🔰روی ویترین یک کتابفروشی در شهر رم نوشته شده:
همیشه دلخوری ها را...
نگرانی ها را....
به موقع بگویید....
حرف های خود را به یکدیگر با "کلام" مطرح کنید؛ نه با " رفتار"؛
که از کلام همان برداشت می شود که شما می گویید؛
ولی، از رفتارتان هزاران برداشت....
قدر بدانید" داشتن ها " را
مهربان بودن مهمترین قسمت انسان بودن است...
@Postchi1
افراد
به اندازه کمبودهایشان،
دیگران را آزار می دهند...
#ژان_پل_سارتر
@Postchi1
@Postchi1
♦️تا به حال شده است وقتی از شما می پرسند چای می خورید یا قهوه بگویید : "فرقی نمی کنه."
بپرسند : " پرتقال دوست داری یا نارنگی ؟
بگویید : " فرقی نمی کنه ."
بپرسند : " برای شام کجا بریم ؟ "
بگویید : " فرقی نمی کنه ."
بپرسند : " چه فصلی را دوست داری؟"
بگویید : " فرقی نمی کنه."
چرا نباید چیزی برای شما فرق بکند یا نکند؟ وقتی برای خودتان همه چیز بی تفاوت هست و اعتماد به نفس ندارید که نظرتان را محکم ابراز کنید چرا باید برای دریا و کائنات فرق کند که شما اصلا وجود دارید یا نه؟
وقتی خودتان نمی دانید چه می خواهید چرا انتظار دارید که کائنات بداند چه چیزی به شما بدهد؟
وقتی نمی دانید چه شغلی را دوست دارید، چه مقدار درآمد ماهانه برای زندگی ایده آل شما لازم است، چه خانه ای، چه ماشینی؛ چه همسری جواب آرزوهای شماست، زندگی در مقابل شمای بی تفاوت چه تصمیمی باید بگیرد؟
از همین حالا از بی تفاوتی خارج شوید.
خواسته هایتان را لیست کنید.
بهترین ها را مشخص کنید.
وقتی اهداف تان را مشخص کردید زندگی هم از بلاتکلیفی بیرون می آید و متوجه می شود که در چه زمینه ای باید آستین هایش را برای شما بالا بزند.
از امروز بین پرتقال و نارنگی، بین غذاها، بین رنگ ها و ... فرق قایل شوید. یعنی سقف اعتماد به نفس تان را بالا و بالاتر ببرید و هدف های مشخصی برای خودتان تعیین کنید.
#از_یک_لکه_زرد_خورشید_بساز
#مسعود_لعلی
@Postchi1
کسی که هرگز به مدرسه نرفته است، ممکن است از واگن باری سرقت کند، اما اگر او دارای تحصیلات دانشگاهی باشد، ممکن است همه راه آهن را سرقت کند..
#تئودور_روزولت
@Postchi1
@Postchi1
🔰روزی از روزها دو تا کور در کوچهای نشسته بودند و گدایی میکردند. از قضا پادشاه همراه وزیرش از آن کوچه میگذشت. پادشاه وقتی که کورها را دید، درنگ کرد. آن وقت به وزیرش گفت: از اینها بپرس، کار شما را چه کسی باید درست کند؟!
وزیر به کورها گفت: کار شما را چه کسی باید درست کند؟!
کور سمت راست گفت: خدا.
کور سمت چپ گفت: پادشاه.
وقتی پادشاه همراه وزیرش به قصر خود برگشت، دستور داد، مرغی را بپزند و توی شکمش را از جواهر پر کنند و ببرند به کور سمت چپ بدهند.
وزیر امر پادشاه را اطاعت کرد. مرغی را پخت، توی شکمش پر از جواهر کرد و برد به کور سمت چپ داد و گفت: این را پادشاه برایت فرستاده است. بعد کور سمت راست گفت: چه بود که به تو دادند؟
کور سمت چپ گفت: یک مرغ سرخ کرده. نمیتوانم بخورم، میخواهی به تو بدهم؟
کور سمت راست گفت: بده ببینم، میتوانم بخورم.
بعد مرغ را گرفت، کمی با آن کلنجار رفت، دید نمیتواند بخورد.
کور سمت چپ گفت: اگر نمیتوانی بخوری، ببر خانه، با زن و بچهات بخور.
کور سمت راست، مرغ سرخ شده را توی ساکش گذاشت و به خانه برد و به دست همسرش داد و گفت: این مرغ را نصف کن تا بخوریم...
#افسانههای_گیلان
#هادی_غلامدوست
@Postchi1
وقتــے تنهاییم
دنبال دوست می گردیم...
پیدایش که کردیم
دنبال عیب هایش می گردیم…
ازدستش که دادیم
درتنهایی
دنبال خاطراتش میگردیم…
#ژان_پل_سارتر
@Postchi1
@Postchi1
♦️پيرمرد هر بار كه می خواست اجرت پسرک واكسی كر و لال را بدهد، جملهای را برای خنداندن او بر روی اسكناس می نوشت.
اين بار هم همين كار را كرد.
پسرک با اشتياق پول را گرفت و جملهای را كه پيرمرد نوشته بود، خواند.
روی اسكناس نوشته شده بود: وقتی خيلی پولدار شدی به پشت اين اسكناس نگاه كن.
پسر با تعجب و كنجكاوی اسكناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه كند.
پشت اسكناس نوشته شده بود: كلک، تو كه هنوز پولدار نشدی!
پسرک خنديد با صدای بلند؛ هرچند صدای خنده خود را نمیشنيد ...
"اگر می خواهی خوشبخت باشی، براي خوشبختی ديگران بكوش"
#پستچی
@Postchi1
برای فریب دادن
عده ای را شیر میکنند
و
عده ای را خر..
مواظب باشید حیوان صفت نشوید،
بازنده، بازنده است چه درنده چه چرنده..
#خورخه_لوئیس_بورخس
@Postchi1
گفتم عاشق پت و متم. گفت حتمابخاطر اینکه خیلی خنده دارن؟ گفتم:نه بخاطراینکه اگه دنیارو هم خراب کنن، همدیگه روخراب نمیکنن
@Postchi1
@Postchi1
♦️جوون: ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده؟
پیرمرد:معلومه که نه!
جوون: ولی چرا؟! مثلا اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی؟!
پیرمرد: ممکنه ضرر کنم اگه ساعت رو به تو بگم!
جوون: میشه بگی چطور همچین چیزی ممکنه؟!
پیرمرد: ببین… اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممکنه تو تشکر کنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی!
جوون: کاملا امکانش هست!
پیرمرد: ممکنه ما دو سه بار دیگه هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی!
جوون: کاملا امکان داره!
پیرمرد: یه روز ممکنه تو بیای به خونهء من و بگی که فقط داشتی از اینجا رد می شدی و اومدی که یه سر به من بزنی! بعد من ممکنه از روی تعارف تو رو به یه فنجون چایی دعوت کنم! بعد از این دعوت من ، ممکنه تو بازم برای خوردن چایی بیای خونهء من و بپرسی که این چایی رو کی درست کرده؟!
جوون: ممکنه!
پیرمرد: بعد من بهت می گم که این چایی رو دخترم درست کرده! بعد من مجبور میشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی کنم و تو هم دختر من رو می پسندی!
مرد جوون لبخند میزنه!
پیرمرد: بعد تو سعی می کنی که بارها و بارها دختر من رو ملاقات کنی! ممکنه دختر من رو به سینما دعوت کنی و با همدیگه بیرون برید!
مرد جوون لبخند میزنه!
پیرمرد: بعد ممکنه دختر من کم کم از تو خوشش بیاد و چشم انتظار تو بشه! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من میشی و بهش پیشنهاد ازدواج می کنی!
مرد جوون لبخند میزنه!
پیرمرد: بعد از یه مدت ، یه روز شما دو تا میاین پیش من و از عشقتون برای من تعریف می کنین و از من اجازه برای ازدواج می خواین!
مرد جوون در حال لبخند: اوه بله!
پیرمرد با عصبانیت: مردک ابله! من هیچوقت دخترم رو به ازدواج یکی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم از خودش نداره در نمیارم..!!
#پستچی
@Postchi1