eitaa logo
کانال بستجی♨️
5.6هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
48 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان قاچاق کیسه های شن و ماسه و مامور گمرک مردی با دوچرخه* به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور گمرک می پرسد: درون کیسه ها چیست؟ و او می گوید: شن و ماسه . مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک است، یک شبانه روز او را بازداشت می کند، ولی پس از بازرسی های فراوان، به جز ماسه و شن و احیاناً سنگ، چیز دیگری نمی یابد. بنابر این به او اجازه عبور می دهد. هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و تکرار همان ماجرا. این موضوع سالها و هر هفته یک بار تکرار می شود و مامور چیزی نمی یابد! تا اینکه زمان سپری می شود و بعد از سال ها مامور مرزی گمرک بازنشسته می شود. پس از چند سال، مامور بازنشسته قصه ما، همان مرد را در جایی می بیند؛ که حالا او نیز پیرمردی فرتوت شده است؛ پس از سلام و احوالپرسی، به او می گوید: من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ولی هیچ وقت نفهمیدم چی قاچاق می کردی؟ راستش را بگو. حالا که من بازنشسته شده ام و مامور گمرک نیستم، ولی دوست دارم بدانم که چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ مرد پاسخ می دهد: دوچرخه! گاهی در مسابقه زندگی آن قدر درگیر برنده شدن و تندتر دویدن از بقیه و نفر اول شدن هستیم که وقتی به خط پایان می رسیم متوجه می شویم اگر چه نفر اول شده ایم ولی آن قدر به درون خود بی توجه بوده ایم، آن قدر از اصل خود غافل مانده ایم که دیگر حتی فریاد من را دریاب و من را هم ببین درونمان، شنیده نمی شود. ما صورتکی به صورت گذاشته بودیم و اکنون خسته و کلافه مان کرده و آن چنان به صورتمان چسبیده، که اصلا قابل برداشتن نیست! زیرا که در زیر آن صورتک چیزی باقی نمانده است! خلاصه کلام آن قدر در حاشیه زندگی دویدیم که اصل زندگی و وجود خودمان را فراموش کرده و از آن غافل شده ایم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
💯سه ختم معجزه گر از آیت الکرسی 👌 با ختم این سه آیه معجزه گر میتونی در عرض سه روز به خواسته هات برسی 😍 رسیدن به حاجات بزرگ مشکلات سنگین رسیدن به روزی فراوان و برکت وارد زندگی شدن گشایش محبت عمق در زندگی معجزات این سوره چه کارهایی که نمیکند 😳👇🏻 😍http://eitaa.com/joinchat/1867382803C75dfd5079d
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
⚫️ آیت الکرسی 🔹فقط یکبار این ختم رو بخون و به عشق خود برسید و حاجت بگیرید 💸 برای ثروت و برکت بخوانید با این ختم به خواسته هاتون برسید 👌خیلی حاجت میده👇🏻👇🏻 http://eitaa.com/joinchat/1867382803C75dfd5079d
داستان انار در بحرین و ملاقات محمد بن عیسی با امام زمان(عج)(قسمت اول) سایت پندآموز داستانهای کوتاه پندآموز عکس مسجد مقدس جمکران در قم در موقع شب. تصویر در شب گرفته شده و گنبدها و گلدسته ها و بخشی از حیاط مسجد و انبوه زائران امام زمان(عج) در حیاط مسجد در تصویر دیده می شود داستان شماره ٩٠٣ : داستان انار در بحرین و ملاقات محمد بن عیسی با امام زمان(عج) ماجرای اناری که با کلک و حقه وزیر بحرینی عباراتی روی آن ایجاد شده بود که با استغاثه اهالی بحرین به امام زمان(عج) خاتمه یافت در سرزمین بحرین از دیرباز گروهی از شیعیان زندگی می کرده اند. در قرن هفتم، امیر و والی بحرین از نواصب و دشمنان سرسخت شیعه بود. وزیری داشت که از وی خبیث تر و بغضش به شیعه زیادتر بود. روزی وزیر، اناری نزد حاکم آورد که بر آن نوشته شده بود: لا اله الا الله. محمد رسول الله. ابوبکر و عمر و عثمان و علی خلفاء رسول الله! حاکم، هنگامی که به نوشته با دقت نگریست، پنداشت که این خطوط به قلم قدرت الهی، بر انار نگاشته شده و کار بشر نیست. به وزیر گفت: این نشانه ای است روشن و حجتی قوی بر باطل بودن مذهب رافضیان (شیعیان). وزیر پیشنهاد کرد که امیر، علما و شخصیت های شیعی را جمع کند و انار را به آنان نشان دهد. اگر از مذهب تشیع دست برداشتند و مذهب اهل تسنن را پذیرفتند، آنان را به حال خویش نهد و اگر امتناع کردند و از مذهب خویش دست برنداشتند، آنان را میان سه امر مخیر کند: اول آن که جزیه دهند؛ چنان که نامسلمانان مانند یهود و نصاری جزیه می دهند؛ یا دوم، جوابی دهند که آن دلیل را رد کند و نوشته موجود بر انار را پاسخگو باشند؛ یا سوم، والی، مردان شیعه را بکشد و زنان و فرزندانشان را به اسارت و اموالشان را به غنیمت بگیرد. والی شخصیت های شیعه را احضار کرد و انار را نشان داد و آنان را میان سه کار فوق مخیر کرد. آنها سه روز از والی مهلت خواستند. رجال و ریش سفیدان شیعه، گرد آمدند و درباره رهایی از این مشکل با یکدیگر مذاکره کردند. پس از مشورت فراوان از افراد صالح، ده نفر مرد نیک نام و صالح را برگزیدند. پس از آن از بین آن ده نفر، سه نفر را برگزیدند و قرار گذاشتند که هر شب یکی از آن سه تن به صحرا رود و به درگاه حضرت مهدی علیه السلام استغاثه کند تا از آن محنت رهایی یابند. یکی از آنان شب اول بیرون رفت، ولی به دیدار امام مشرف نشد. به همین ترتیب نفر دوم نیز به نتیجه نرسید. شب سوم، شیخ محمد بن عیسی دمستانی؛ که مردی فاضل و پرهیزگار بود؛ با پای و سر برهنه به صحرا رفت و ساعاتی از شب را به گریه و توسل و استغاثه به ساحت مقدس حضرت مهدی علیه السلام گذراند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌🌺کانالی پر از کلیپهـــــــای قشــنگ و جذااااب ☟︎︎︎☟︎︎︎ https://eitaa.com/joinchat/1133576553C04a967e24f جایی که یاد میگیری چطوری عاشق بشی و عاشقی کنی :)♥️🥂
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
Mohammad Zand Vakili موزیکدل420_68495522236748.mp3
زمان: حجم: 5.9M
مَعدن موزیکـــهای عاشقوونه و شاااددد♥️🥂 👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1133576553C04a967e24f پیشنهاد عضویت :)
داستان انار در بحرین و ملاقات محمد بن عیسی با امام زمان(عج)(قسمت دوم وپایانی) در ساعات آخر شب حضرت صاحب الزمان علیه السلام حاضر شد و فرمود: محمد بن عیسی! چرا تو را در این حالت می بینم؟ چرا به صحرا آمده ای؟ مرد از این که حاجت خود را به امام مهدی علیه السلام بگوید، امتناع ورزید. امام به وی فرمود: من صاحب الأمرم. حاجت خود را بگو. محمد بن عیسی عرض کرد: اگر شما صاحب الأمرید، ماجرای مرا می دانید و نیازی به شرح و بیان نیست. امام فرمود: برای بلایی آمده ای که درباره انار و نوشته روی آن بر شما وارد آمده است. وقتی محمد بن عیسی این مطلب را شنید، به سوی امام رفت و عرض کرد: آری ای مولای من! شما می دانید که چه بلایی بر سر ما فرود آمده است و شما امام و پناه ما هستید و بر رفع ناراحتی ما قدرت دارید. امام علیه السلام فرمود: وزیر ملعون درختی در خانه دارد. وقتی درخت بار برداشت، قالبی از گل به شکل انار ساخت. آن را درست دو نیم کرد و کلمات را به صورت معکوس در قالب نوشت. آن گاه اناری از درخت را در قالب قرار داد و قالب را بر انار بست و محکم کرد. هنگامی که انار رشد کرد و بزرگ شد، پوستش به شکل آن نوشته درآمد. فردا که پیش والی می روید، به وی بگویید: برای تو پاسخ آورده ایم، ولی پاسخ را در خانه وزیر می گوییم. وقتی شما چنین بگویی، وزیر تلاش می کند به صورتی، خود را پیش از شما به خانه برساند و قالب را نابود سازد. شما نباید اجازه بدهی برود و یا با کسی سخن بگوید. وقتی به خانه وی رفتید، به سمت راستت بنگر؛ در سمت راست غرفه و اتاقکی خواهی دید. به والی بگو ما پاسخ تو را در آن اتاق خواهیم داد. وزیر جلوگیری می کند، ولی تو باید بر این عمل اصرار ورزی و مانع گردی که وزیر پیش از تو داخل اتاقک شود و خود همراه او داخل شوی. وقتی وارد شدی، طاقچه ای خواهی دید که کیسه سفیدی در آن است. به سوی کیسه رفته، آن را بردار. قالب گِلین را می بینی که وزیر برای این حیله ساخته است. قالب را در برابر وزیر بگذار و انار را در آن بنه تا معلوم شود که انار به اندازه قالب است. سپس حضرت مهدی علیه السلام فرمود: ای محمد بن عیسی، به والی بگو ما را معجزه دیگری است و آن این که در این انار جز خاکستر و دود چیزی نیست اگر می خواهی، درستی این خبر را بدانی به وزیر امر کن آن را بشکند. وقتی وزیر آن را بشکند، خاکستر و دود بر چهره و ریش او خواهد نشست. ملاقات پایان پذیرفت و محمد بن عیسی برگشت در حالی که شادی و سرور او را فرا گرفته بود. به سوی شیعیان برگشت تا آنان را به حل مشکل بشارت دهد. صبح شد، شیعیان نزد والی رفتند. محمد بن عیسی هر چه حضرت فرموده بود، انجام داد. حاکم از کشف حقیقت و نیز این خبر حیرت آور غرق در بهت و تعجب شد و از محمّد بن عیسی پرسید: این مطالب را از کجا دانستی؟ محمد بن عیسی گفت: از امام زمان و حجت خدا بر ما. والی پرسید: امام شما کیست؟ محمد بن عیسی برایش از ائمه دوازده گانه علیهم السلام سخن گفت تا به حضرت مهدی علیه السلام رسید. والی گفت: دستت را دراز کن. من شهادت می دهم که جز الله خدایی نیست و محمد صل الله علیه و اله و سلم بنده و فرستاده او است و خلیفه بلافصل وی امیرالمؤمنین علی علیه السلام است. آن گاه به ائمه طاهرین علیهم السلام اقرار کرد و به کشتن وزیر فرمان داد و از اهل بحرین، پوزش طلبید. این داستان در میان مردم بحرین مشهور است و محمّد بن عیسی نیز در بحرین مورد احترام مردم است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شمشیر زبان و زهر برای شاعر هجوگو خیال علی بن عباس، معروف به ابن الرومی، شاعر معروف هجو گو و مدیحه سرای دوره عباسی، در نیمه قرن سوم هجری، در مجلس وزیر المعتضد عباسی، به نام قاسم بن عبیدالله، نشسته و سرگرم بود. او همیشه به قدرت منطق و بیان و شمشیر زبان خویش مغرور بود. قاسم بن عبیدالله، از زخم زبان ابن الرومی خیلی می ترسید و نگران بود، ولی ناراحتی و خشم خود را ظاهر نمی کرد. بر عکس طوری رفتار می کرد که ابن الرومی - با همه بد دلی ها و وسواس ها و احتیاط هایی که داشت و به هر چیزی فال بد می زد - از معاشرت با او پرهیز نمی کرد. قاسم محرمانه دستور داد تا در غذای ابن الرومی زهر داخل کردند. ابن الرومی بعد از آنکه خورد، متوجه شد. فورا از جا برخاست که برود. قاسم گفت: کجا می روی ؟ - به همانجا که مرا فرستادی - پس سلام مرا به پدر و مادرم برسان - من از راه جهنم نمی روم ابن الرومی به خانه خویش رفت و به معالجه پرداخت، ولی معالجه ها فایده نبخشید و بالاخره با شمشیر زبان خویش از پای در آمد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
50 مدل کیک قابلمه ای🍰 35 مدل کیک خیس ترکیه ای🍮 15 مدل سالاد ایتالیایی🥙 25  مدل شیرینی بدون فر🍪 40 مدل بستنی تابستونی🍦 25 مدل غذای محلی🍲 40 مدل دسر فوق العاده🍱 برا اولین بار👇👇😍 https://eitaa.com/joinchat/268435472Cb2a8e04868https://eitaa.com/joinchat/268435472Cb2a8e04868
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
فصل خیارشور رسیده و خیارشورای بیرونم گرونه😐 بیا اینجا خودت خیارشور بنداز😍: https://eitaa.com/joinchat/268435472Cb2a8e04868 خیارشورای بازاری رو تو خونه درست کن🥦🌶🧄 ‌
زندگی خروسی یک عقاب کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگه دارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد. جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی! تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم. مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد. بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سال ها زندگی خروسی، از دنیا رفت. تو همانی که می اندیشی، هر گاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویاهایت برو و به یاوه های مرغ و خروس های اطرافت فکر نکن. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales