eitaa logo
کانال بستجی♨️
5.6هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
45 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
چرا نباید " پای مرغ "  بخوریم ؟😨🐔 چرا نباید در حمام " ادرار"  کنیم ؟🤪 چرا نباید  "باد شکم "  نگه داریم ؟💨 چرا روی  "سنگ قبر"  آب میریزند ؟💧 چرا نباید روی "سنگ قبر"پا بگذاریم؟🦶 https://eitaa.com/joinchat/2535194792C2163715986 جواب تمامی چراهای شما ⬆️⬆️
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
؟ 🚷 کدام زنان مورد علاقه مردان هستند؟ 🚷 مردان چه زنانی بیشتر دوست دارند؟ 🚷 زنان با چه کارها مردان را از خود فراری می‌دهند؟😱 👇🏼👇🏼👇🏼 https://eitaa.com/joinchat/2535194792C2163715986
داستان ضرب المثل: وقتی همه کدخدا باشند ده ویران می شود(قسمت اول) در روزگاران گذشته پادشاهی بود که یک وزیر عاقل و زیرک داشت. در آن دوران، شکار آهو امر مرسومی بود. روزی از روزها پادشاه تصمیم گرفت به شکار برود. بنابراین همراه وزیر دانا و کاردان سوار بر اسب و راهی دشت و بیابان شدند. وقتی به شکارگاه رسیدند تیر و کمان به دست، به سمت آهویی تیرهایی پرتاب کردند ولی از قضا از آنجایی که آهو زرنگ و چابک و تیزرو بود، هرچه پادشاه و وزیرش تلاش کردند هیچ کدام از تیرها به آهو نخورد و فرار کرد. شاه و وزیرش به دنبال آهو تاختند، اما فایده ای نداشت و آهو از دست آنها فرار کرد و ناپدید شد. شاه و وزیر خسته و کوفته به مسیرشان ادامه دادند تا اینکه کم کم توانستند از دور یک آبادی ببینند. وزیر گفت: جناب پادشاه ما چندین ساعت است که به دنبال آهو هستیم و خیلی از شکارگاه دور شده ایم. بهتر است به این آبادی برویم تا هم سرکشی کرده باشیم و هم اینکه کمی استراحت کنیم و غذای تازه بخوریم و بعد از استراحت به شکارگاه برگردیم. آنها کمی که جلوتر آمدند با یک روستای سر سبز و آباد مواجه شدند که در آن بیابان، برایشان غیرمنتظره بود. این روستا درخت های سرسبز و پرباری داشت به طوری که تمام شاخه های درختان پر از میوه های رنگارنگ بود. مردم روستا خیلی زود از حضور پادشاه و وزیر در آبادیشان مطلع شدند و این خبر را به اطلاع کدخدای ده رساندند. کدخدا به سرعت بعضی از افراد روستا را جمع کرد و به هرکدام از آنها دستوری داد تا بتوانند به بهترین نحو از پادشاه پذیرایی کنند. مردم هم همین کار را کردند یکی رفت و میوه های تازه برای آنها آورد. گروهی برای تدارک غذا آماده شدند. عده ای مکانی را برای استراحت چند ساعته آنها در نظر گرفتند و عده ای هم مشغول پذیرایی از آنها شدند. پذیرایی آنها آنقدر منظم و مرتب بود که پادشاه حتی تصورش را هم نمی کرد که این همه کار به این سرعت و در کمترین زمان ممکن اتفاق افتاده باشد به طوری که پادشاه همه سختی که برای شکار آهو کشیده بود و ناکام مانده بود را فراموش کرد. وقتی پادشاه از غذا سیر شد و حسابی استراحت کرد. به وزیرش گفت: این آبادی چطور وسط این دشت، این قدر آباد و مردمش شاد و راضی هستند؟ وزیر گفت: دلیل این همه نظم و انضباط یک کدخدای مدیر و مدبر می تواند باشد که توانسته از تمام توانایی مردم ده خود استفاده کند. شاه گفت: نه، فکر نمی کنم. مردم این روستا خودشان انسان های منظم و کار بلدی هستند. وزیر گفت: حرف شما درست، ولی شما قدرت مدیریت را دست کم نگیرید. بدون شک این ده کدخدای خوبی دارد و مردمش قانونمدار هستند، اگر بخواهید نشانتان می دهم که اگر این کدخدا را از سر مردم برداریم این گونه دیگر نخواهند بود. شاه گفت: رعایت قانون و کدخدای خوب، با سرسبزی و آبادانی روستا چه ارتباطی دارد! وزیر گفت: یک سال به من فرصت بدهید تا در عمل جواب شما را بدهم. شاه قبول کرد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
🦿درمان دیسک کمر و گردن اگه دیسک کمر داری قبل از عمل و فیزیوتراپی دو دقیقه این راه طبیعی که میگمو انجام بده راحت از شرّ کمر درد خلاص میشی😇 با این کار ساده خون رسانی ناحیه درد رو زیاد میکنی بعد بدن خودشو ترمیم میکنه 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/3498508525Cc3548bddf5
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
‌‌ اگه فقط پای چپ یا فقط پای راستت گزگز میکنه : 👈🏻 حتما این مطلب رو بخونید
داستان ضرب المثل: وقتی همه کدخدا باشند ده ویران می شود(قسمت دوم و پایانی) موقعی که شاه و وزیرش خواستند از آن آبادی خارج شوند، وزیر رو به اهالی روستا کرد و گفت: شاه از دیدن روستای آباد و پر برکت شما خیلی خوشحال شده است. فکر می کنم هریک از شما اهالی این روستا، آدمهای با فهم و شعوری هستید. به همین خاطر، شاه دستور داده این روستا نیازی به کدخدا ندارد و مردم خودشان می توانند روستا را بچرخانند. در حقیقت از امروز به بعد، همه شما کدخدایید. اهالی روستا از این که این همه مورد توجه شاه و وزیر قرار گرفته بودند، خوشحال شدند. شاه و وزیر وسایلشان را جمع کردند و سوار اسب ها شدند و به طرف کاخ برگشتند. آن شب در روستا همه خوشحال بودند. فردای آن روز کدخدا طبق عادت، مسئول آبیاری روستا (میراب) را صدا کرد و گفت: برنامه تقسیم آب را بیاور ببینم امروز آب رودخانه باید به باغ کدام یک از اهالی روستا برود. میرآب، لبخندی زد و گفت: من دیگر مسئول آبیاری نیستم. همانطوری که شاه دستور داده، خودم برای خودم یک کدخدا هستم و دیگر کاری با قانون و برنامه شما ندارم. و آبیار، دستیارش را صدا کرد و گفت: آهای پسر! سریع بیل و کلنگت را بردار و آب رودخانه را به طرف باغ خودم بفرست. دستیار میراب هم لبخندی زد و گفت: از امروز من خودم کدخدا هستم و می دانم که چه کاری باید بکنم. نیازی هم به در برنامه و دستور شما ندارم. به هر حال از آن روز به بعد، آسیابان هم کارش را رها کرد و گفت: من آسیابان نیستم، کدخدا هستم. نانوا در دکان نانوایی اش را باز نکرد و گفت: من کدخدا هستم و دیگر نانوا نیستم. خلاصه هیچ کس حاضر نشد طبق قانون و برنامه قبلی کارشان را پیش ببرند. هر کس فکر می کرد که خودش کدخداست و بقیه باید به دستورهای او گوش بدهند و عمل کنند. به این ترتیب، کارها اصلا پیش نمی رفت. آب رودخانه به هیچ باغی راه پیدا نکرد و همینطوری فقط هدر می رفت. هیچ کس حاضر نبود حرف دیگری را گوش کند. هر کس به دیگری دستور می داد و هیچ دستوری هم اجرا نمی شد. اهالی ده با یکدیگر دعوایشان شد. همه اهالی ده، فرمانده و کدخدا شده بودند. یک سال به همین صورت پیش رفت. سال بعد، شاه و وزیرش طبق قراری که باهم گذاشته بودند، دوباره به طرف آن ده و آبادی راه افتادند. شاه می گفت مطمئن باش که هیچ اتفاقی توی روستا نیفتاده و روستا همچنان سرسبز است. وزیرش هم می گفت کمی صبر داشته باشید تا جواب سوال سال پیش شما را بدهم. وقتی آن دو به روستا رسیدند، از تعجب شاخ در آوردند. هیچ اثری از آن روستای سرسبز و باغهای پر از میوه و آباد نبود. مردم روستا همه ضعیف، لاغر و کثیف شده بودند. نه حمامی حمامش را گرم می کرد و نه نانوایی تنورش را. شاه خیلی ناراحت شد. به وزیرش گفت: چه بر سر این روستا آمده؟! چرا دیگر از آن همه شادی و آبادی و نعمت خبری نیست؟ وزیر گفت: وقتی همه کدخدا باشند، ده ویران می شود. یعنی وقتی در جایی هر کس فکر کند که خودش کدخداست و حرفش قانون است و نباید هیچ برنامه و قانونی را رعایت کند، همه چیز خراب می شود. وزیر، اهالی روستا را جمع کرد و قصه را برای آنها گفت. بعد هم به همه دستور داد که مثل گذشته زیر نظر کدخدا به کار و فعالیت مشغول شوند. از آن روز به بعد، هر وقت بخواهند اهمیت قانون و برنامه و رعایت قانون را گوشزد کنند، به این ضرب المثل «وقتی همه کدخدا باشند، ده ویران می شود» اشاره می کنند. این ضرب المثل در زبان فارسی کاربردهای زیاد دارد: وقتی افراد جامعه، جایگاه خود را نشناسند و مسئولیت پذیر نباشند، هرج و مرج و ویرانی رخ خواهد داد. وقتی مردم با یکدیگر اتحاد نداشته باشند و هر کسی ساز خودش را بزند. اگر مردم از رهبر و فرمانده خود اطاعت نکنند، آشفتگی و بی نظمی همه جا را فرا می گیرد و سنگ روی سنگ بند نخواهد شد! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
شوهره مثل پروانه می‌چرخه دور سَرِت! 😍💕 از وابسته کردن تا پول گرفتن از شوهر، بدون منت. 💑 همه سیاست های زنونه رو یادت دادم. 🎁 بیا ببین چطوری شوهرت میشه پروانه دور سرت. 💕🦋👇🏻👇🏻👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/4039836446C1a5f1d70b8 کافیه کلیک کنی، بقیه‌ش با من. 👆🏻😉
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
⛔️اولین مصاحبه جنجالی با آقایون در مورد بی توجهی و سرد برخورد کردن شون👇😳 https://eitaa.com/joinchat/4039836446C1a5f1d70b8
حکایت جنگ مستاجر و صاحب خانه و حقه بازی مستاجر کشاورز مستأجری با صاحب خانه اش جر و بحث داشت. ماه ها بود که کارشان شده بود اره بده و تیشه بگیر! اما هیچ کدامشان هم یک ذره کوتاه نمی آمد. تا این که کشاورز تصمیم گرفت به دادگاه شکایت کند. بنابراین پیش وکیلی رفت و از او خواست که راه پیروز شدن را به او نشان بدهد. وکیل به او امیدواری زیادی نداد، چون بنا بر صحبت های کشاورز، قانون بیشتر طرف صاحب خانه را می گرفت تا او را. بالاخره کشاورز گفت: چه طوره برای شام قاضی پیر یک جفت مرغابی سرحال درست و حسابی بفرستم؟! وکیل با ترس و لرز گفت: تو چه کار می کنی؟! این رشوه است! کشاورز با شرم و خجالت گفت: نه بابا، این فقط یه هدیه محترمانه است، نه بیشتر. وکیل جواب داد: همینه که بهت می گم، اگه می خوای فرصتت رو از دست بدی، این کار رو بکن! خلاصه کشاورز به دادگاه رفت و وکیل را هم مثل بقیه متعجب کرد. او پیروز شد! کشاورز همین طور که دادگاه را ترک می کرد به طرف وکیلش برگشت و گفت: مرغابی ها رو فرستادم. وکیل گفت: نه؟!... جدی که نمیگی؟! کشاورز گفت : چرا؟! اما به اسم صاحب خونه ام فرستادم! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
▪️دوره‌ مکالمه عربی▪️ قرعه‌کشی۸کمک‌هزینه سفرمشهد‌ مقدس قیمت اصلی ۶۰۰تومان بمناسبت ماه رمضان 🇮🇶اربعین آقای خودت باش💪 روز های پایانی تخفیف 100% 《لایو+ انیمیشن🎞+مدرک📋》 اگه از دست‌بدی قطعا پشیمون‌میشی😉 ▫️بزن رو لینک زیر👇👇▫️ https://eitaa.com/joinchat/392560975Cfd96b41e4b
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
✅ این دوره رایگان مکالمه عربی مورد تایید هست. باتوجه به تحولات منطقه، کسانی که زبان عربی بلد باشند یک گام بلند از دیگران جلو هستند... ♨️سریع ثبت‌نام کن تا مهلتش تموم نشده 👇 https://eitaa.com/joinchat/392560975Cfd96b41e4b
داستان بی بی بانو شطیطه نیشابوری(قسمت اول) بانو شطیطه از جمله زنان مؤمنه، صالحه و فاضله ای بود که در زمان حضرت موسی بن جعفر(ع) زندگی می کرده است و ارادت خاصی به حضرت موسی بن جعفر(ع) داشت و از این رو، این بانوی گرانقدر مورد لطف حضرتش بود؛ از جمله فرستادن لباس خلعت و حاضر شدن امام بر جنازه ایشان برای خواندن نماز میّت قبل از خاکسپاری. آنچه در تاریخ در خصوص این بانوی مسلمان نقل شده چنین است: شیعیان نیشابور، در زمان امامت امام کاظم(ع) جمع شده و شخصی به نام محمّد بن علی نیشابوری، معروف به ابوجعفر خراسانی را انتخاب کردند تا به مدینه برود و حقوق شرعی و هدایای شیعیان آن سامان را خدمت امام هفتم(ع) تقدیم کند. آنها سی هزار دینار، پنجاه هزار درهم، مقداری جامه و پارچه را به همراه دفتری مُهر و موم شده که در آن هفتاد ورق که در هر یک، صورت مسئله ای شرعی نوشته شده بود، به او سپردند و به وی گفتند: هرگاه خدمت امام رسیدی، سؤالات و دفتر را به آن حضرت تسلیم نما و فردا صبح آنها را بازپس گیر. اگر دیدی که مُهر و مُومِ دفتر شکسته نشده، خودت مُهر آنها را بشکن و ببین که آیا امام بدون شکستن مُهر و مُوم، پاسخ سؤالات را داده است یا خیر؟ اگر پاسخ آنها را بدون شکستِ مُهر و موم دفتر، داده و نوشته است، بدان که او همان امام است و ایشان شایسته اَخذ اموال است وگرنه اموال را به ما برگردان. (شیعیان خراسان با این آزمون می خواستند امام حقیقی را شناخته و به او یقیین کنند و بدین وسیله فریب مدّعیان دروغین امامت را نخورند). در هنگام حرکت نماینده نیشابوریان (محمّدبن علی نیشابوری) بانوی بزرگواری به نام شطیطه که از پارسایان و زاهدان زمان خود بود، به نزد وی آمده، مبلغ یک درهم به همراه یک قطعه پارچه به او داد و گفت: ای اباجعفر! در حالِ من، از حقِّ امام، این مقدار تعلّق گرفته، این را خدمت امام برسان. محمّد بن علی نیشابوری به او گفت: من خجالت می کشم که این وَجه ناقابل را خدمت امام دهم. شطیطه گفت: خداوند از حق خجالت نمی کشد (منظور آنکه حقوق امام را، اگر چه اندک، باید پرداخت). آنچه بر ذمّه من است، همین مقدار است. می خواهم در حالی خدا را ملاقات کنم که چیزی از حقِّ امام، در گردن من نباشد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales