داستان ضرب المثل: وقتی همه کدخدا باشند ده ویران می شود(قسمت دوم و پایانی)
موقعی که شاه و وزیرش خواستند از آن آبادی خارج شوند، وزیر رو به اهالی روستا کرد و گفت: شاه از دیدن روستای آباد و پر برکت شما خیلی خوشحال شده است. فکر می کنم هریک از شما اهالی این روستا، آدمهای با فهم و شعوری هستید. به همین خاطر، شاه دستور داده این روستا نیازی به کدخدا ندارد و مردم خودشان می توانند روستا را بچرخانند. در حقیقت از امروز به بعد، همه شما کدخدایید.
اهالی روستا از این که این همه مورد توجه شاه و وزیر قرار گرفته بودند، خوشحال شدند.
شاه و وزیر وسایلشان را جمع کردند و سوار اسب ها شدند و به طرف کاخ برگشتند.
آن شب در روستا همه خوشحال بودند. فردای آن روز کدخدا طبق عادت، مسئول آبیاری روستا (میراب) را صدا کرد و گفت: برنامه تقسیم آب را بیاور ببینم امروز آب رودخانه باید به باغ کدام یک از اهالی روستا برود.
میرآب، لبخندی زد و گفت: من دیگر مسئول آبیاری نیستم. همانطوری که شاه دستور داده، خودم برای خودم یک کدخدا هستم و دیگر کاری با قانون و برنامه شما ندارم.
و آبیار، دستیارش را صدا کرد و گفت: آهای پسر! سریع بیل و کلنگت را بردار و آب رودخانه را به طرف باغ خودم بفرست.
دستیار میراب هم لبخندی زد و گفت: از امروز من خودم کدخدا هستم و می دانم که چه کاری باید بکنم. نیازی هم به در برنامه و دستور شما ندارم.
به هر حال از آن روز به بعد، آسیابان هم کارش را رها کرد و گفت: من آسیابان نیستم، کدخدا هستم. نانوا در دکان نانوایی اش را باز نکرد و گفت: من کدخدا هستم و دیگر نانوا نیستم. خلاصه هیچ کس حاضر نشد طبق قانون و برنامه قبلی کارشان را پیش ببرند. هر کس فکر می کرد که خودش کدخداست و بقیه باید به دستورهای او گوش بدهند و عمل کنند.
به این ترتیب، کارها اصلا پیش نمی رفت. آب رودخانه به هیچ باغی راه پیدا نکرد و همینطوری فقط هدر می رفت. هیچ کس حاضر نبود حرف دیگری را گوش کند. هر کس به دیگری دستور می داد و هیچ دستوری هم اجرا نمی شد. اهالی ده با یکدیگر دعوایشان شد. همه اهالی ده، فرمانده و کدخدا شده بودند. یک سال به همین صورت پیش رفت.
سال بعد، شاه و وزیرش طبق قراری که باهم گذاشته بودند، دوباره به طرف آن ده و آبادی راه افتادند. شاه می گفت مطمئن باش که هیچ اتفاقی توی روستا نیفتاده و روستا همچنان سرسبز است. وزیرش هم می گفت کمی صبر داشته باشید تا جواب سوال سال پیش شما را بدهم.
وقتی آن دو به روستا رسیدند، از تعجب شاخ در آوردند. هیچ اثری از آن روستای سرسبز و باغهای پر از میوه و آباد نبود. مردم روستا همه ضعیف، لاغر و کثیف شده بودند. نه حمامی حمامش را گرم می کرد و نه نانوایی تنورش را. شاه خیلی ناراحت شد. به وزیرش گفت: چه بر سر این روستا آمده؟! چرا دیگر از آن همه شادی و آبادی و نعمت خبری نیست؟
وزیر گفت: وقتی همه کدخدا باشند، ده ویران می شود. یعنی وقتی در جایی هر کس فکر کند که خودش کدخداست و حرفش قانون است و نباید هیچ برنامه و قانونی را رعایت کند، همه چیز خراب می شود.
وزیر، اهالی روستا را جمع کرد و قصه را برای آنها گفت. بعد هم به همه دستور داد که مثل گذشته زیر نظر کدخدا به کار و فعالیت مشغول شوند.
از آن روز به بعد، هر وقت بخواهند اهمیت قانون و برنامه و رعایت قانون را گوشزد کنند، به این ضرب المثل «وقتی همه کدخدا باشند، ده ویران می شود» اشاره می کنند. این ضرب المثل در زبان فارسی کاربردهای زیاد دارد: وقتی افراد جامعه، جایگاه خود را نشناسند و مسئولیت پذیر نباشند، هرج و مرج و ویرانی رخ خواهد داد. وقتی مردم با یکدیگر اتحاد نداشته باشند و هر کسی ساز خودش را بزند. اگر مردم از رهبر و فرمانده خود اطاعت نکنند، آشفتگی و بی نظمی همه جا را فرا می گیرد و سنگ روی سنگ بند نخواهد شد!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب | آموزش تبلیغ
شوهره مثل پروانه میچرخه دور سَرِت! 😍💕
از وابسته کردن تا پول گرفتن
از شوهر، بدون منت. 💑
همه سیاست های زنونه رو
#رایگان یادت دادم. 🎁
بیا ببین چطوری شوهرت میشه
پروانه دور سرت. 💕🦋👇🏻👇🏻👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/4039836446C1a5f1d70b8
کافیه کلیک کنی، بقیهش با من. 👆🏻😉
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
⛔️اولین مصاحبه جنجالی با آقایون در مورد بی توجهی و سرد برخورد کردن شون👇😳
https://eitaa.com/joinchat/4039836446C1a5f1d70b8
حکایت جنگ مستاجر و صاحب خانه و حقه بازی مستاجر
کشاورز مستأجری با صاحب خانه اش جر و بحث داشت. ماه ها بود که کارشان شده بود اره بده و تیشه بگیر! اما هیچ کدامشان هم یک ذره کوتاه نمی آمد. تا این که کشاورز تصمیم گرفت به دادگاه شکایت کند.
بنابراین پیش وکیلی رفت و از او خواست که راه پیروز شدن را به او نشان بدهد. وکیل به او امیدواری زیادی نداد، چون بنا بر صحبت های کشاورز، قانون بیشتر طرف صاحب خانه را می گرفت تا او را.
بالاخره کشاورز گفت: چه طوره برای شام قاضی پیر یک جفت مرغابی سرحال درست و حسابی بفرستم؟!
وکیل با ترس و لرز گفت: تو چه کار می کنی؟! این رشوه است!
کشاورز با شرم و خجالت گفت: نه بابا، این فقط یه هدیه محترمانه است، نه بیشتر.
وکیل جواب داد: همینه که بهت می گم، اگه می خوای فرصتت رو از دست بدی، این کار رو بکن!
خلاصه کشاورز به دادگاه رفت و وکیل را هم مثل بقیه متعجب کرد. او پیروز شد!
کشاورز همین طور که دادگاه را ترک می کرد به طرف وکیلش برگشت و گفت: مرغابی ها رو فرستادم.
وکیل گفت: نه؟!... جدی که نمیگی؟!
کشاورز گفت : چرا؟! اما به اسم صاحب خونه ام فرستادم!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب | آموزش تبلیغ
▪️دوره #رایگان مکالمه عربی▪️
قرعهکشی۸کمکهزینه سفرمشهد مقدس
قیمت اصلی ۶۰۰تومان
بمناسبت ماه رمضان #رایگان
🇮🇶اربعین آقای خودت باش💪
روز های پایانی تخفیف 100%
《لایو+ انیمیشن🎞+مدرک📋》
اگه از دستبدی قطعا پشیمونمیشی😉
▫️بزن رو لینک زیر👇👇▫️
https://eitaa.com/joinchat/392560975Cfd96b41e4b
#آموزشگاه_زبان_عربی_نامی
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
✅ این دوره رایگان مکالمه عربی مورد تایید هست.
باتوجه به تحولات منطقه، کسانی که زبان عربی بلد باشند یک گام بلند از دیگران جلو هستند...
♨️سریع ثبتنام کن تا مهلتش تموم نشده 👇
https://eitaa.com/joinchat/392560975Cfd96b41e4b
داستان بی بی بانو شطیطه نیشابوری(قسمت اول)
بانو شطیطه از جمله زنان مؤمنه، صالحه و فاضله ای بود که در زمان حضرت موسی بن جعفر(ع) زندگی می کرده است و ارادت خاصی به حضرت موسی بن جعفر(ع) داشت و از این رو، این بانوی گرانقدر مورد لطف حضرتش بود؛ از جمله فرستادن لباس خلعت و حاضر شدن امام بر جنازه ایشان برای خواندن نماز میّت قبل از خاکسپاری.
آنچه در تاریخ در خصوص این بانوی مسلمان نقل شده چنین است:
شیعیان نیشابور، در زمان امامت امام کاظم(ع) جمع شده و شخصی به نام محمّد بن علی نیشابوری، معروف به ابوجعفر خراسانی را انتخاب کردند تا به مدینه برود و حقوق شرعی و هدایای شیعیان آن سامان را خدمت امام هفتم(ع) تقدیم کند.
آنها سی هزار دینار، پنجاه هزار درهم، مقداری جامه و پارچه را به همراه دفتری مُهر و موم شده که در آن هفتاد ورق که در هر یک، صورت مسئله ای شرعی نوشته شده بود، به او سپردند و به وی گفتند: هرگاه خدمت امام رسیدی، سؤالات و دفتر را به آن حضرت تسلیم نما و فردا صبح آنها را بازپس گیر. اگر دیدی که مُهر و مُومِ دفتر شکسته نشده، خودت مُهر آنها را بشکن و ببین که آیا امام بدون شکستن مُهر و مُوم، پاسخ سؤالات را داده است یا خیر؟
اگر پاسخ آنها را بدون شکستِ مُهر و موم دفتر، داده و نوشته است، بدان که او همان امام است و ایشان شایسته اَخذ اموال است وگرنه اموال را به ما برگردان. (شیعیان خراسان با این آزمون می خواستند امام حقیقی را شناخته و به او یقیین کنند و بدین وسیله فریب مدّعیان دروغین امامت را نخورند).
در هنگام حرکت نماینده نیشابوریان (محمّدبن علی نیشابوری) بانوی بزرگواری به نام شطیطه که از پارسایان و زاهدان زمان خود بود، به نزد وی آمده، مبلغ یک درهم به همراه یک قطعه پارچه به او داد و گفت: ای اباجعفر! در حالِ من، از حقِّ امام، این مقدار تعلّق گرفته، این را خدمت امام برسان.
محمّد بن علی نیشابوری به او گفت: من خجالت می کشم که این وَجه ناقابل را خدمت امام دهم.
شطیطه گفت: خداوند از حق خجالت نمی کشد (منظور آنکه حقوق امام را، اگر چه اندک، باید پرداخت). آنچه بر ذمّه من است، همین مقدار است. می خواهم در حالی خدا را ملاقات کنم که چیزی از حقِّ امام، در گردن من نباشد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب | آموزش تبلیغ
113.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جرم سماور رو با این دو قلم از بین ببر ✅
اینجا روشش رو ببین 👇
⬅️ مشاهده فیلم
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
علت باد زیاد شکم چیست ⁉️
علامتی که نباید نادیده گرفت .
مشاهده علت 🔻
داستان بی بی بانو شطیطه نیشابوری(قسمت دوم وپایانی)
نقل است که ابو جعفر آن مال ناچیز را گرفت و سکه را برای نشان دار بودنش، مقداری کج کرد و در کیسه ای که سکه دیگران را ریخته بود انداخت و از خراسان به مدینه آمد.
در آنجا پس از امتحانِ عبدالله اَفْطح (پسر امام صادق(ع) و مدّعی امامت پس از وی) دانست که او شایستگی مقام امامت را ندارد، لذا ناامیدانه از خانه او بیرون آمد، در این هنگام کودکی او را به خانه امام کاظم(ع) هدایت کرد.
تا چشم حضرت بر او افتاد فرمود: ای اباجعفر! چرا ناامید هستی؟! به من روی کن که حجّت و ولّیِ خدا هستم. من سؤالات شما را دیروز جواب دادم، آنها را نزد من بیاور.
ابوجعفر امانات مردم خراسان را بر حضرت عرضه کرد. اما امام(ع) هیچ کدام را قبول نکرد و فرمود: مال ما نیست، این ها را به صاحبانش بازگردان، اما امانتی نزد تو دارم از بانویی به نام شطیطه آن را جدا کن و به من بده.
ابو جعفر کیسه را گشود و در صدد جستجوی سکه شطیطه برآمد آن سکه ها را روی هم می غلطاند تا آن را بیابد؛ امام، خودش آن را در میان نشان داد.
امام کاظم(ع) یک درهم و پارچه شطیطه را برگرفت و مابقی اموال را برگرداند و روی به من کرده، فرمود: انّ الله لا یستحی من الحق [این عبارت دقیقا سخن بانو شطیطه بود که به ابوجعفر گفته بود]. سپس امام(ع) مبلغی [در حدود چهارصد درهم] را در یک کیسه چرمی به ابو جعفر داد و فرمود:
ای اباجعفر! سلام مرا به شطیطه برسان و این کیسه پول و همچنین این قطعه پارچه را که قطعه ای از کفن من است را به او بده و بگو: آن را کفن خود قرار دهد که پنبه این پارچه از مزرعه خود ماست و خواهرم آن را رشته است و این مقدار از خالص مال ماست که برای خرج کفن و دفن جهت آن بانوی مؤمنه اختصاص می دهم. مقداری از این پول را تا وقتی زنده است مصرف کند و بقیه را جهت کفن و دفن بگذارد، ما اهل بیت، پول کفن و دفن و مهریه زنان و مصرف حج را از مال خالص و طاهر خود خرج می کنیم.
هان! ای ابو جعفر! چون به نیشابور رسیدی، به فاصله ای کوتاه در حدود چند روز بعد از ورود تو، آن بانو از دنیا می رود و من قبل از دفن، برای نماز بر او حاضر خواهم شد. به آن هنگام که برای نماز بر جنازه او حاضر شوم تو مرا خواهی دید.
سپس امام کاظم(ع) فرمودند: این اموال را به صاحبانشان برگردان و مُهر سؤالات را بگشای و ببین آیا جواب سؤالات را پیش از دیدن آنها داده ایم یا خیر؟!
ابوجعفر محمد بن علی نیشابوری می گوید: به مُهرها نگاه کردم، آنها را دست نخورده دیدم و بعد از شکستِ مُهر و موم، دیدم پاسخ سؤالات داده شده است.
هنگامی که نماینده نیشابوریان به خراسان بازگشت با تعجب دید کسانی که امام، اموالشان را نپذیرفته به مذهب فَطحیّه وارد شده اند، او می گوید: آنجا دریافتم که امام فرمود آن ها مال من نیست! امّا شطیطه همچنان بر مذهب حق خود باقی مانده بود.
بانو شطیطه، چند روز پس از ورود من به نیشابور درگذشت، ما جنازه او را به صحرا بردیم، در جمعیت انبوهی که در بیابان برای نماز بر جنازه او حاضر بودند توجه داشتم تا امام(ع) را ببینم، ناگاه دیدم شتر سواری از جانب بیابان آمد، از شتر پیاده شد؛ در حالی که سر و صورت خود را پیچیده و پوشانیده بود؛ بر جنازه نماز گزارد، من نزدیک شدم تا ببینم، امام را شناختم که برگشت و بر شتر سوار شده در صفحه بیابان از نظر غایب شد!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان عابد بنی اسرائیل و درآویختن با ابلیس بهر دینار
گویند: در بنی اسرائیل عابدی بود، شنید در آن نزدیکی درختی است که مردم آن را می پرستند! عابد در خشم شد و از بهر خدا و تعصب در دین تبر بر دوش نهاد و رفت که درخت را ببرد!
ابلیس به صورت پیری بر او ظاهر شد و پرسید کجا می روی؟
گفت: برای بریدن فلان درخت
ابلیس گفت: برو به کار عبادتت مشغول باش، تو را چه کار به این کار؟
عابد سخت بر او آویخت و او را بر زمین زد و بر سینه او بنشست.
ابلیس گفت: دست از من بدار تا تو را سخنی نیکو گویم.
دست از وی بداشت. ابلیس گفت: این کار، کار پیغمبران است نه تو!
عابد گفت: من از این کار بازنگردم و دوباره با ابلیس دست به یقه شد و او را به زمین زد.
بار سوم ابلیس گفت: تو مردی درویش هستی این کار را به دیگران واگذار، من روزی دو دینار زیر بالین تو گذارم که هم هزینه خود کنی و هم به دیگر عابدان دهی.
عابد پیش خود گفت: یک دینار آن را صدقه دهم و دینار دیگر خود به کار برم و این کار بهتر از درخت برکندن است که مرا بدان نفرموده اند و من پیغمبر نیستم!
دیگر روز دو دینار زیر بالین خود دید و برگرفت. تا روز سوم که هیچ دیناری بر بالین خود ندید. تبر برداشت و عازم بریدن درخت شد. ابلیس در راه رسید و به او گفت: ای مرد این کار، کار تو نیست و باهم در آویختند. ابلیس او را بر زمین زد و بر سینه او نشست.
عابد پرسید: چه شد که آن دوبار من تو را بر زمین زدم و این بار درماندم؟
گفت: آن دوبار بهر خدا درآویختی و این بار بهر دینار! اول برای خدا به اخلاص آمدی و از جهت دین خدا خشم گرفتی، خداوند تو را نیرومند ساخت، اکنون بهر طمع خویش آمدی و از بهر دنیا خشم گرفتی و پیرو هوای نفس خود شدی، لاجرم ناتوان شدی.
از محمد مصطفی(ص) پرسیدند اخلاص چیست؟
فرمود: اینکه گویی: پروردگار من خدای یگانه است، پس از آن، در آنچه مامور شدی پایمردی کنی.
برگرفته از کتاب کشف الاسرار اثر خواجه عبداله انصاری
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales