@Postchi1
🔰ناصرالدین شاه شیری داشت که هر هفته یک گوسفند جیره داشت.
به شاه خبر دادند که چه نشستهای که نگهبان شیر، یک ران گوسفند را میدزدد.
شاه دستور داد نگهبانی مواظب اولی باشد.
پس از مدتی آن دو با هم ساخت و پاخت کردند و علاوه بر اینکه هر دو ران را میدزدیدند، دل و جگرش را هم میخوردند.شاه خبردار شد و یکی از درباریها را فرستاد که نگهبان آن دو باشد.
این یکی چون درباری بود دو برابر آن دو برمیداشت!!!
پس از مدتی به شاه خبر دادند: «جناب شاه، شیر از گرسنگی دارد میمیرد.»
جستجو کردند و دیدند که این سه با هم ساختهاند و همه اندامهای گوسفند را میبرند و شیر بیچاره فقط دنبه گوسفند برایش میماند. ناچار هر سه را کنار گذاشت و گفت:
«اشتباه کردم.
⭐️ یک نگهبان دزد بهتر از سه نگهبان دزد بود ⭐️
#پستچی
@Postchi1
@Postchi1
🔰سفیر انگلیس در دهلی از مسیری در حال گذر بود که یک جوان هندی لگدی به گاوی میزند
گاوی که در هندوستان مقدس است ..!
فرماندار انگلیسی پیاده شده و به سوی گاو میدود و گاو را میبوسد و تعظیم می کند!
بقیه مردم حاضر که می بینند یک غریبه اینقدر گاو را محترم می شمارد در جلوی گاو سجده میکنند و آن جوان را به شدت مجازات می کنند
همراه فرماندار با تعجب می پرسد :
چرا این کار را کردید ..؟!
فرماندار می گوید :
لگد این جوان آگاه میتوانست فرهنگ هندوستان را هزار سال جلو بیندازد،ولی من نگذاشتم .
#برتراند_راسل | جهانی که من میشناسم
@Postchi1
اگر نمی توانی پرواز کنی، بِدو
اگر نمی توانی بدَوی، راه برو
اگر نمی توانی راه بروی، سینه خیز برو
اما هر کاری که می کنی
حرکتت را رو به جلو ادامه بده ...
#مارتین_لوتر_کینگ
@Postchi1
مهم نیست
که چه اندازه می بخشیم
مهم اینه که
در بخشایش ما
چه مقدار عشق وجود داره...
U will Love Us @Postchi1
🍉
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز به او گفت: «برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد میکنم. اگر توانستی دم یکی از این گاوها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.»
مرد قبول کرد. اولین در طویله که بزرگترین در هم بود باز شد. باور کردنی نبود، بزرگترین و خشمگینترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود بیرون آمد. گاو با سم به زمین میکوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید و گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاو کوچکتر از قبلی بود اما با سرعت حرکت میکرد. جوان پیش خودش گفت: «منطق میگوید این را هم ول کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.»
سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود بیرون پرید. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد اما گاو دم نداشت!
زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.
U will Love Us @Postchi1
غمها ارزش جنگیدن ندارند، رهایشان کنید.
غمها آنقدر خسته اند که با کمترین بی توجهی از پای در می آیند پس شادی کنید و با امید زندگی کنید
U will Love Us @Postchi1
🍉
وقتی جوان بودم قایق سواری را خیلی دوست داشتم. یک قایق کوچک هم داشتم که با آن در دریاچه قایق سواری می کردم و ساعت های زیادی را آن جا در تنهایی می گذراندم. روزی بدون آن که به چیز خاصی فکر کنم نشستم و چشمهایم را بستم. شب خیلی قشنگی بود ؛ در همین زمان قایق دیگری به قایق من برخورد کرد. عصبانی شدم و خواستم با شخصی که با کوبیدن به قایق آرامش من را بر هم زده بود دعوا کنم ولی دیدم قایق خالی است. کسی در قایق نبود که با او دعوا کنم وعصبانیت خودم را به او نشان دهم.
چطور می توانستم خشم خود را تخلیه کنم ؟ هیچ کاری نمی شد کرد. دوباره نشستم و چشمهایم را بستم ، عصبانی بودم. در سکوت شب کمی فکر کردم ، قایق خالی برای من درسی شد تا از آن موقع اگر کسی باعث عصبانیت من شود پیش خودم می گویم : “این قایق هم خالی است”
U will Love Us @Postchi1
🍉
مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود. با اینکه از همه ثروتهای دنیا بهره مند بود، هیچ گاه شاد نبود. او خدمتکاری داشت که ایمان در درونش موج می زد. روزی خدمتکار وقتی دید مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت:
ارباب! آیا حقیقت دارد که خداوند پیش از به دنیا آمدن شما جهان را اداره می کرد؟
او پاسخ داد: بله
خدمتکار پرسید: آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید آن را همچنان اداره خواهد کرد؟
ارباب دوباره پاسخ داد: بله
خدمتکار گفت: پس چطور است به خدا اجازه بدهید وقتی شما در این دنیا هستید او آن را اداره کند؟
به او اعتماد کن ، وقتی تردیدهای تیره به تو هجوم می آورند
به او اعتماد کن ، وقتی که نیرویت کم است
به او اعتماد کن ، زیرا وقتی به سادگی به او اعتماد کنی: اعتمادت قوی ترین چیزها خواهد بود.
U will Love Us @Postchi1
🍉
ما، جمعه ها را در خانه ي مادر بزرگ مي گذرانديم
يعني، با ذغال روي موزاييك خانه مي كشيديم و لِي لِي بازي مي كرديم،
يك نفرمان كه زرنگ تر بود، با گوشه ي چشمش از بالا، پايين را نگاه مي كرد و برنده مي شد،
يك نفره ديگر، براي اينكه ما خوشحال بشويم عمداً پايش را روي خط مي گذاشت و به قول معروف، مي سوخت!
از هر ده نفرمان، شايد فقط يك نفرمان به نفعِ خودش كار مي كرد، اما حتما نه نفره ديگر هواي هم را داشتيم.
آن سالها با تمامِ سادگي اش براي ما قشنگ ترين بود، خصوصا جمعه ها كه حياط خانه ي عزيز را روي سر مي گذاشتيم و او با خنده و مهرباني برايمان دست ميزد و مي شد قوتِ قلب هامان.
جمعه ها، مانند حالا نبود،غروبِ دلگير و دلِ پُر درد نبود
اخم هاي درهم و حرف هاي نزده نبود !
هر چه بود آن وقت ها، صداي قُل قُلِ آبِ جوش بود، صداي قهقه بود، و باراني كه هراسي از آمدنش نبود.
آن وقت ها، دلها واقعي به هم خوش بود..
#سپيده_اميدى
U will Love Us @Postchi1