eitaa logo
کانال بستجی♨️
5.6هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
51 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⛔️این ویدیو باعث تعطیلی و پلمپ شدن مراکز بوتاکس شد⛔️🤫 همه با این روش 10سال جوون میشن،حتی شما🫵🏻✅ ▫️رفع چین و چروک صورت ▫️کلاژن سازی و آبرسانی قوی پوست ▫️از بین بردن جای لک صورت ▫️دارای تاییدیه وزارت بهداشت و تحت لیسانس آلمان🇩🇪📄 🌐جهت دریافت اطلاعات بیشتر و ثبت سفارش جوانساز همین حالا روی لینک زیر بزنید تا شامل تخفیف ویژه شوید👇🏻👇🏻📲 https://landing.saamim.com/sMIBb https://landing.saamim.com/sMIBb
مردی که پول کافی برای بلیط سیرک نداشت یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند. شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیز پوشیده بودند. بچه ها همگی با ادب بودند. دو تا دو تا پشت پدر و مادرشان ، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد. وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عدد بلیط می خواهید؟ پدر جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت: 20 دلار! پدر به باجه نزدیک تر شد و به آرامی پرسید: ببخشید، گفتید چه قدر؟ متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟ ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد! مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: متشکرم آقا پدر خانواده مرد شریفی بود ولی در آن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد. بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
💯سه ختم معجزه گر از آیت الکرسی 👌 با ختم این سه آیه معجزه گر میتونی در عرض سه روز به خواسته هات برسی 😍 رسیدن به حاجات بزرگ مشکلات سنگین رسیدن به روزی فراوان و برکت وارد زندگی شدن گشایش محبت عمق در زندگی معجزات این سوره چه کارهایی که نمیکند 😳👇🏻 😍http://eitaa.com/joinchat/1867382803C75dfd5079d
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
⚫️ آیت الکرسی 🔹فقط یکبار این ختم رو بخون و به عشق خود برسید و حاجت بگیرید 💸 برای ثروت و برکت بخوانید با این ختم به خواسته هاتون برسید 👌خیلی حاجت میده..👇🏻 http://eitaa.com/joinchat/1867382803C75dfd5079d
تکلیف معلم مدرسه: قشنگ ترین کلمات برای دوستان و همکلاسی ها(قسمت اول) روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم، یک خط فاصله قرار دهند. سپس از آنها خواست که در باره قشنگترین چیزی که می توانند در مورد هر کدام از همکلاسی هایشان بگویند، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند. بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هر کدام از دانش آموزان پس از اتمام، برگه های خود را به معلم تحویل داده، کلاس را ترک کردند. روز شنبه، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت، و سپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت. روز دوشنبه، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد. شادی خاصی کلاس را فرا گرفت. معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید: واقعا ؟ ... من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! ... من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند ... دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد و اوضاع مدرسه به صورت عادی می گذشت. معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث و صحبت پرداخته اند یا نه، به هر حال گویی این موضوع را مهم تلقی نکرد. زیرا آن تکلیف هدف معلم را برآورده کرده بود. آن برگه ها نشانگر این نکته بود که همه ی دانش آموزان از تک تک همکلاسی هایشان رضایت کامل داشتند... از قضای روزگار با گذشت سال ها بچه های کلاس از یکدیگر دور افتادند و هر کدام در مکانی دیگر مشغول ادامه تحصیل، کار و زندگی شدند... چند سال بعد، مقارن با شروع جنگ، یکی از دانش آموزانی که مارک نام داشت و به خدمت سربازی اعزام شده بود در جنگ ویتنام کشته شد! همان معلم با خبردار شدن از این حادثه در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد. او تا به حال، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود. پسر کشته شده، جوان خوش قیافه و برازنده ای به نظر می رسید. کلیسا مملو از دوستان سرباز بود. دوستانش با عبور از کنار تابوت وی، مراسم وداع را بجا آوردند. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود. به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود، به سوی او آمد و پرسید: آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ معلم با تکان دادن سر پاسخ داد: چرا؟ سرباز ادامه داد: مارک همیشه در صحبت هایش از شما یاد می کرد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
• 🌹" کانالی پر از آهنگـــــــهای قشــنگ و نــاااااب😍 ...•☆• "باکلیپـــــهای جذاااااب و "عاااالــی...⚘ ☟︎︎︎☟︎︎︎☟︎︎︎♥️ https://eitaa.com/joinchat/297664985Cb5811d58d4 ❗️
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
Ali ilmanAli ilman - Man Ela Bela (1).mp3
زمان: حجم: 1.3M
♥️مَعدن آهنگهای و ناااب ☟︎︎︎ ☟︎︎︎ https://eitaa.com/joinchat/297664985Cb5811d58d4 نوستالژیهای این کانال واقعا محشره.😍👌
تکلیف معلم مدرسه: قشنگ ترین کلمات برای دوستان و همکلاسی ها (قسمت دوم وپایانی) در حین مراسم تدفین، اکثر همکلاسی های قدیمی اش برای شرکت در مراسم در آنجا گرد هم آمده بودند. پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند. پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید، به معلم گفت: ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد. او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتر یادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بار ها و بار ها تا خورده و با نوار چسب بهم متصل شده بودند را از کیفش در آورد. خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت. آن کاغذ ها، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود! مادر مارک گفت: از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم. همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند. چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت: من هنوز لیست خودم را دارم. اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم. همسر چاک گفت: چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم. مارلین گفت: من هم برای خودم هنوز برگه ام را دارم. آن را توی دفتر خاطراتم گذاشته ام. سپس ویکی، کیفش را از ساک بیرون کشید و لیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت: این همیشه با منه .... من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد. صحبت ها ادامه داشت، انگار کلاسی مثل گذشته ها با همان همکلاسی های همیشگی در آنجا تشکیل شده بود فقط جای مارک خالی بود که اینک با آرامشی ابدی آرمیده بود و دوستی ها را تا ابدیت پیوند زده بود. معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورد، بی امان گریه اش گرفت. او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند، گریه می کرد! به کسانی که دوستشان دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزش هستند، قبل از آنکه برای گفتن این حقیقت دیر شده باشد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
گاهى لیوان مشکلات زندگی را زمین بگذار استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند: 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم. استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد. استاد پرسید: خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد می گیرد. استاد گفت: حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟ شاگرد دیگری گفت : دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند : نه ! - پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ در عوض من چه باید بکنم؟ شاگردان گیج شدند . یکی از آن ها گفت : لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت : دقیقاً مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آن ها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آن ها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیش تر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود. فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آن ها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید. دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری. زندگی همین است! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
سلام✋من راضیه ملکی هستم🙋‍♀ میدونسی من اینجا تو کانالم مثل و و ، خودم میام جلو دوربین و فیلمای زنده از آشپزیم میزارم؟!!! 😍👌 ⭕️بریم که فوت و فنارو یاد بگیریم😉👇 🐠🍃مرغ و ماهی شکم پر 🍡🍞 خورشت قیمه مجلسی 🫑🌿 زرشک پلو با مرغ رستورانی ♨️ خانمها ، اینجا کلی آموزش خفن واسه ناهار و شام و مهمونی هاتون داریم😃بفرمایید😊👇 https://eitaa.com/ashpazi_ziyafat/3570https://eitaa.com/ashpazi_ziyafat/3570
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
آموزش کباب ترش تابه‌ای🍡😋👇 ⚜ مشاهده دستور پخت✅ آموزش ته چین مرغ رستورانی😃👇 ⚜ مشاهده دستور پخت✅ زرشک پلو با مرغ لاکچری🍗😋👇مشاهده دستور پخت✅