نمی دانم چرا مردم،
حرف زدن با دهان پر را بد می دانند؛ ولی حرف زدن با مغز خالی را نه ..!!!
اورسن ولز
@Postchi1
🌱 نیل گیمن نویسنده و فیلمنامهنویس برجستهی بریتانیاییست.
در یکی از کتابهای او آمده است:
«امیدوارم امسال برایات پر از اشتباه باشد. چون اشتباه یعنی داری کاری میکنی.»
ترساتونو کنار بذارید امیدوارم امسال کلی اشتباه کنید ✌️
@Postchi1
یکی ازمعدود آدمهایی که
واژهی انسانیت برازندشون هست؛
کسایی هستند که میدونند ممکنه
محبتشون هیچ وقت جبران نشه،
ولی بازم محبت میکنند...
@Postchi1
Words are free , its how we use them that may cost us ... .
کلمات مجانی هستن، این نحوه استفاده ما ازشونه که میتونه هزینه بردار باشه
@Postchi1
جامعه میکروبیولوژی آمریکا سالانه مسابقات عکاسی از باکتری ها را برگزار می کند تا به همه نشان دهد باکتری ها هم زیبا هستند .
@Postchi1
🍉
گویند: مردی دو دختر داشت یکی را به یک کشاورز و دیگری را به یک کوزه گر شوهر داد.
چندی بعد همسرش به او گفت : ای مرد سری به دخترانت بزن و احوال آنها را جویا بشو.
مرد نیز اول به خانه کشاورز رفت و جویای احوال شد. دخترک گفت که زمین را شخم کرده و بذر پاشیده ایم اگر باران ببارد خیلی خوبست اما اگر نبارد بدبختیم.
مرد به خانه کوزه گر رفت. دخترک گفت کوزه ها را ساخته ایم و در آفتاب چیده ایم، اگر باران ببارد بدبختیم و اگر نبارد خوبست.
مرد به خانه خود برگشت همسرش از اوضاع پرسید مرد گفت:
چه باران بیاید و چه باران نیاید ما بدبختیم
#پستچی
@Postchi1
کاکو ما هرموقع شکست خوردیم
گفتن شکست مقدمه ی پیروزیه!
مو نمیدونوم کی میخوایم از مرحله مقدماتی صعود کنیم ...
همساده
@Postchi1
🍉
شبی مار بزرگی برای پیدا کردن غذا وارد دکان نجاری میشود. عادت نجار این بود که موقع رفتن، بعضی از وسایل کارش را روی میز بگذارد. آن شب هم اره روی میز بود. همین طور که مار گشتی میزد بدنش به اره گیر میکند و کمی زخمی میشود. مار خیلی ناراحت میشود و برای دفاع از خود اره را گاز میگیرد که سبب خونریزی دور دهانش میشود. او نمیفهمد که چه اتفاقی افتاده و فکر میکند اره به او حمله میکند و اگر کاری نکند مرگش حتمی است. برای آخرین بار از خود دفاع میکند و بدنش را دور اره میپیچد و اره را فشار میدهد.
صبح که نجار آمد روی میز به جای اره، لاشه ماری بزرگ و زخمآلود را دید که فقط و فقط به خاطر بیفکری و خشم زیاد مرده است.
در لحظه خشم میخواهیم دیگران را برنجانیم اما بعد متوجه میشویم خودمان را رنجاندهایم و موقعی این را درک میکنیم که خیلی دیر شده است. در زندگی لازم است که بیشتر گذشت و چشمپوشی کنیم از اتفاقها، آدمها، رفتارها و گفتارها.
#پستچی
@Postchi1
زیبایی
هنرزندگی ست
تنفس شروع زندگی ست
عشق جزیی اززندگی ست
اما"دوست "
" قلب " زندگی ست
هرچه آسایش روح
هرچه آرامش دل
هرچه تقدیربلند
هرچه لبخندقشنگ
هرچه ازلطف خداست
همه تقدیم شما
@Postchi1
🍉
شجاعالسلطنه، پسر فتحعلیشاه، یک وقتی حاکم کرمان بود. اسم کوچکش حسنعلی میرزا بود. او در کرمان تجربه کرده بود و متوجه شده بود که ترکههای نازک انار میتواند کار سیخ کباب را بکند و کباب بر سیخی که چوبش انار باشد خوشمزهتر هم میشود.
برای همین پخت کباب با چوب انار را باب کرد که در کرمان به «کباب حسنی» معروف شد و حاکم وقتی میل کباب داشت به نوکرها میگفت: «طوری کباب را بگردانید که نه سیخ بسوزه نه کباب.»
این دستور او به صورت ضربالمثل درآمد و برای بیان و توصیه میانهروی و اعتدال در کارها توسط مردم به کار میرود.
@Postchi1
همهی آدمها وقتی آرام باشند
زشتی هایشان تهنشین میشود
و زلال به نظر میآیند ،
برای اینکه آدمی را بشناسید
قبل از مصرف خوب تکان دهید !!
#مازیتوفسکی
@Postchi1
@Postchi1
♦️مردی نابینا زیر درختی نشسته بود، پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟» پس از او وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟ سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید: احمق،راهی که به پایتخت می رود کدامست؟
هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.
مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:برای چه می خندی؟
نابینا پاسخ داد:اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود.
مرد دوم نخست وزیر او بود و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.
مرد با تعجب از نابینا پرسید:چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟
نابینا پاسخ داد: «رفتار آنها. پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد. ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد. او باید با سختی و مشکلات فراوان زندگی کرده باشد.»
Channel: @Postchi1