جواب می داد.
بل به چند نقطه شهر خط تلفن کشید و انسان ها مانند بل موقع زنگ زدن تلفن الو می گفتند.
امروزه از هر نقطه دنیا صدای الو شنیده می شود اما بیشتر افراد ماجرای الو را یا نمی دانند.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان آتش گرفتن آزمایشگاه ادیسون
ادیسون در سنین پیری پس از اختراع لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد. این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.
در همین روز ها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتاً کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمان ها است! آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع ادیسون رسانده شود.
پسر ادیسون با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند!
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد. اما ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت:
پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟! حیرت آور است! من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!
پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟ چطور می توانی؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟
پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد! در مورد آزمایشگاه و بازسازی یا نوسازی آن فردا فکر می کنیم، الآن موقع این کار نیست. به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت!
توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان ضرب المثل از این ستون به آن ستون فرج است
مردی به شهری مسافرت کرد و غریب بود. اتفاقا همان شب فردی به قتل می رسد. نگهبانان مرد غریب را نزدیگ محل قتل دستگیر می کنند. و او را نزد قاضی می برند و چون مرد ناشناس نتوانست بی گناهی خود را ثابت کند قاضی دستور اعدام صادر کرد.
فردا مرد مسافر را به یک ستون بستند تا اعدام کنند. مرد هرچه گفت که بی گناه است و بعدا از این کار پشیمان خواهند شد جلاد گفت من باید دستور را اجرا کنم.
جلاد به او گفت که آخرین خواسته اش چیست.
مرد که دید مرگ نزدیک است گفت: مرا به آن یکی ستون ببندید و اعدام کنید.
جلاد فکرکرد که مرد قصد فرار دارد و این یک بهانه است و به او گفت این چه خواهش مسخره ای است!
مرد گفت: رسم این است که آخرین خواهش یک محکوم به اعدام اگر ضرری برای کسی نداشته باشد اجرا شود.
جلاد با احتیاط دست او را باز کرد و به ستون بعدی بست.
در همین هنگام حاکم و سوارانش از آنجا گذشتند و دیدند عده ای از مردم دور میدان جمع شدند علت را پرسیدند گفتند مردی را به دار می زنند. حاکم پرسید: چه کسی را
جلاد جلو آمد و حکم قاضی را نشان داد.
حاکم گفت: مگر دستور جدید قاضی به شما نرسیده است؟
جلاد گفت: آخرین دستور همین است.
حاکم گفت: این مرد بی گناه است او را آزاد کنید. قاتل اصلی دیشب به کاخ من آمد و گفت وقتی خبر اعدام این مرد را شنیده ناراحت شده که خون این مرد هم به گردن او بیافتد و با اینکه می ترسیده خودش را معرفی کرد. من هم او را نزد قاضی فرستادم و سفارش کردم که مجازاتش را تخفیف دهد.
مرد مسافر را آزاد کردند و او گفت: اگر مرا از آن ستون به این ستون نمی بستید تا حالا مرا اعدام کرده بودید. اگر خدا بخواهد از این ستون به آن ستون فرج است.
این ضرب المثل را هنگامی به کار می برند که فردی ناامید است و او را دلداری می دهند که در اندک فرصتی راه چاره پیدا می شود. (فرج به معنای گشایش در کار و رفع مشکل)
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان آموخته های علمی پسر در صومعه و درکی از خدا
خانواده ای پسرشان را برای تعلیمات مذهبی به صومعه ای سپردند . وقتی پسر ۲۴ ساله شد روزی پدرش از او پرسید : آیا می توانی پس از این همه تحصیل بگویی چگونه می توان درک کرد خدا در همه چیز وجود دارد؟
پسر شروع کرد به نقل از متون مقدس ...
اما پدرش گفت این هایی که می گویی خیلی پیچیده است راه ساده تری نمی دانی؟
پسر گفت: نمی دانم پدر من مرد با فرهنگی هستم و برای توضیح هر چیزی باید از فرهنگ و آموخته هایم استفاده کنم!
پدر ناله کرد: من تو را به صومعه فرستادم و فقط پولم را هدر دادم!
بعد دست پسرش را گرفت و او را به آشپزخانه برد ظرفی را پر آب کرد و در آن مقداری نمک ریخت.
بعد همراه پسرش به شهر رفتند. بعد از برگشت پدر به پسرش گفت ظرف نمک را بیاور و به او گفت: نمک ها را می بینی؟
پسر گفت: نه نامرئی شدند !
پدر گفت : کمی از آب بچش !
پسر گفت : شور است !
پدر گفت : سال ها درس خواندی و نمی توانی خیلی ساده توضیح بدهی خدا در همه چیز وجود دارد. من ظرف آبی برداشتم اسم خدا را گذاشتم نمک و به راحتی این را توضیح دادم که خدا چگونه در همه چیز وجود دارد طوری که یک بی سواد هم می فهم . پسرم لطفا دانشی که تو را از مردم دور می کند کنار بگذار و دنبال دانشی برو که تو را به مردم نزدیک کند
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales