داستان عاشق شدن پری منشی شرکت برادرم (قسمت دوم وپایانی)
بعد از آن بود که حال و هوای عاشقانه پری جایش را به اضطراب قبل از ازدواج داد. پری دائم با دخترهای شرکت حرف می زد و نگران بود عروسی خوب برگزار نشود، غذا خوب نباشد، میهمان ها از قلم بیفتند و هزار تا چیز دیگر که دخترهای دم بخت تجربه کرده اند. حالا شرکت مهندسی آب و خاک برادرم شده بود یک خانواده شاد ولی مضطرب. همه منتظر بودند تا پری را به خانه بخت بفرستند تا این اطمینان را پیدا کنند که اگر پری با این بر و رو می تواند شوهری به این شاخی پیدا کند، پس جای امیدواری برای بقیه بسیار بیشتر است.
آقا بهروز هم طبق روال سابق صبح ها پری را می آورد می رساند و عصرها او را می برد ولی دیالوگ ها کمی عوض شده بود و هر کس آقابهروز را می دید بالاخره تکه ای بهش می انداخت؛ درباره ی داماد بودنش و از این حرف های بی نمک که به تازه دامادها می زنند.
بالاخره مراسم ازدواج نزدیک شد و قرار شد در آخرین جمعه ی مرداد ٧٨ آنها در باغی اطراف کرج عروسی کنند اما سه روز مانده به ازدواج بهروز غیبش زد و تمام پس انداز سال ها کار او را با خودش برد.
قرار بود پول هایشان را روی هم بگذارند و یک خانه ی نقلی بخرند که نشد و بهروز با ایران ایر به ترکیه و از آنجا به استرالیا رفت و همه ی ما را بهت زده کرد.
روز شنبه نمی دانستیم چطور سر کار برویم و چه جوری توی چشم های پری نگاه کنیم. حتی می ترسیدیم بهش زنگ بزنیم. آقای رئیس به منشی گفت: قطعاً پری مدتی نمیاد، کسی رو جاش بذارین تا حالش بهتر بشه.
اما پری صبح از همه زودتر آمد؛ با جعبه ای شیرینی. ته چشم هایش پر از اشک بود. شیرینی را به همه حتی به آقای رئیس تعارف کرد. منشی که از همه کم حوصله تر و فضول تر بود در میان بهت و ناباوری همه ی ما گفت: مگه برگشته؟ پری گفت: نه سرم کلاه گذاشت ولی مهم نیست. این چند ماه بهترین روزهای زندگیم بود.
قطره اشک کوچکی از گوشه ی چشم هایش پایین ریخت. ما فهمیدیم راست می گوید. مهم نیست که سر همه ی ما کلاه رفته بود، مهم این بود که ما ماه ها روی ابرها بودیم و با حال و هوای پری حال می کردیم.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب | آموزش تبلیغ
▪️دوره #رایگان مکالمه عربی▪️
قرعهکشی۸کمکهزینه سفرمشهد مقدس
قیمت اصلی ۶۰۰تومان
بمناسبت ماه رمضان #رایگان
🇮🇶اربعین آقای خودت باش💪
روز های پایانی تخفیف 100%
《لایو+ انیمیشن🎞+مدرک📋》
اگه از دستبدی قطعا پشیمونمیشی😉
▫️بزن رو لینک زیر👇👇▫️
https://eitaa.com/joinchat/392560975Cfd96b41e4b
#آموزشگاه_زبان_عربی_نامی
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
✅ این دوره رایگان مکالمه عربی مورد تایید هست
باتوجه به تحولات منطقه، کسانی که زبان عربی بلد باشند یک گام بلند از دیگران جلو هستند
♨️سریع ثبتنام کن تا مهلتش تموم نشده 👇
https://eitaa.com/joinchat/392560975Cfd96b41e4b
شکایت گنجشک پیش خدا از خراب شدن خانه اش
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت! فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلا ها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales