هدایت شده از حکایات مجیک🤌
.
بهترین درمان خانگی تیروئید و فشارخون 👇
https://eitaa.com/joinchat/193069372Cda0bbee8ca
.
داستان کمک پیامبر اسلام به ساره، زن آوازه خوان مکه و جاسوسی او علیه مسلمانان
ساره، زنی بود آوازه خوان و خواننده (مطربه) که در مکه اقامت داشت و در مجالس لهو و لعب شرکت می کرد و با آواز، رقص و پایکوبی مجالس لهو و لعب را گرم نگاه می داشت. چند سال پس از هجرت پیامبر(ص) از مکه به مدینه؛ بازار ساره؛ به خاطر این که از جمال افتاده بود و از آوازه خوانی و مطربی وامانده بود کساد شد و به فقر، فاقه و تنگدستی دچار شد. او از شدت پریشانی و اضطرار به مدینه آمد و به محضر پیامبر رحمت(ص) مشرف شد.
حضرت فرمود:
– ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺷﺪه ﺍﯼ؟
– ﻧﻪ
- ﺑﺮﺍﯼ ﻗﺒﻮﻝ ﺩﯾﻦ ﺍﺳﻼﻡ ﺑﻪ ﻣﺪﯾﻨﻪ ﺁﻣﺪهﺍﯼ؟
– ﻧﻪ
– ﭘﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻪ ﺁﻣﺪه اﯼ؟
همه خاندان من از قریش هستند، گروهی از آنان کشته و گروهی به مدینه مهاجرت نموده اند و پس از جنگ بدر کارم از رونق افتاده است و من از روی احتیاج به اینجا آمده ام.
پیامبر(ص) چیزی به او بخشید و به اصحاب فرمود: هر یک به اندازه تمکن و توانایی چیزی به او ببخشند. اصحاب ﮐﻤﮏ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺟﺎﻣﻪ ﻭ ﻣﺮﮐﺐ ﻭ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺩﻧﺪ.
نقل است ساره در بازگشت از مدینه، با وجود محبتهای پیامبر(ص) و یارانش، حامل نامه مهم خبرچینی و جاسوسی از مدینه بود و به محض اینکه پیامبر از موضوع نامه خبردار شد، دستور داد تا امام علی(ع) و سه نفر یارانش در بین راه، به او رسیده و نامه را از دستش گرفتند.
ماجرا این بود که یکى از مسلمانان به نام حاطب بن ابى بلتعه که در جنگ بدر و بیعت رضوان شرکت کرده بود، گرفتار یک وسوسه شیطانى شد و آن اینکه ممکن است مشرکان مکه مزاحم خانواده بى سرپرست او در مکه شوند و او مى خواست خدمتى به قریش و مشرکان مکه بکند تا نسبت به خانواده اش مزاحمت ایجاد ننمایند.
لذا ساره را دید و گفت: من نامه اى مى نویسم، آن را به اهل مکه برسان، و ده دینار (و به گفته بعضى ده درهم) نیز به او داد تا نامه را به بزرگان قریش در مکه برساند. در نامه چنین نوشته بود: رسول خدا (صلى الله علیه وآله) قصد دارد به سوى شما آید، آماده دفاع باشید!
این ماجرا درست قبل از فتح مکه به دست مسلمانان صورت گرفت و پیامبر اسلام می خواست هیچ خبرى از حرکت مسلمانان و ارتش اسلام به سوى مکه به آنها نرسد و چنین هم شد. به همین دلیل اهل مکه در برابر ورود لشکر اسلام کاملا غافلگیر شدند و این موضوع سبب شد که بزرگترین پایگاه مشرکان (مکه) تقریباً بدون جنگ و خونریزى به دست مسلمین بیفتد و این کار بسیار مهمى بود، در حالى که اگر آن زن جاسوس به هدف خود مى رسید، شاید خون هاى زیادى ریخته مى شد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب | آموزش تبلیغ
چرا نباید " پای مرغ " بخوریم ؟😨🐔
چرا نباید در حمام " ادرار" کنیم ؟🤪
چرا نباید "باد شکم " نگه داریم ؟💨
چرا روی "سنگ قبر" آب میریزند ؟💧
چرا نباید روی "سنگ قبر"پا بگذاریم؟🦶
https://eitaa.com/joinchat/2535194792C2163715986
جواب تمامی چراهای شما ⬆️⬆️
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
#علت_خیانت_یک_مرد__چیست؟
🚷 کدام زنان مورد علاقه مردان هستند؟
🚷 مردان چه زنانی بیشتر دوست دارند؟
🚷 زنان با چه کارها مردان را از خود فراری میدهند؟😱
👇🏼👇🏼👇🏼
https://eitaa.com/joinchat/2535194792C2163715986
داستان ضرب المثل: وقتی همه کدخدا باشند ده ویران می شود(قسمت اول)
در روزگاران گذشته پادشاهی بود که یک وزیر عاقل و زیرک داشت. در آن دوران، شکار آهو امر مرسومی بود. روزی از روزها پادشاه تصمیم گرفت به شکار برود. بنابراین همراه وزیر دانا و کاردان سوار بر اسب و راهی دشت و بیابان شدند. وقتی به شکارگاه رسیدند تیر و کمان به دست، به سمت آهویی تیرهایی پرتاب کردند ولی از قضا از آنجایی که آهو زرنگ و چابک و تیزرو بود، هرچه پادشاه و وزیرش تلاش کردند هیچ کدام از تیرها به آهو نخورد و فرار کرد. شاه و وزیرش به دنبال آهو تاختند، اما فایده ای نداشت و آهو از دست آنها فرار کرد و ناپدید شد.
شاه و وزیر خسته و کوفته به مسیرشان ادامه دادند تا اینکه کم کم توانستند از دور یک آبادی ببینند. وزیر گفت: جناب پادشاه ما چندین ساعت است که به دنبال آهو هستیم و خیلی از شکارگاه دور شده ایم. بهتر است به این آبادی برویم تا هم سرکشی کرده باشیم و هم اینکه کمی استراحت کنیم و غذای تازه بخوریم و بعد از استراحت به شکارگاه برگردیم.
آنها کمی که جلوتر آمدند با یک روستای سر سبز و آباد مواجه شدند که در آن بیابان، برایشان غیرمنتظره بود. این روستا درخت های سرسبز و پرباری داشت به طوری که تمام شاخه های درختان پر از میوه های رنگارنگ بود. مردم روستا خیلی زود از حضور پادشاه و وزیر در آبادیشان مطلع شدند و این خبر را به اطلاع کدخدای ده رساندند.
کدخدا به سرعت بعضی از افراد روستا را جمع کرد و به هرکدام از آنها دستوری داد تا بتوانند به بهترین نحو از پادشاه پذیرایی کنند. مردم هم همین کار را کردند یکی رفت و میوه های تازه برای آنها آورد. گروهی برای تدارک غذا آماده شدند. عده ای مکانی را برای استراحت چند ساعته آنها در نظر گرفتند و عده ای هم مشغول پذیرایی از آنها شدند.
پذیرایی آنها آنقدر منظم و مرتب بود که پادشاه حتی تصورش را هم نمی کرد که این همه کار به این سرعت و در کمترین زمان ممکن اتفاق افتاده باشد به طوری که پادشاه همه سختی که برای شکار آهو کشیده بود و ناکام مانده بود را فراموش کرد.
وقتی پادشاه از غذا سیر شد و حسابی استراحت کرد. به وزیرش گفت: این آبادی چطور وسط این دشت، این قدر آباد و مردمش شاد و راضی هستند؟
وزیر گفت: دلیل این همه نظم و انضباط یک کدخدای مدیر و مدبر می تواند باشد که توانسته از تمام توانایی مردم ده خود استفاده کند.
شاه گفت: نه، فکر نمی کنم. مردم این روستا خودشان انسان های منظم و کار بلدی هستند.
وزیر گفت: حرف شما درست، ولی شما قدرت مدیریت را دست کم نگیرید. بدون شک این ده کدخدای خوبی دارد و مردمش قانونمدار هستند، اگر بخواهید نشانتان می دهم که اگر این کدخدا را از سر مردم برداریم این گونه دیگر نخواهند بود.
شاه گفت: رعایت قانون و کدخدای خوب، با سرسبزی و آبادانی روستا چه ارتباطی دارد!
وزیر گفت: یک سال به من فرصت بدهید تا در عمل جواب شما را بدهم.
شاه قبول کرد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب | آموزش تبلیغ
🦿درمان دیسک کمر و گردن #بدون_عَمَل
اگه دیسک کمر داری قبل از عمل و فیزیوتراپی دو دقیقه این راه طبیعی که میگمو انجام بده
راحت از شرّ کمر درد خلاص میشی😇
با این کار ساده خون رسانی ناحیه درد رو زیاد میکنی بعد بدن خودشو ترمیم میکنه 😍👇
https://eitaa.com/joinchat/3498508525Cc3548bddf5
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
اگه فقط پای چپ
یا فقط پای راستت گزگز میکنه :
👈🏻 حتما این مطلب رو بخونید
داستان ضرب المثل: وقتی همه کدخدا باشند ده ویران می شود(قسمت دوم و پایانی)
موقعی که شاه و وزیرش خواستند از آن آبادی خارج شوند، وزیر رو به اهالی روستا کرد و گفت: شاه از دیدن روستای آباد و پر برکت شما خیلی خوشحال شده است. فکر می کنم هریک از شما اهالی این روستا، آدمهای با فهم و شعوری هستید. به همین خاطر، شاه دستور داده این روستا نیازی به کدخدا ندارد و مردم خودشان می توانند روستا را بچرخانند. در حقیقت از امروز به بعد، همه شما کدخدایید.
اهالی روستا از این که این همه مورد توجه شاه و وزیر قرار گرفته بودند، خوشحال شدند.
شاه و وزیر وسایلشان را جمع کردند و سوار اسب ها شدند و به طرف کاخ برگشتند.
آن شب در روستا همه خوشحال بودند. فردای آن روز کدخدا طبق عادت، مسئول آبیاری روستا (میراب) را صدا کرد و گفت: برنامه تقسیم آب را بیاور ببینم امروز آب رودخانه باید به باغ کدام یک از اهالی روستا برود.
میرآب، لبخندی زد و گفت: من دیگر مسئول آبیاری نیستم. همانطوری که شاه دستور داده، خودم برای خودم یک کدخدا هستم و دیگر کاری با قانون و برنامه شما ندارم.
و آبیار، دستیارش را صدا کرد و گفت: آهای پسر! سریع بیل و کلنگت را بردار و آب رودخانه را به طرف باغ خودم بفرست.
دستیار میراب هم لبخندی زد و گفت: از امروز من خودم کدخدا هستم و می دانم که چه کاری باید بکنم. نیازی هم به در برنامه و دستور شما ندارم.
به هر حال از آن روز به بعد، آسیابان هم کارش را رها کرد و گفت: من آسیابان نیستم، کدخدا هستم. نانوا در دکان نانوایی اش را باز نکرد و گفت: من کدخدا هستم و دیگر نانوا نیستم. خلاصه هیچ کس حاضر نشد طبق قانون و برنامه قبلی کارشان را پیش ببرند. هر کس فکر می کرد که خودش کدخداست و بقیه باید به دستورهای او گوش بدهند و عمل کنند.
به این ترتیب، کارها اصلا پیش نمی رفت. آب رودخانه به هیچ باغی راه پیدا نکرد و همینطوری فقط هدر می رفت. هیچ کس حاضر نبود حرف دیگری را گوش کند. هر کس به دیگری دستور می داد و هیچ دستوری هم اجرا نمی شد. اهالی ده با یکدیگر دعوایشان شد. همه اهالی ده، فرمانده و کدخدا شده بودند. یک سال به همین صورت پیش رفت.
سال بعد، شاه و وزیرش طبق قراری که باهم گذاشته بودند، دوباره به طرف آن ده و آبادی راه افتادند. شاه می گفت مطمئن باش که هیچ اتفاقی توی روستا نیفتاده و روستا همچنان سرسبز است. وزیرش هم می گفت کمی صبر داشته باشید تا جواب سوال سال پیش شما را بدهم.
وقتی آن دو به روستا رسیدند، از تعجب شاخ در آوردند. هیچ اثری از آن روستای سرسبز و باغهای پر از میوه و آباد نبود. مردم روستا همه ضعیف، لاغر و کثیف شده بودند. نه حمامی حمامش را گرم می کرد و نه نانوایی تنورش را. شاه خیلی ناراحت شد. به وزیرش گفت: چه بر سر این روستا آمده؟! چرا دیگر از آن همه شادی و آبادی و نعمت خبری نیست؟
وزیر گفت: وقتی همه کدخدا باشند، ده ویران می شود. یعنی وقتی در جایی هر کس فکر کند که خودش کدخداست و حرفش قانون است و نباید هیچ برنامه و قانونی را رعایت کند، همه چیز خراب می شود.
وزیر، اهالی روستا را جمع کرد و قصه را برای آنها گفت. بعد هم به همه دستور داد که مثل گذشته زیر نظر کدخدا به کار و فعالیت مشغول شوند.
از آن روز به بعد، هر وقت بخواهند اهمیت قانون و برنامه و رعایت قانون را گوشزد کنند، به این ضرب المثل «وقتی همه کدخدا باشند، ده ویران می شود» اشاره می کنند. این ضرب المثل در زبان فارسی کاربردهای زیاد دارد: وقتی افراد جامعه، جایگاه خود را نشناسند و مسئولیت پذیر نباشند، هرج و مرج و ویرانی رخ خواهد داد. وقتی مردم با یکدیگر اتحاد نداشته باشند و هر کسی ساز خودش را بزند. اگر مردم از رهبر و فرمانده خود اطاعت نکنند، آشفتگی و بی نظمی همه جا را فرا می گیرد و سنگ روی سنگ بند نخواهد شد!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب | آموزش تبلیغ
شوهره مثل پروانه میچرخه دور سَرِت! 😍💕
از وابسته کردن تا پول گرفتن
از شوهر، بدون منت. 💑
همه سیاست های زنونه رو
#رایگان یادت دادم. 🎁
بیا ببین چطوری شوهرت میشه
پروانه دور سرت. 💕🦋👇🏻👇🏻👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/4039836446C1a5f1d70b8
کافیه کلیک کنی، بقیهش با من. 👆🏻😉
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
⛔️اولین مصاحبه جنجالی با آقایون در مورد بی توجهی و سرد برخورد کردن شون👇😳
https://eitaa.com/joinchat/4039836446C1a5f1d70b8
حکایت جنگ مستاجر و صاحب خانه و حقه بازی مستاجر
کشاورز مستأجری با صاحب خانه اش جر و بحث داشت. ماه ها بود که کارشان شده بود اره بده و تیشه بگیر! اما هیچ کدامشان هم یک ذره کوتاه نمی آمد. تا این که کشاورز تصمیم گرفت به دادگاه شکایت کند.
بنابراین پیش وکیلی رفت و از او خواست که راه پیروز شدن را به او نشان بدهد. وکیل به او امیدواری زیادی نداد، چون بنا بر صحبت های کشاورز، قانون بیشتر طرف صاحب خانه را می گرفت تا او را.
بالاخره کشاورز گفت: چه طوره برای شام قاضی پیر یک جفت مرغابی سرحال درست و حسابی بفرستم؟!
وکیل با ترس و لرز گفت: تو چه کار می کنی؟! این رشوه است!
کشاورز با شرم و خجالت گفت: نه بابا، این فقط یه هدیه محترمانه است، نه بیشتر.
وکیل جواب داد: همینه که بهت می گم، اگه می خوای فرصتت رو از دست بدی، این کار رو بکن!
خلاصه کشاورز به دادگاه رفت و وکیل را هم مثل بقیه متعجب کرد. او پیروز شد!
کشاورز همین طور که دادگاه را ترک می کرد به طرف وکیلش برگشت و گفت: مرغابی ها رو فرستادم.
وکیل گفت: نه؟!... جدی که نمیگی؟!
کشاورز گفت : چرا؟! اما به اسم صاحب خونه ام فرستادم!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب | آموزش تبلیغ
▪️دوره #رایگان مکالمه عربی▪️
قرعهکشی۸کمکهزینه سفرمشهد مقدس
قیمت اصلی ۶۰۰تومان
بمناسبت ماه رمضان #رایگان
🇮🇶اربعین آقای خودت باش💪
روز های پایانی تخفیف 100%
《لایو+ انیمیشن🎞+مدرک📋》
اگه از دستبدی قطعا پشیمونمیشی😉
▫️بزن رو لینک زیر👇👇▫️
https://eitaa.com/joinchat/392560975Cfd96b41e4b
#آموزشگاه_زبان_عربی_نامی